سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

خورشید تابنده عشق
قالب وبلاگ
لینک دوستان
عصر چهارشنبه بنابه دعوت سفیر پیشن افغانستان در

اسپانیا جناب محترم مسعود خلیلی به منزل شان شتافتم.

خصایل این مرد بزرگ تاریخی، سیاسی،

شعری و عرفانی در واژگان نمی گنجد.

هنگام ورد به حویلی جناب شان با سفیر شهزاده کریم آغا خان

در افغانستان بانو نورجهان موانی از درب سالون بیرون شدن

با من مصافحه کرد و مرا به خانم سفیر معرفی کرد

به زبان انگلیسی با محبت گفت که شاعر جوان و

توانا کشور مان است

خانم سفیر علاقه گرفت و

چند لحظه ی را با من صحبت کرد.

بعد با جناب محترم مسعود خلیلی داخل منزل رفتیم.

ضمن دعا به روح پسر نازنین و فقید شان

منصور خلیلی ساعتی کنار هم نشستیم و درد دل کردیم.
محترم مسعود خلیلی سفیر پیشن افغانستان در اسپانیا و احمد محمود امپراطور

ابیات زیبا را با حنجره طلایی و سحرآمیزش

دکلمه می کرد و در خود با هزاران تلاطم عشق می پیچید.

گفت:

امپراطور بعد از حادثات اخیر عشق برایم معنی دیگر پیدا

کرده و ابیات را که از بزرگان میخوانم تعبیر و تفسیر و

معنی دیگر برایم میدهد.

سوز و گداز بیشتر در قلب و روح و روانم موج میزند.

با اینکه اشک پنهانی در چشم مبارکش داشت

به من لبخند زد و گفت شکر جوانان من یک جوان را از

دست دادم ولی جوانان زیاد را در کنارم دارم.

بعد گفت اشعار و سروده هایت بسیار عالیست و خوشم می آید.

گفت خوانش رباعی چه کیف میدهد،

غزل که کاملا معشوقه را در آغوشت احساس میکنی

دستانش را در بغل خود گرفت و چشمانش را بست و آرام خندید

گفت همینطور نیست؟

بعد گفت خود را در سرودن چه نوع شعر راحت می بینی؟

گفتم من بیشتر مخمس را می پسندم و میسرایم.

عصر چهارشنبه بنابه دعوت سفیر پیشن افغانستان در اسپانیا جناب محترم مسعود خلیلی به منزل شان شتافتم. خصایل این مرد بزرگ تاریخی، سیاسی، شعری و عرفانی در واژگان نمی گنجد. هنگام ورد به حویلی جناب شان با سفیر شهزاده کریم آغا خان در افغانستان بانو نورجهان موانی از درب سالون بیرون شدن با من مصافحه کرد و مرا به خانم سفیر معرفی کرد به زبان انگلیسی با محبت گفت که شاعر جوان و توانا کشور مان است خانم سفیر علاقه گرفت و چند لحظه ی را با من صحبت کرد. بعد با جناب محترم مسعود خلیلی داخل منزل رفتیم. ضمن دعا به روح پسر نازنین و فقید شان منصور خلیلی ساعتی کنار هم نشستیم و درد دل کردیم. ابیات زیبا را با حنجره طلایی و سحرآمیزش دکلمه می کرد و در خود با هزاران تلاطم عشق می پیچید. گفت: امپراطور بعد از حادثات اخیر عشق برایم معنی دیگر پیدا کرده و ابیات را که از بزرگان میخوانم تعبیر و تفسیر و معنی دیگر برایم میدهد. سوز و گداز بیشتر در قلب و روح و روانم موج میزند. با اینکه اشک پنهانی در چشم مبارکش داشت به من لبخند زد و گفت شکر جوانان من یک جوان را از دست دادم ولی جوانان زیاد را در کنارم دارم. بعد گفت اشعار و سروده هایت بسیار عالیست و خوشم می آید. گفت خوانش رباعی چه کیف میدهد غزل که کاملا معشوقه را در آغوشت احساس میکنی دستانش را در بغل خود گرفت و چشمانش را بست و آرام خندید گفت همینطور نیست؟ بعد گفت خود را در سرودن چه نوع شعر راحت می بینی؟ گفتم من بیشتر مخمس را می پسندم و میسرایم. به مزاح گفت زیباست ولی آدم فکر میکند که در یک اتاق چند نفر است. منظورش از ترکیب مخمس بود. به دنیایی معنوی و صحبت های شیرین استاد غرق بودم که خبر دادن که مهمانان از راه رسیده است. رو به طرفم کرد و گفت کمی خودت ناوقت آمدی و اینها زودتر.. به اتاق دیگر رفتیم که مهمانان جوانان تازه کار عرصه سیاست بودن و آنها را آقای هارون معترف رهبری میکرد. ساعت با آنها نشتیم صحبت های خود را داشتن تا این که اذان نماز شام شد و آنها اجازه گرفتن تا رفع زحمت کنند که از طرف جناب مسعود خلیلی پذیرفته شد. بعد رو به سویم کرد و گفت نماز شام را بخوانیم بعد برو نماز شام را در خانقاه مرحوم مغفور حضرت استاد خلیل الله خلیلی به امامت محترم مسعود خلیلی ادا کردیم بعد کنار هم نشستیم و به قصه های خود آغاز کردن. گفت در همین خانقاه جنازه پدرم را آوردم و در همین خانقاه عروسی پسرم را کردم. دنیایی عجیب است. بعد رو به دیوار خانقاه کرد و گفت این شعر بسیار قوی ست گفت و به خوانش آغاز کرد برخیز که عاشقان به شب راز کنند گرد در و بام دوست پرواز کنند هر جا که دری بود به شب بر بندند الا در عاشقان که شب باز کنند بعد از جناب محترم مسعود خلیلی اجازه رخصت گرفتم و به خانه و کاشانه ام برگشتم با دنیایی از افکار و راز ها و اسرار ها با مهر احمد محمود امپرطور پنجشنبه 11اسد 1397 خورشیدی کابل/افغانستان

به مزاح گفت زیباست ولی آدم فکر میکند که در یک اتاق چند نفر است.

منظورش از ترکیب مخمس بود.

به دنیایی معنوی و صحبت های شیرین استاد غرق بودم

که خبر دادن که مهمانان از راه رسیده است.

رو به طرفم کرد و گفت کمی خودت ناوقت آمدی و اینها زودتر..

به اتاق دیگر رفتیم که مهمانان جوانان

تازه کار عرصه سیاست بودن و آنها را آقای هارون معترف رهبری میکرد.

ساعت با آنها نشستیم صحبت های خود را داشتن تا این که

اذان نماز شام شد و آنها اجازه گرفتن تا رفع زحمت کنند

که از طرف جناب مسعود خلیلی پذیرفته شد.

بعد رو به سویم کرد و گفت نماز شام را بخوانیم بعد برو

نماز شام را در خانقاه مرحوم مغفور حضرت استاد خلیل الله خلیلی

به امامت محترم مسعود خلیلی ادا کردیم بعد

کنار هم نشستیم و به قصه های خود آغاز کردن.
خانقاه استاد خلیل الله خلیل در تصویر احمد محمود امپراطور و محترم مسعود خلیلی شهر کابل

گفت در همین خانقاه جنازه پدرم

را آوردم و در همین خانقاه عروسی پسرم را کردم.

دنیایی عجیب است.

بعد رو به دیوار خانقاه کرد و گفت این شعر بسیار قوی ست

گفت و به خوانش آغاز کرد

برخیـــــز که عاشقان به شب راز کنند

گــــــرد در و بــــــام دوست پرواز کنند

هر جا که دری بود به شب بــــر بندند

الا در عاشقـــــــــان که شب باز کنند
برخیـــــز که عاشقان به شب راز کنند  گــــــرد در و بــــــام دوست پرواز کنند  هر جا که دری بود به شب بــــر بندند  الا در عاشقـــــــــان که شب باز کنند

بعد از جناب محترم مسعود خلیلی اجازه رخصت گرفتم

و به خانه و کاشانه ام برگشتم

با دنیایی از افکار و راز ها و اسرار ها

با مهر

احمد محمود امپرطور

پنجشنبه 11اسد 1397 خورشیدی

که برابر میشود به دوم اگست 2018 ترسایی

کابل/افغانستان

[ پنج شنبه 97/5/11 ] [ 5:9 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]
شنبه  ششم اسد 1397 خورشیدی از منزل برای تبدیل هوا بیرون شدم

آهسته آهسته سرحدم به کوه پشت سر قصر چهلستون کشید.

بعد از چند ساعت پیاده روی با آنکه دمای هوا 37 درجه سانتیگراد بود

شهر زیبا کابل از بلندای کوه چهلستون

در میانه کوه چهلستون رسیدم

آنجا افرادی مشغول سنگ شکنی بودند فارغ از قید و

بندی تبعیض سیاسی و مذهبی و قومی برادر وار در کنار هم بودند

و تلاش برای بدست آوردن یک لقمه نان حلال به خود و دودمان خود میکردند.

لحظه ی چند کنار شان ماندم برخورد خیلی بی ریا داشتن از من خواستن تا بمانم

و برایم چای آماده کنند از ایشان تشکری کردم و کمی بالاتر رفتم آنجا اتاقی شبیه کلبه ی

احزان بنا کرده بودند و درختی از نوع درختان کوهی در نزدیکی این کلبه نیز

بود دمی آنجا آساییدم و نمایی شهر پر از رمز و راز و پر از حادثات کابل را مشاهده کردم.

شهر زیبا کابل از بلندای کوه چهلستون  نمای دیدنی
شهر زیبا کابل از بلندای کوه چهلستون  نمای دیدنی

بعد آهسته آهسته به طرف مخزن آب که در قسمت بالا کوه بود به راه افتادم،

در طول راه با گیاهان خشکیده و کم آب سر خوردم که با بسیار شان آشنا بودم

گیاهان کوهی و دارویی

مرا به یاد و خاطره زمانیکه در بدخشان بودم اندخت، آن های را که

با گیاهان خشکیده و کم آب سر خوردم که با بسیار شان آشنا بودم مرا به یاد و خاطره زمانیکه در بدخشان بودم اندخت، آن های را که می شناختم و خاصیت دارویی داشتن به خود بر داشتم.

می شناختم و خاصیت دارویی داشتن به خود بر داشتم.

چیزیکه برای قابل نگرانی شد این بود که در قسمت کمر کوه درز یا، ترک

خیلی طولانی به وجود آمده بود که در اثر بارش برف و باران خطرات رانش زمین

 چیزیکه برای قابل نگرانی شد این بود که در قسمت کمر کوه درز یا، ترک  خیلی طولانی به وجود آمده بود که در اثر بارش برف و باران خطرات رانش زمین    را بیشتر میسازد و مردم نواحی چهلستون و قسمت های تخنیکم را آسیب خواهد رساند. تصویر از احمد محمود امپراطور

را بیشتر میسازد و مردم نواحی چهلستون و قسمت های تخنیکم را آسیب خواهد رساند.

تمنا میکنم که مسؤلین تدبیری علاج واقعه پیش از وقوع را به کار گیرند و برای مردم آگاهی بدهند
بعد خود را به مخزن آب رساندم

تصویر احمد محمود امپراطور با پس زمینه شهر زیبا کابل از کوه چهلستون
نمایه شهر کابل از کوه چهلستون در تصویر احمد محمود امپراطور AHMAD MAHMOOD IMPERATOR KABUL AFGHANISTAN

آنجا یک کلبه ی دیگر را دیدم که

برای افراد مسؤل مخزن آب درست کرده بودند.

در اول سگ پاسبان با پارس های پی هم خود اعلام موجودیت کرد و به نوع خودش برای

مان خوش آمدید گفت، بعد از چند دقیقه محدود مردی میانه سالی از آن کلبه بیرون شد

و با چهره شاد سلام و خسته نباشید گفت پیش رفتم بعد از مصافحه

مرا دعوت کرد تا داخل کلبه اش بروم

گفتم نه هوای بیرون بسیار خوب است.

گفت برایت چای آماده کنم یا آب سرد من آب سرد را ترجیع دادم گیلاس آب سرد

از کوزه که پوشیده از تکه کرباسی رنگ بود برایم محبت کرد

روی سنگی نشستم و به جانم حیات و تازگی بخشیدم

بعد یک آفتابه ( ظرف )  پر از آب را برایم آورد تا دست و رویم را تازه کنم و خستگی راه رفع شود.

اسمش را پرسیدم

گفت جان کاکا من آصف نام دارم

پیشتر مرا بابه آصف میگویند

صفحه ی رخسار این مرد میانه سال بیانگر خاطرات تلخ و شیرین زندگی یی

یادداشت احمد محمود امپراطور

بود که گذشتانده بود.

با من سر سخن را باز کرد گویا من و بابه آصف سال دوست بودیم که

بعد عمری یکدیگر خود را یافتم عقده های دلش را گشود گاه

با خنده و گاهی با اشک پنهانی از گذشته های تعریف کرد.

از باغ چهلستون شروع کرد بعد به معرفی نو برجه پرداخت از خاطرات باغ نجیب زراب

سخن زد حرف های از قلعه ی فتح بیان کرد نظری به طرف تنگی سیدان و ریشخور کرد

 از باغ چهلستون شروع کرد بعد به معرفی نو برجه پرداخت از خاطرات باغ نجیب زراب  سخن زد حرف های از قلعه ی فتح بیان کرد نظری به طرف تنگی سیدان و ریشخور کرد    از آنجا برایم گفت، بعد دوباره بدشت پدوله نظر اندخت و شکایت زیادی از زورمندان کرد

از آنجا برایم گفت، بعد دوباره بدشت پدوله نظر اندخت و شکایت زیادی از زورمندان کرد

گفت زمانی من مجاهد بودم با پای برهنه و شکم گرسنه در

سنگر های دفاع از وطن رزمیدم ولی زمانیکه اینها پیروز شدن

نه تنها کابل را بلکه تمام افغانستان را به خاک و خون کشیدن

چیزی که هیچ کفری به خصوص روسها در طول جهاد نکرده بودند.

گفت:

ما مبارزه را با روسها از بیل و تبر و دست خالی آغاز کردیم

ولی این جنایتکارن که در بچگی با هم عقده های شخصی داشتن

در سر تقسیم قدرت کابل را به خاک و خون کشیدند

با سلاح دشمن وطن خود را ویران کردند و ملت خود

را کشتند و آواره نمودن میگفت و گلویش بغض میکرد.

قصه های بابه آصف برایم شنیدنی بود

درست خاطرات گذشته را دوباره برایم تازه کرد،

بعد مرا کمی بالاتر از مخزن آب برد چشمم به سنگی افتاد

که بیانگر شهادت کسی بود

تا پیش از آن که به پرسم

گفت:
چندی پیش همکارم را در اینجا افراد نامعلوم به قتل رساندن

و تفنگ و بعضی چیز هایش را با خود بردن،

سرش را تکان داد و گفت خداببخشیش.

گفت میخواهی تانک های غول پیکر

که قسمت های از شهر کابل را به ویرانه مبدل کرد ببینی

من گفتم بلی.!

چون خانه و کاشانه ما هم از همین تانک ها آسیب جدی دیده بود،

پیش رفتیم که دو چین تانک منهدم شده روسی بود

 گفت:  ما مبارزه را با روسها از بیل و تبر و دست خالی آغاز کردیم  ولی این جنایتکارن که در بچگی با هم عقده های شخصی داشتن  در سر تقسیم قدرت کابل را به خاک و خون کشیدند  با سلاح دشمن وطن خود را ویران کردند و ملت خود  را کشتند و آواره نمودن میگفت و گلویش بغض میکرد.

گفت میبینی اینها از تولیدات روسها است

ولی دیدم که مسلمانها چقدر یکدیگر خود را

بیرحمانه توسط سلاح دست ساخته دشمنان خود به شهادت رساندن

قصه های بابه آصف برایم قابل درک بود ولی وقت برایم یاری نمیکرد تا بیشتر بمانم

چهلستون با خاطرات

هرچند که مرا به غذا چاشت دعوت کرد ولی من از ایشان اجازه خواستم.

راه خانه در پیش گرفتم با دنیایی از گفته ها و شنفته ها

واقعاً قلب هر فرد جامعه ما لبریز از درد و آلام است.

به قول معروف از ماست که بر ماست

با مهر

احمد محمود امپراطور

کابل/افغانستان








[ شنبه 97/5/6 ] [ 10:11 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

هنــــوز خـــونِ دل از دیدگان من جاریست هنــــوز طعــــمِ سخن در بیان من جاریست هنــــوز عشقِ کهـــن در نهان من جاریست هنــــوز عطـــرِ تنت در مکان من جاریست هنــــوز شهــــدِ لبت در لبـــان من جاریست ---------------------------------------- ز داغِ هجـــــر تـــــو در دل نشــانه ها دارم به یاد و خاطرت هــــــر شب ترانه ها دارم به شاخســــــارِ خیـــــــالم فســــــانه ها دارم هنــــــوز بهـــــرِ وصــــــالت بهانه ها دارم بیــــا که روز و شبان کاروان من جاریست ---------------------------------------- تنـــم به مثلِ دو چشمت هنـــوز بیمار است درون سینه ی من پر ز رمز و اسرار است پناهگاه به ســــــرم سایـــه های دیوار است سلامِ عابــــرِ این شهـــــر رنج و آزار است ولی حضور تو انـــــدر روان من جاریست ---------------------------------------- خدا بگیــــرد همین تنــــگ دستی های مرا سقـــوط پی به پی و این شـکستی های مرا به کنــــج خانقــــــه و بت پرستی های مرا می و پیــــــاله و با غیـــــر مستی های مرا به بختِ گشتـــه چنین ارمغان من جاریست ---------------------------------------- ز فیضِ زلفِ تو آخـــــــر غزلســــرا گشتم ز وصفِ حسنِ تو اکنـــون جهان نما گشتم به امتحـــــــانِ خــــداوندی مبتــــــلا گشتم هــــــزار شـــــکر که من لایقِ بقــــا گشتم شکوهی قدرتِ شعر از توان من جاریست ---------------------------------------- مخمس و غــــــزل و چــــــــارپاره ها گفتم به هـــــر ردیف و به هــــــر قافیه بیا گفتم تـو را حبیب و، طبیب و تـو را شِفـــا گفتم میـــان سجــــده ی خود بـــــار ها خدا گفتم تجســــمِ تو به ذهن و به جان من جاریست ---------------------------------------- شیــــــــرینی لبِ ما بـــا نبات ممکن نیست ز داغِ آتشِ عشقــت نجـــــات ممکن نیست بدون تـــو بـــرِ محمود حیات ممکن نیست به غیرِ تــــو ز خـــــدا التفات ممکن نیست به شعر این قســــــــم جاودان من جاریست ---------------------------------------- سه شنبه دوم/ اسد / 1397 آفتابی که برابر میشود به 24 جولای 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور


هنــــوز خـــونِ دل از دیدگان من جاریست
هنــــوز طعــــمِ سخن در بیان من جاریست
هنــــوز عشقِ کهـــن در نهان من جاریست
هنــــوز عطـــرِ تنت در مکان من جاریست
هنــــوز شهــــدِ لبت در لبـــان من جاریست
----------------------------------------
ز داغِ هجـــــر تـــــو در دل نشــانه ها دارم
به یاد و خاطرت هــــــر شب ترانه ها دارم
به شاخســــــارِ خیـــــــالم فســــــانه ها دارم
هنــــــوز بهـــــرِ وصــــــالت بهانه ها دارم
بیــــا که روز و شبان کاروان من جاریست
----------------------------------------
تنـــم به مثلِ دو چشمت هنـــوز بیمار است
درون سینه ی من پر ز رمز و اسرار است
پناهگاه به ســــــرم سایـــه های دیوار است
سلامِ عابــــرِ این شهـــــر رنج و آزار است
ولی حضور تو انـــــدر روان من جاریست
----------------------------------------
خدا بگیــــرد همین تنــــگ دستی های مرا
سقـــوط پی به پی و این شـکستی های مرا
به کنــــج خانقــــــه و بت پرستی های مرا
می و پیــــــاله و با غیـــــر مستی های مرا
به بختِ گشتـــه چنین ارمغان من جاریست
----------------------------------------
ز فیضِ زلفِ تو آخـــــــر غزلســــرا گشتم
ز وصفِ حسنِ تو اکنـــون جهان نما گشتم
به امتحـــــــانِ خــــداوندی مبتــــــلا گشتم
هــــــزار شـــــکر که من لایقِ بقــــا گشتم
شکوهی قدرتِ شعر از توان من جاریست
----------------------------------------
مخمس و غــــــزل و چــــــــارپاره ها گفتم
به هـــــر ردیف و به هــــــر قافیه بیا گفتم
تـو را حبیب و، طبیب و تـو را شِفـــا گفتم
میـــان سجــــده ی خود بـــــار ها خدا گفتم
تجســــمِ تو به ذهن و به جان من جاریست
----------------------------------------
شیــــــــرینی لبِ ما بـــا نبات ممکن نیست
ز داغِ آتشِ عشقــت نجـــــات ممکن نیست
بدون تـــو بـــرِ محمود حیات ممکن نیست
به غیرِ تــــو ز خـــــدا التفات ممکن نیست
به شعر این قســــــــم جاودان من جاریست
----------------------------------------
سه شنبه دوم/ اسد / 1397 آفتابی
که برابر میشود به 24 جولای 2018 ترسایی
سرودم

احمد محمود امپراطور


[ چهارشنبه 97/5/3 ] [ 11:41 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

به مناسبت سومین سالیاد ارتحال ملکوتی شاعر، نویسنده، سیاستگر و شخصیت برجسته نظامی کشور حضرت استاد شیر احمد یاور کنگورچی چند سطری را با کم و کاستی تحت عنوان از تولد تا رحلت رقم کردم خداوند روح پر فتوح شان را تا قیام قیامت با جمیع گذشتگان در لفافه های رحمانت اش شاد و آرام داشته باشد. آمین.  از تولد تا رحلت بخش اول زندگینامه شیر احمد یاور کنگورچی به قلم احمد محمود امپراطور دوستان، عزیزان ، فرهنگی و ملت با شهامت و غیور افغانستان امروز مصادف است به روز رحلت پدر معنوی و فرزند وفادار ( در همین روز المتوکل الله محمد ظاهر شاه آخرین پادشاه و بابا ملت افغانستان به لقاالله پیوست و 8 سال بعد در چنین روزی شیر احمد یاور کنگورچی فرزند خوانده و یاور حضور شان نیز به رحمت حق پیوستن) داستان از اینجا آغاز میشود که وکیل نظام الدین خان از صاحب اختیار قطغن زمین ( وکیل شیر خان ) را به اًستان بدخشان دعوت میکند تا چند روزی را در کنار دریا بزرگ و خروشان کشم در ناحیه جرشاه بابا که باغ و بوستان آبای شان است برای میله و تفریح بگذرانند که از جانب ایشان پذیرفته میشود. در 12 میزان 1316 هجری شمسی مهمانان از راه میرسند و شب را با قصه و غزلخوانی سپری می کنند. فراد آن روز در هنگام صرف صبحانه برای وکیل نظام الدین خان از خانه احوال میدهند فرزند را که سال ها انتظار داشتید بدنیا آمد. این پیک خوش را وکیل نظام الدین خان فال نیک گرفته و همه را از رضای خداوند متعال و قدوم وکیل شیر خان می پندارد وقتی این پیام خوش به گوش وکیل شیر خان میرسد از حاضرین به ویژه وکیل نظام الدین خان تقاضا می کند که در صورت امکان اگر مانع نباشد اسم مرا به اولین فرزند خود بگذارید که از طرف وکیل نظام الدین خان و محاسن سفیدان با کمال میل و مسرت پذیرفته میشود. و نامش را شیر میگذارند چون بابای مادریش احمد نام داشت شیر را با پسوند احمد گذاشتند. این کودک تازه بدامان مادر آمده بعد از بریدن نافش از گوش چپ اش نیز پارچه گوشت را با تیغ بر داشتند و برای مادرش دادند که تناول کند تا در نوازدی نه میرد. البته این یک عقیده بود در آن زمان با مادردان اولاد میر چنین میکردند اینکه چقدر حقیقت دارد آن را منم نمیدانم اما هر چیز که رضای خداوند متعال باشد همان میشود. بعد این کودک را انتقال میدهند در زیات خواجه چنار واقع قریه کنگورچی در محله ای کنیزکان و او را در پاگه ( پایگاه ) پیر خواجه چنار به خداوند ج و پیر هدیه میکنند تا او را از آفات و بلیات حفظ کند و به مادرش اجازه نمیدهند تا از شیر خود برای او بدهد و شیر احمد را به مادر اندرش ( نور جهان بیگم ) میسپارند تا از وی مراقبت کند. عقربه های زمان شب و روز را می پیمود و شیر احمد در دامن کوه پایه های پر خاطر و پر معجزه ای تکسار به پنج سالگی میرسید. نور جهان بیگم عقیم بود بناً از شیر احمد به مانند نور چشم خود مواظبت میکرد چون نور جهان بیگم حافظ قرآن عظیم الشان بود در اولین فرصت برای وی خواند و آموختن قرآن کریم را شروع کرد گاهی به مهربانی و گاهی با تند خوی در طول یکسال سینه و دماغ این کودک یکدانه را با انوار پر برکت الهی منور ساخت. در سن شش سالگی در مکتب پشتونیار کشم که بعد ها به نام لیسه عالی کشم مسما شد ولی در آن زمان تا صنف چهارم نصاب تعلیمی داشت شامل گردید شیر احمد چون کودک بیش نبود او را پسر عمه اش سیف الدین خان که در آنوقت 8 سال بزرگتر از وی بود بدوش خود گرفته به مکتب می برد تا از فیوضات علم دانش به بهره نماند. و در فصل زمستان به فیض آباد مرکز اًستان بدخشان میرفت چون پدرش نظام الدین خان وکیل مشوره مردم کشم در فیض آباد بود و سه ماه زمستان را در فیض آباد پیش بزرگترین علما و فضلا وقت که از آنجمله میتوان قاری صاحب میا را نامبرد با آموختن مسایل دینی، مذهبی، شعر و عروض ، خطاطی و غیره می پرداخت قابل ذکر است که این دوره آموزشی خاص بود و فقط در دارالقضا بدخشان به فرزندان اشخاص زبده تدریس میشد. هم صنفان شیر احمد انگشت شمار بود که از آن جمله میتوان محمد طاهر بدخشی، ودود گدام دار اکبر، حمید الله پسر ماما محمد طاهر بدخشی را نامبرد همه ساله این برنامه تکرار میشد تا اینکه شیر احمد به صنف چهارم رسید و در خزان سال 1327 هجری شمسی به تمام اراکین نظامی و ملکی قطغن و بدخشان اطلاع دادند که اعلحضرت همایونی المتوکل الله محمد ظاهر شاه به اًستان قطغن و بدخشان سفر معلوماتی و تحقیقی انجام میدهد و از تمامی مردمان این مرز و بوم از نزدیک دیدار و گفتگو میکند. حاکم اعلی بدخشان در آن زمان جمعه گل خان صدیقی بوده. تیم تشریفات که قبلاً به اًستان بدخشان آمده بودند محل استراحتگاه و ملاقات شاه را در شهرستان کشم در محله جرشاه بابا از مربوطات ناحیه کنگورچی است که سابقه ی میر نشینی داشت انتخاب کردند. حاکم اعلی بدخشان دستور داد تا پیام خوش آمدید بنویسند و توسط یکی از متعلمین نخبه و با جرأت با ورد شاه به شهر مشهد شهرستان کشم قرائت کند. اینجاست که در این آزمون شیر احمد 11 ساله کامیاب می شود تا او را انتخاب کنند. وقتی شاه همایونی وارد شهرستان کشم میگردد بی درنگ به طرف ناحیه جرشاه بابا در حرکت میشود و مشاعیت کنندگان او را تا محله جرشاه بابا که تقریباً دوازده کیلومتر بیشتر است همراهی میکنند. این عمل شاه همایونی باعث شد که پیام خوش آمدید ناخوانده بماند. چون شاه همایونی فردا آنروز سفر خود را به طرف واخان ، خندود و لنگر به پیش گرفت فرصت مساعد شد تا پیام خوش آمدید توسط شیر احمد خوانده شود. متن پیام با پارچه شعر آغاز میگردد.  ای شــــــاه تاج دار وطن پـــــرور جوان خاک رهت به دیده ای مایان خوش آمدی سلطان نیک خصلت و دانـــــا و مهربان پرتو فکن به ملک بدخشـان خوش آمدی  بعد از استماع پیام شاه همایونی با جمع همراهانش که احمد شاه خان وزیر دربار، سرمنشی عبدالهادی خان داوی و دیگران بودند رویش را به طرف مردم میکند میگوید این جوان فرزند کیست.؟ جمعه گل خان صدیقی حاکم اعلی بدخشان می گوید فرزند وکیل صاحب نظام الدین خان وکیل مردم کشم . بعد شاه دست نوازش به سر شیر احمد میکشد و می پرسد بچیم صنف چندم استی؟ اینبار خود شیر احمد جواب میدهد من اول نمره صنف چهارم هستم. شاه دوباره از حاکم بدخشان می پرسد بعد از صنف چهارم شاگردان ادامه تحصیل دارند؟ جمعه گل خان صدیقی جواب میدهد نخیر صاحب بعد از فارغت از صنف چهارم برای دوسال ما شاگردان را در ادارات دولتی به حیث کاتب فخری استخدام می کنیم. در این وقت احمد شاه خان وزیر دربار که خسر شاه همایونی نیز میشود رو به شاه کرده میگوید اگر امکان داشته باشد. شیر احمد را با خود به کابل ببریم و با نادر ( که منظورش از شهزاده نادر فرزند سوم پسری شاه است) یکجا سبق بخوانند چون در صنف چهارم لسان شروع میشود. شاه همایونی یک مکث کوتاه کرده و رو به وکیل نظام الدین خان میکند. و میگوید. وکیل صاحب موافق هستید که شیر احمد با نادر یکجا در کابل درس بخواند؟ وکیل نظام الدین خان یک قدم پیش میگذارد و میگوید. سر و جان ما فدای اعلحضرت.! با این گفته همه چیز تغییر کلی میکند و شاه راه خود به طرف واخان میگیرد . اما افراد بخش اداری سلطنتی به سر پرستی سرمنشی عبدالهادی خان داوی در جرشاه بابا باقی می مانند. شیر احمد را اجازه میدهند تا برود با خانواده و نزدیکانش خدا حافظی کند و آماده به سفر کابل گردد. چند روز بعد شاه همایونی از شهرستان واخان به شهرستان کشم بر میگردد و دوباره برای یک شب به جرشاه بابا می ماند و روز بعد عزم سفر به طرف کابل می کند خوب در این سفر از اًستان قطغن نیز دیدن می کند. شیر احمد را به عبدالهادی خان داوی میسپارد و میگوید که در کابل باز ما و شما می بینیم. برای اینکه شیر احمد در کابل دق نیاورد و از نظر سن و سال هم خورد است پیشنهاد می کنند که یکی از نزدیکان او را نیز با خود میبرم. که مامای ناتنی او که محمد حسن نام داشت را بر می گزینند. سرانجام شیر احمد را بکابل می آورند او را شامل لیسه عالی استقلال می کنند. همه روزه با شهزاده نادر یکجا به مکتب میروند و به تعلیمات ابتدایی خود می پردازند. در سال 1335 هجری شمسی بدرجه اعلی از بخش ریاضیات از لیسه عالی استقلال فارغ میشود. چون در آن زمان متعلمین که بدرجه اعلی و عالی فارغ میشدند نیاز به امتحان دیگر نبوده. به همین سبب شیر احمد را در یک بورسیه مناسب دیدند تا او را به کشور لبنان بفرستند تا در رشته حقوق و علوم سیاسی نیز کسب علم و تجربه نماید. چون شاه همایونی شیر احمد را فرزند پنجم خود میدانست و در قوانین سلطنتی چنین بود که هر عضو خانواده شاهی باید دو سال خدمت زیر بیرق و در امورات نظامی کشور درجه تحصیلی داشته باشند در غیر آن از قانون سر پیچی صورت گرفته است. به همین منظور شاه همایونی روز شیر احمد را نزد خود میخواند و این موضوع را در میان میگذرد. که آیا موافق است که در بخش نظامی منحیث فرزند شاه تحصیل کند یا به کشور لبنان به تحصیلات علوم سیاسی برود. شیر احمد به دو دلیل از رفتن به کشور لبنان ابا میورزد یک برای اینکه او نمی خواستم از شهزاده نادر که هم دوست و هم برادرش بود جدا شود و دوم بخاطرکه فرزند شاه بودن برایش با ارزش تر بود. به همین منظور خواست شاه همایونی را با کمال میل پذیرفته و شامل حربی پوهنتون می گردد. در آغا سال 1339 هجری شمسی شیر احمد بنابه تکلیف قلبی که داشت (Heart murmur ) در جریان تمرینات نظامی بالایش حمله قلبی می آید. فوراً به شفاخانه منتقل داده میشود و شخص شاه همایونی با سفارتخانه های آلمان و انگلیس به تماس میشود تا از امکانات کشور های دوست اطلاع حاصل کند. به زودی سفارت کشور آلمان خبر میدهد که ما از هیچ گونه سعی و تلاش دریغ نمی کنیم و مریض را هر چه عاجل از کابل به جرمنی انتقال میدهیم. ظرف چند روز کوتاه شیر احمد با یک تیم کوچک عازم بن آلمان میشود و کار های ابتدایی در آنجا آغاز میگردد. و در آن وقت شیر احمد اولین شخصی بود که از آسیا زیر عمل جراحی قلب باز رفت. و عملیات توسط پروفیسور سینکر و پروفیسور ( شودیک ) که هشت ساعت به طول می انجامد با موفقیت سپری میشود. بعد از عملیات باید مدتی در آنجا می ماند تا معاینات به شکل دوامدار اجرا شود. که این امر باعث شد تا شیر احمد بیشتر از یکسال در جرمنی بماند و در این مدت ضمن تداوی، از طرف اکادمی نظامی آلمان در بخش پولیس انترپول آموزش های عالی نظامی را نیز دید و بدرجه عالی سند فراغت بدست آورد. بعد از تکمیل شدن معاینات صحی و تعلیمات نظامی دوباره به وطن برگشت و به نزد شاه همایونی شرف یاب شد، شاه از دیدن فرزند معنوی نهایت خرسند گردید. چند روز بعد به حربی پوهنتون رفت و سوگند وفاداری یاد کرد و از آنجا مستقیماً با رفیق و برادر خود شهزاده نادر که هر دو لباس نظامی بر تن داشتن به دیدار شاه شتافتند تا اولین بار برای شاه همایونی رسم و تعظیم نظامی بجا آورند زمان که به ارگ شاهی می آیند قوماندان گارد تشریفات میگوید که اعلحضرت برای بازدید فابریکه نساجی گلبهار به اًستان پروان رفته است. از این جا هر دو ( شهزاده نادر و شیر احمد ) میروند به فاریکه نساجی گلبهار وقت داخل دهلیز میشوند که شاه با مصاحبین اش حضور دارد و اولین رسم و تعظیم نظامی را هر دو اجرا میکنند و با شاه همایونی از گلبهار به کابل می آیند. درست شب همان روز تمام خانواده ای شاهی در کوتی باغچه گرد هم جمع شده بودند. که اکثرا در شب های جمعه این امر رایج بود چون بعد از سپری شدن یک هفته با همدیگر خارج از مسایل سیاسی دید و وادید میکردند. در این شب با حضور داشت سردار احمد شاه خان وزیر دربار؛ سردار عبدالولی خان؛ سردار محمد داوود خان، سردار محمد نعیم خان، ولیهد شهزاده سردار احمد شاه از مصاحیبن استاد خلیل الله خلیلی ، محمد رحیم پنجشیری و دیگر ارکین بلند رتبه ای خاندانی بودند که اعلحضرت المتوکل الله محمد ظاهر شاه موضوع مهم را مطرح میکند. وی میگوید که تصمیم گرفتم که شیر احمد را به حیث یاور نظامی خودم و یاور و همکاری ولیهد شهزاده سردار احمدشاه برگزینم.! آیا موافق هستید؟ همه حاضرین با کمال خرسندی این امر را پذیرفتند و برای شیراحمد تبریکی دادند. اینجاست که شیراحمد به شیر احمد خان یاور تغییر اسم میکند و تا چند ماه پیش از کودتای سردار محمد داوود خان در این سمت باقی میماند. در دوران که یاور خاص شاه بود در ایجاد کمیته هلال احمر افغانی شیر احمد یاور نقش مهم و ارزنده ی داشت و بشکل رضاکارانه به حیث معاون جمعیت سره میاشت ایفای وظیفه میکرد. نکته مهم اینجاست که چند ماه پیش از کودتا شیر احمد خان یاور آگاهی حاصل میکند که موضوع مهمی در خانواده سلطنتی در حال شکل گرفتن است. بقول شیر احمد خان یاور که میگفت من گاه گاهی برای عیادت سردار محمد داوود خان به خانه اش میرفتم تا از وضعیت صحی اش با خیر باشم البته از این رفت و آمد های من شخص شاه باخبر بود. بعضی اوقات به سرک گمرک ، قلعه ای وزیر و هود خیل میرفتم چون سردار محمد داوود خان روزانه به آنجا میرفت و موتر خود را که از نوع فولکس واگون بود در کنار جاده ایستاده میکرد و تا فاصله یک کیلومتر دور تر از موتر قدم میزد. وقتی آنجا میرسیدم موتر را دور از موتر سردار محمد داوود خان ایستاده میکردم و بعد از احوال پرسی باهم قدم میزدیم و صحبت میکردیم. بیشتر از خاطرات خود برایم میگفت، اما از لابلای سخنانش معلوم میشد که عقده ای بزرگ در دل و طرح بزرگی در سر دارد. وقتی این آگاهی خود را با ولیهد شهزاده سردار احمد شاه در میان گذاشتم دیدم به این موضواعتنا نکرد. بلاخره مجبور شدم تا این موضوع مهم را به شخص شاه همایونی در میان بگذارم. روزی در باغ کاریزمیر بودیم اعلحضرت بخاطر صفر کردن تفنگ های شکاری خود به آنجا رفته بود خودش قدم میکرد و مامورین خاص در نقاط تعین شده قدم های شاه همایونی کارت های تعین فاصله را میگذاشتند. بعد از چند انداخت رو به سویم کرد و گفت: بچیم در بیرون چه خبرها ست؟ گفتم: صاحب در نظام و خاندان سلطنتی کمی نارضایتی دیده میشود. لحظه ای به فکر رفت و گفت: من به عبدل خواهم گفت. منظورش سردار عبدالولی بود.  بعد از کودتای 26 سرطان 1352 هجری خورشیدی درست روز سوم شیر احمد خان یاور ( فرزند پنجم و معنوی اعلحضرت محمد ظاهر شاه ) را سردار محمد داوود خان به حضور خود احضار میکند. بقول شیر احمد خان یاور: گفت روز 29 سرطان 1352 هجری شمسی بود که از دفتر صدارت اعظمی به دفتر وزارت دفاع تماس گرفته شد که شیر احمد خان یاور را رئیس صاحب جمهور به صدارت احضار داشته است. وقتی برایم احوال دادند بی درنگ راهی صدرات اعظمی شدم پیش رفتم داخل ساختمان گردیدم که چند نفر از نوجوانان با لباس های نظامی با هم صحبت می کنند من هیچ یک را نشناختم و توقف کردم یکی از این جوانان صدا زد بفرماید بالا بروید. وقتی به منزل دوم بالا شدم که داکتر حسن شرق با چند تن از مردمان که از ولایت فراه بودند در حال پایین شدن هستند. وقتی داکتر شرق مرا دید در آغوش گرفت گفت چه حال داری شیر جان گفتم خوب هستم گفت زود برو که سردار تنها است. پیش رفتم داخل دفتر شدم دیدم چوکی و میز صدر اعظم بیکار است و کسی نیست وقتی به طرف چپ خود نگاه کردم که سردار محمد داوود خان نشسته و کاغذ ها و اوراق پرآکنده که روی میز افتاده است را مطالعه میکند. برایش رسم و تعظیم نظامی کردم از جایش نیم خیز شد گفت خوب استی بچیم.! گفتم بلی صاحب. گفت تکلیف که ندیدی؟ گفتم نی صاحب. گفت با من در تماس باشی. گفت درست است صاحب. با همین چند حرف کوتاه دوباره با رسم و تعظیم نظامی دفتر را ترک کردم. هر چند قرار اطلاعات نویسنده در شب دوم کودتا تعداد از افراد خاص که لباس های سیاه بر تن داشتن داخل منزل شیر احمد خان یاور شده بودند و تمام اسناد و یک اندازه دارایی که در منزلش واقع چهاراهی صدارت بوده با خود بردند ولی به خود شیر احمد خان یاور و خانواده اش آسیب نرساندن. پایان بخش اول  از تولد، تا... رحلت نویسنده: احمد محمود امپراطور اول اسد 1397 هجری شمسی کابل/افغانستان از تولد، تا... رحلت نویسنده: احمد محمود امپراطور اول اسد 1397 هجری شمسی کابل/افغانستان


به مناسبت سومین سالیاد ارتحال ملکوتی شاعر، نویسنده، سیاستگر و شخصیت برجسته نظامی کشور حضرت استاد شیر احمد یاور کنگورچی چند سطری را با کم و کاستی تحت عنوان از تولد تا رحلت رقم کردم
خداوند روح پر فتوح شان را تا قیام قیامت با جمیع گذشتگان در لفافه های رحمانت اش شاد و آرام داشته باشد.
آمین.

از تولد تا رحلت
بخش اول
زندگینامه شیر احمد یاور کنگورچی
به قلم
احمد محمود امپراطور
دوستان، عزیزان ، فرهنگی و ملت با شهامت و غیور افغانستان
امروز مصادف است به روز رحلت پدر معنوی و فرزند وفادار
( در همین روز المتوکل الله محمد ظاهر شاه آخرین پادشاه و بابا ملت افغانستان به لقاالله پیوست و 8 سال بعد در چنین روزی شیر احمد یاور کنگورچی فرزند خوانده و یاور حضور شان نیز به رحمت حق پیوستن)
داستان از اینجا آغاز میشود که وکیل نظام الدین خان از صاحب اختیار قطغن زمین ( وکیل شیر خان ) را به اًستان بدخشان دعوت میکند تا چند روزی را در کنار دریا بزرگ و خروشان کشم در ناحیه جرشاه بابا که باغ و بوستان آبای شان است برای میله و تفریح بگذرانند
که از جانب ایشان پذیرفته میشود.
در 12 میزان 1316 هجری شمسی مهمانان از راه میرسند و شب را با قصه و غزلخوانی سپری می کنند.
فراد آن روز در هنگام صرف صبحانه برای وکیل نظام الدین خان از خانه احوال میدهند
فرزند را که سال ها انتظار داشتید بدنیا آمد.
این پیک خوش را وکیل نظام الدین خان فال نیک گرفته و همه را از رضای خداوند متعال و قدوم وکیل شیر خان می پندارد
وقتی این پیام خوش به گوش وکیل شیر خان میرسد از حاضرین به ویژه وکیل نظام الدین خان تقاضا می کند که در صورت امکان اگر مانع نباشد اسم مرا به اولین فرزند خود بگذارید که از طرف وکیل نظام الدین خان و محاسن سفیدان با کمال میل و مسرت پذیرفته میشود.
و نامش را شیر میگذارند
چون بابای مادریش احمد نام داشت شیر را با پسوند احمد گذاشتند.
این کودک تازه بدامان مادر آمده بعد از بریدن نافش از گوش چپ اش نیز پارچه گوشت را با تیغ بر داشتند و برای مادرش دادند که تناول کند تا در نوازدی نه میرد.
البته این یک عقیده بود در آن زمان با مادردان اولاد میر چنین میکردند
اینکه چقدر حقیقت دارد آن را منم نمیدانم
اما هر چیز که رضای خداوند متعال باشد همان میشود.
بعد این کودک را انتقال میدهند در زیات خواجه چنار واقع قریه کنگورچی در محله ای کنیزکان و او را در پاگه ( پایگاه ) پیر خواجه چنار به خداوند ج و پیر هدیه میکنند تا او را از آفات و بلیات حفظ کند و به مادرش اجازه نمیدهند تا از شیر خود برای او بدهد و شیر احمد را به مادر اندرش ( نور جهان بیگم ) میسپارند تا از وی مراقبت کند.
عقربه های زمان شب و روز را می پیمود و شیر احمد در دامن کوه پایه های پر خاطر و پر معجزه ای تکسار به پنج سالگی میرسید.
نور جهان بیگم عقیم بود بناً از شیر احمد به مانند نور چشم خود مواظبت میکرد
چون نور جهان بیگم حافظ قرآن عظیم الشان بود در اولین فرصت برای وی خواند و آموختن قرآن کریم را شروع کرد گاهی به مهربانی و گاهی با تند خوی در طول یکسال سینه و دماغ این کودک یکدانه را با انوار پر برکت الهی منور ساخت.
در سن شش سالگی در مکتب پشتونیار کشم که بعد ها به نام لیسه عالی کشم مسما شد ولی در آن زمان تا صنف چهارم نصاب تعلیمی داشت شامل گردید
شیر احمد چون کودک بیش نبود او را پسر عمه اش سیف الدین خان که در آنوقت 8 سال بزرگتر از وی بود بدوش خود گرفته به مکتب می برد تا از فیوضات علم دانش به بهره نماند.
و در فصل زمستان به فیض آباد مرکز اًستان بدخشان میرفت چون پدرش نظام الدین خان وکیل مشوره مردم کشم در فیض آباد بود و سه ماه زمستان را در فیض آباد پیش بزرگترین علما و فضلا وقت که از آنجمله میتوان قاری صاحب میا را نامبرد
با آموختن مسایل دینی، مذهبی، شعر و عروض ، خطاطی و غیره می پرداخت
قابل ذکر است که این دوره آموزشی خاص بود و فقط در دارالقضا بدخشان به فرزندان اشخاص زبده تدریس میشد.
هم صنفان شیر احمد انگشت شمار بود
که از آن جمله میتوان محمد طاهر بدخشی، ودود گدام دار اکبر، حمید الله پسر ماما محمد طاهر بدخشی را نامبرد
همه ساله این برنامه تکرار میشد تا اینکه شیر احمد به صنف چهارم رسید و در خزان سال 1327 هجری شمسی
به تمام اراکین نظامی و ملکی قطغن و بدخشان اطلاع دادند که اعلحضرت همایونی المتوکل الله محمد ظاهر شاه به اًستان قطغن و بدخشان سفر معلوماتی و تحقیقی انجام میدهد و از تمامی مردمان این مرز و بوم از نزدیک دیدار و گفتگو میکند.
حاکم اعلی بدخشان در آن زمان جمعه گل خان صدیقی بوده.
تیم تشریفات که قبلاً به اًستان بدخشان آمده بودند محل استراحتگاه و ملاقات شاه را در شهرستان کشم در محله جرشاه بابا از مربوطات ناحیه کنگورچی است که سابقه ی میر نشینی داشت انتخاب کردند.
حاکم اعلی بدخشان دستور داد تا پیام خوش آمدید بنویسند و توسط یکی از متعلمین نخبه و با جرأت با ورد شاه به شهر مشهد شهرستان کشم قرائت کند.
اینجاست که در این آزمون شیر احمد 11 ساله کامیاب می شود تا او را انتخاب کنند.
وقتی شاه همایونی وارد شهرستان کشم میگردد بی درنگ به طرف ناحیه جرشاه بابا در حرکت میشود و مشاعیت کنندگان او را تا محله جرشاه بابا که تقریباً دوازده کیلومتر بیشتر است همراهی میکنند.
این عمل شاه همایونی باعث شد که پیام خوش آمدید ناخوانده بماند.
چون شاه همایونی فردا آنروز سفر خود را به طرف واخان ، خندود و لنگر به پیش گرفت فرصت مساعد شد تا پیام خوش آمدید توسط شیر احمد خوانده شود.
متن پیام با پارچه شعر آغاز میگردد.

ای شــــــاه تاج دار وطن پـــــرور جوان
خاک رهت به دیده ای مایان خوش آمدی
سلطان نیک خصلت و دانـــــا و مهربان
پرتو فکن به ملک بدخشـان خوش آمدی

بعد از استماع پیام شاه همایونی با جمع همراهانش که احمد شاه خان وزیر دربار، سرمنشی عبدالهادی خان داوی و دیگران بودند
رویش را به طرف مردم میکند میگوید این جوان فرزند کیست.؟
جمعه گل خان صدیقی حاکم اعلی بدخشان می گوید فرزند وکیل صاحب نظام الدین خان وکیل مردم کشم .
بعد شاه دست نوازش به سر شیر احمد میکشد و می پرسد بچیم صنف چندم استی؟
اینبار خود شیر احمد جواب میدهد من اول نمره صنف چهارم هستم.
شاه دوباره از حاکم بدخشان می پرسد بعد از صنف چهارم شاگردان ادامه تحصیل دارند؟
جمعه گل خان صدیقی جواب میدهد نخیر صاحب بعد از فارغت از صنف چهارم برای دوسال ما شاگردان را در ادارات دولتی به حیث کاتب فخری استخدام می کنیم.
در این وقت احمد شاه خان وزیر دربار که خسر شاه همایونی نیز میشود رو به شاه کرده میگوید اگر امکان داشته باشد.
شیر احمد را با خود به کابل ببریم و با نادر ( که منظورش از شهزاده نادر فرزند سوم پسری شاه است) یکجا سبق بخوانند چون در صنف چهارم لسان شروع میشود.
شاه همایونی یک مکث کوتاه کرده و رو به وکیل نظام الدین خان میکند.
و میگوید.
وکیل صاحب موافق هستید که شیر احمد با نادر یکجا در کابل درس بخواند؟
وکیل نظام الدین خان یک قدم پیش میگذارد و میگوید.
سر و جان ما فدای اعلحضرت.!
با این گفته همه چیز تغییر کلی میکند و شاه راه خود به طرف واخان میگیرد .
اما افراد بخش اداری سلطنتی به سر پرستی سرمنشی عبدالهادی خان داوی در جرشاه بابا باقی می مانند.
شیر احمد را اجازه میدهند تا برود با خانواده و نزدیکانش خدا حافظی کند و آماده به سفر کابل گردد.
چند روز بعد شاه همایونی از شهرستان واخان به شهرستان کشم بر میگردد و دوباره برای یک شب به جرشاه بابا می ماند و روز بعد عزم سفر به طرف کابل می کند خوب در این سفر از اًستان قطغن نیز دیدن می کند.
شیر احمد را به عبدالهادی خان داوی میسپارد و میگوید که در کابل باز ما و شما می بینیم.
برای اینکه شیر احمد در کابل دق نیاورد و از نظر سن و سال هم خورد است پیشنهاد می کنند که یکی از نزدیکان او را نیز با خود میبرم.
که مامای ناتنی او که محمد حسن نام داشت را بر می گزینند.
سرانجام شیر احمد را بکابل می آورند او را شامل لیسه عالی استقلال می کنند.
همه روزه با شهزاده نادر یکجا به مکتب میروند و به تعلیمات ابتدایی خود می پردازند.
در سال 1335 هجری شمسی بدرجه اعلی از بخش ریاضیات از لیسه عالی استقلال فارغ میشود.
چون در آن زمان متعلمین که بدرجه اعلی و عالی فارغ میشدند نیاز به امتحان دیگر نبوده.
به همین سبب شیر احمد را در یک بورسیه مناسب دیدند تا او را به کشور لبنان بفرستند تا در رشته حقوق و علوم سیاسی نیز کسب علم و تجربه نماید.
چون شاه همایونی شیر احمد را فرزند پنجم خود میدانست و در قوانین سلطنتی چنین بود که هر عضو خانواده شاهی باید دو سال خدمت زیر بیرق و در امورات نظامی کشور درجه تحصیلی داشته باشند در غیر آن از قانون سر پیچی صورت گرفته است.
به همین منظور شاه همایونی روز شیر احمد را نزد خود میخواند و این موضوع را در میان میگذرد.
که آیا موافق است که در بخش نظامی منحیث فرزند شاه تحصیل کند یا به کشور لبنان به تحصیلات علوم سیاسی برود.
شیر احمد به دو دلیل از رفتن به کشور لبنان ابا میورزد یک برای اینکه او نمی خواستم از شهزاده نادر که هم دوست و هم برادرش بود جدا شود و دوم بخاطرکه فرزند شاه بودن برایش با ارزش تر بود.
به همین منظور خواست شاه همایونی را با کمال میل پذیرفته و شامل حربی پوهنتون می گردد.
در آغا سال 1339 هجری شمسی شیر احمد بنابه تکلیف قلبی که داشت (Heart murmur ) در جریان تمرینات نظامی بالایش حمله قلبی می آید.
فوراً به شفاخانه منتقل داده میشود و شخص شاه همایونی با سفارتخانه های آلمان و انگلیس به تماس میشود تا از امکانات کشور های دوست اطلاع حاصل کند.
به زودی سفارت کشور آلمان خبر میدهد که ما از هیچ گونه سعی و تلاش دریغ نمی کنیم و مریض را هر چه عاجل از کابل به جرمنی انتقال میدهیم.
ظرف چند روز کوتاه شیر احمد با یک تیم کوچک عازم بن آلمان میشود و کار های ابتدایی در آنجا آغاز میگردد.
و در آن وقت شیر احمد اولین شخصی بود که از آسیا زیر عمل جراحی قلب باز رفت.
و عملیات توسط پروفیسور سینکر و پروفیسور ( شودیک ) که هشت ساعت به طول می انجامد با موفقیت سپری میشود.
بعد از عملیات باید مدتی در آنجا می ماند تا معاینات به شکل دوامدار اجرا شود.
که این امر باعث شد تا شیر احمد بیشتر از یکسال در جرمنی بماند و در این مدت ضمن تداوی، از طرف اکادمی نظامی آلمان در بخش پولیس انترپول آموزش های عالی نظامی را نیز دید و بدرجه عالی سند فراغت بدست آورد.
بعد از تکمیل شدن معاینات صحی و تعلیمات نظامی دوباره به وطن برگشت و به نزد شاه همایونی شرف یاب شد، شاه از دیدن فرزند معنوی نهایت خرسند گردید.
چند روز بعد به حربی پوهنتون رفت و سوگند وفاداری یاد کرد و از آنجا مستقیماً با رفیق و برادر خود شهزاده نادر که هر دو لباس نظامی بر تن داشتن به دیدار شاه شتافتند تا اولین بار برای شاه همایونی رسم و تعظیم نظامی بجا آورند زمان که به ارگ شاهی می آیند قوماندان گارد تشریفات میگوید که اعلحضرت برای بازدید فابریکه نساجی گلبهار به اًستان پروان رفته است.
از این جا هر دو ( شهزاده نادر و شیر احمد ) میروند به فاریکه نساجی گلبهار وقت داخل دهلیز میشوند که شاه با مصاحبین اش حضور دارد و اولین رسم و تعظیم نظامی را هر دو اجرا میکنند و با شاه همایونی از گلبهار به کابل می آیند.
درست شب همان روز تمام خانواده ای شاهی در کوتی باغچه گرد هم جمع شده بودند.
که اکثرا در شب های جمعه این امر رایج بود چون بعد از سپری شدن یک هفته با همدیگر خارج از مسایل سیاسی دید و وادید میکردند.
در این شب با حضور داشت سردار احمد شاه خان وزیر دربار؛ سردار عبدالولی خان؛ سردار محمد داوود خان، سردار محمد نعیم خان، ولیهد شهزاده سردار احمد شاه از مصاحیبن استاد خلیل الله خلیلی ، محمد رحیم پنجشیری و دیگر ارکین بلند رتبه ای خاندانی بودند که اعلحضرت المتوکل الله محمد ظاهر شاه موضوع مهم را مطرح میکند.
وی میگوید که تصمیم گرفتم که شیر احمد را به حیث یاور نظامی خودم و یاور و همکاری ولیهد شهزاده سردار احمدشاه برگزینم.!
آیا موافق هستید؟
همه حاضرین با کمال خرسندی این امر را پذیرفتند و برای شیراحمد تبریکی دادند.
اینجاست که شیراحمد به شیر احمد خان یاور تغییر اسم میکند و تا چند ماه پیش از کودتای سردار محمد داوود خان در این سمت باقی میماند.
در دوران که یاور خاص شاه بود در ایجاد کمیته هلال احمر افغانی شیر احمد یاور نقش مهم و ارزنده ی داشت و بشکل رضاکارانه به حیث معاون جمعیت سره میاشت ایفای وظیفه میکرد.
نکته مهم اینجاست که چند ماه پیش از کودتا شیر احمد خان یاور آگاهی حاصل میکند که موضوع مهمی در خانواده سلطنتی در حال شکل گرفتن است.
بقول شیر احمد خان یاور که میگفت من گاه گاهی برای عیادت سردار محمد داوود خان به خانه اش میرفتم تا از وضعیت صحی اش با خیر باشم البته از این رفت و آمد های من شخص شاه باخبر بود.
بعضی اوقات به سرک گمرک ، قلعه ای وزیر و هود خیل میرفتم چون سردار محمد داوود خان روزانه به آنجا میرفت و موتر خود را که از نوع فولکس واگون بود در کنار جاده ایستاده میکرد و تا فاصله یک کیلومتر دور تر از موتر قدم میزد.
وقتی آنجا میرسیدم موتر را دور از موتر سردار محمد داوود خان ایستاده میکردم و بعد از احوال پرسی باهم قدم میزدیم و صحبت میکردیم.
بیشتر از خاطرات خود برایم میگفت، اما از لابلای سخنانش معلوم میشد که عقده ای بزرگ در دل و طرح بزرگی در سر دارد.
وقتی این آگاهی خود را با ولیهد شهزاده سردار احمد شاه در میان گذاشتم دیدم به این موضواعتنا نکرد.
بلاخره مجبور شدم تا این موضوع مهم را به شخص شاه همایونی در میان بگذارم.
روزی در باغ کاریزمیر بودیم اعلحضرت بخاطر صفر کردن تفنگ های شکاری خود به آنجا رفته بود خودش قدم میکرد و مامورین خاص در نقاط تعین شده قدم های شاه همایونی کارت های تعین فاصله را میگذاشتند.
بعد از چند انداخت رو به سویم کرد و گفت:
بچیم در بیرون چه خبرها ست؟
گفتم:
صاحب در نظام و خاندان سلطنتی کمی نارضایتی دیده میشود.
لحظه ای به فکر رفت و گفت:
من به عبدل خواهم گفت.
منظورش سردار عبدالولی بود.

بعد از کودتای 26 سرطان 1352 هجری خورشیدی درست روز سوم شیر احمد خان یاور ( فرزند پنجم و معنوی اعلحضرت محمد ظاهر شاه ) را سردار محمد داوود خان به حضور خود احضار میکند.
بقول شیر احمد خان یاور:
گفت روز 29 سرطان 1352 هجری شمسی بود که از دفتر صدارت اعظمی به دفتر وزارت دفاع تماس گرفته شد که شیر احمد خان یاور را رئیس صاحب جمهور به صدارت احضار داشته است.
وقتی برایم احوال دادند بی درنگ راهی صدرات اعظمی شدم پیش رفتم داخل ساختمان گردیدم که چند نفر از نوجوانان با لباس های نظامی با هم صحبت می کنند من هیچ یک را نشناختم و توقف کردم یکی از این جوانان صدا زد بفرماید بالا بروید.
وقتی به منزل دوم بالا شدم که داکتر حسن شرق با چند تن از مردمان که از ولایت فراه بودند در حال پایین شدن هستند.
وقتی داکتر شرق مرا دید در آغوش گرفت گفت چه حال داری شیر جان گفتم خوب هستم گفت زود برو که سردار تنها است.
پیش رفتم داخل دفتر شدم دیدم چوکی و میز صدر اعظم بیکار است و کسی نیست وقتی به طرف چپ خود نگاه کردم که سردار محمد داوود خان نشسته و کاغذ ها و اوراق پرآکنده که روی میز افتاده است را مطالعه میکند.
برایش رسم و تعظیم نظامی کردم از جایش نیم خیز شد
گفت خوب استی بچیم.!
گفتم بلی صاحب.
گفت تکلیف که ندیدی؟
گفتم نی صاحب.
گفت با من در تماس باشی.
گفت درست است صاحب.
با همین چند حرف کوتاه
دوباره با رسم و تعظیم نظامی دفتر را ترک کردم.
هر چند قرار اطلاعات نویسنده در شب دوم کودتا تعداد از افراد خاص که لباس های سیاه بر تن داشتن داخل منزل شیر احمد خان یاور شده بودند و تمام اسناد و یک اندازه دارایی که در منزلش واقع چهاراهی صدارت بوده با خود بردند ولی به خود شیر احمد خان یاور و خانواده اش آسیب نرساندن.
پایان بخش اول
از تولد، تا... رحلت
نویسنده: احمد محمود امپراطور
اول اسد 1397 هجری شمسی
کابل/افغانستان
از تولد، تا... رحلت
نویسنده: احمد محمود امپراطور
اول اسد 1397 هجری شمسی
کابل/افغانستان


[ سه شنبه 97/5/2 ] [ 8:56 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

تخمیس از مخمس سرای جوان کشور احمد محمود امپراطور نشـــــه ای می ز جامِ انگور است شهــــد گل در دهـــانِ زنبور است دل به زنــدانِ عشق مصبور است نامِ نیــــکو همیشــــه مشهور است آخـــرین خانه، خانه ای گور است -------------------------------- خوشــــی در تار و پودِ عالم نیست عــرق شــــــرم، اشکِ ماتم نیست هر سبک سر رفیق و همدم نیست هــر دو پــا را که بینی، آدم نیست دهـــر دون بازیی زر و زور است -------------------------------- آتشـــــی از دلــــــم زبــــــــانه زند تیـــــــر عشقی ســــــرم نشانه زند هوشِ من را چــــــه زیــرکانه زند عبــــــرتِ هستـــــــی تازیـانه زند تن به این نفسِ زانی مزدور است -------------------------------- یکی در گوشه ای خودش تنهاست یکی در دامِ عاشقــــــــی رسواست یکی دستش به گــــــــردنِ میناست یکی پنهـــــان و عالمـــــی پیداست هر کـه در کار خویش مامور است -------------------------------- در وفـــــا عهــــد و جان نثاری کو یــــــار را دست مهـــر و یاری کو از ادب لطف و سایــــــه داری کو بخت و اقبــــــــال و رستگاری کو چشم نرگس ز غصه مخمور است -------------------------------- میـــــدهد عشق پیــــــچ و تاب مرا می کشــد وهـــــم و اضطراب مرا گاه بیـــــداری گاهـــــی خواب مرا عطشِ حســــــرتِ ســـــــراب مرا آنچـــــه نزدیک دیده ای دور است -------------------------------- تاکه ســــــــروِ قدِ تــــو قد رس شد لبِ مـن تــــــــــــازه از مخمس شد از حجـــــــابِ تــــــو دل ملبس شد بـــــــاده کهنــــــه خام و نا رس شد هرچه عنــــوان نمایی دستور است -------------------------------- چنــــــد حرف که میشـــود موزون آه در سینــــــــــه میـــــزند شبخون دل بر آیـــــد ز خانــــه اش بیرون صد هــزار همچو من شود مجنون فهــم اگر نیست چشم ها کور است -------------------------------- نه عـــلاجِ نه دارو می خواهیـــــــم نه کمندِ ز گیســـو می خواهیـــــــم نه همــان تیغِ ابرو می خواهیــــــم نه فسونی نه جـادو می خواهیــــــم زخـــم ما کهنه است و ناسور است -------------------------------- گــر تو این را فســــــــانه میگویی یــــــــــا نــــوای شبـــــانه میگویی شعــــــر من را تــــرانه می گویی یاکــــــــه اشکِ روانـــــه میگویی طـــــرحِ محمودِ امپـــراطور است -------------------------------- شنبه 30 سرطان 1397 آفتابی که برابر میشود به 21 جولای 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور عکس ‏احمد محمود امپراطور Ahmad Mahmood Imperator‏


نشـئــــه ی می ز جامِ انگور است
شهــــد گل در دهـــانِ زنبور است
دل به زنــدانِ عشق مصبور است
نامِ نیــــکو همیشــــه مشهور است
آخـــرین خانه، خانه ای گور است

--------------------------------
خوشــــی در تار و پودِ عالم نیست
عــرق شــــــرم، اشکِ ماتم نیست
هر سبک سر رفیق و همدم نیست
هــر دو پــا را که بینی، آدم نیست
دهـــر دون بازیی زر و زور است
--------------------------------
آتشـــــی از دلــــــم زبــــــــانه زند
تیـــــــر عشقی ســــــرم نشانه زند
هوشِ من را چــــــه زیــرکانه زند
عبــــــرتِ هستـــــــی تازیـانه زند
تن به این نفسِ زانی مزدور است
--------------------------------
یکی در گوشه ای خودش تنهاست
یکی در دامِ عاشقــــــــی رسواست
یکی دستش به گــــــــردنِ میناست
یکی پنهـــــان و عالمـــــی پیداست
هر کـه در کار خویش مامور است
--------------------------------
در وفـــــا عهــــد و جان نثاری کو
یــــــار را دست مهـــر و یاری کو
از ادب لطف و سایــــــه داری کو
بخت و اقبــــــــال و رستگاری کو
چشم نرگس ز غصه مخمور است
--------------------------------
میـــــدهد عشق پیــــــچ و تاب مرا
می کشــد وهـــــم و اضطراب مرا
گاه بیـــــداری گاهـــــی خواب مرا
عطشِ حســــــرتِ ســـــــراب مرا
آنچـــــه نزدیک دیده ای دور است
--------------------------------
تاکه ســــــــروِ قدِ تــــو قد رس شد
لبِ مـن تــــــــــــازه از مخمس شد
از حجـــــــابِ تــــــو دل ملبس شد
بـــــــاده کهنــــــه خام و نا رس شد
هرچه عنــــوان نمایی دستور است
--------------------------------
چنــــــد حرف که میشـــود موزون
آه در سینــــــــــه میـــــزند شبخون
دل بر آیـــــد ز خانــــه اش بیرون
صد هــزار همچو من شود مجنون
فهــم اگر نیست چشم ها کور است
--------------------------------
نه عـــلاجِ نه دارو می خواهیـــــــم
نه کمندِ ز گیســـو می خواهیـــــــم
نه همــان تیغِ ابرو می خواهیــــــم
نه فسونی نه جـادو می خواهیــــــم
زخـــم ما کهنه است و ناسور است
--------------------------------
گــر تو این را فســــــــانه میگویی
یــــــــــا نــــوای شبـــــانه میگویی
شعــــــر من را تــــرانه می گویی
یاکــــــــه اشکِ روانـــــه میگویی
طـــــرحِ محمودِ امپـــراطور است
--------------------------------

شنبه 30 سرطان 1397 آفتابی
که برابر میشود به 21 جولای 2018 ترسایی
سرودم
احمد محمود امپراطور

 

[ یکشنبه 97/4/31 ] [ 9:58 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

   ز کوچــه بـــاغِ تـو امشب گذر نخواهم کرد خـــودم پـریش و تو را در بدر نخواهم کرد به عشق خـامِ تو من ترک سر نخواهم کرد حیـــات و هــر نفسِ خود هدر نخواهم کرد به هیچ گوشه ای شهری سفر نخواهم کرد --------------------------------------- میــــانِ آتشِ احســــــاسِ خـــود کباب شدم به پیشِ چشـــم رقیبـــــان ز شرم آب شدم به پشتِ زیِن هــــوس پـای بر رکاب شدم دچـــــار غصه و اندوه  و اضطراب شدم تلاش و سعــی تو بر من اثر نخواهد کرد --------------------------------------- تو خویش پادشــــــه مــــا را غلام دانستی شئـون زنــــدگی بـــــر مــــا حرام دانستی شــــکوه و شـــــاًن خودت در مقام دانستی برنـــــده خنجــــــرِ مـــــــا را نیام دانستی من از جماعتِ خود بین حذر نخواهم کرد --------------------------------------- جفـــــا و جـــــور من از روزگار می بینم خـــــزانِ خویش در این نـــوبهار می بینم هـــــــــزار حادثــــــه را آشکــار می بینم به تنــــگ دستی خـــود من وقار می بینم به سوی هستـــی دنیــــا نظر نخواهم کرد --------------------------------------- به شهــــــرِ دل چقدر ها قیامت افتاده است به کــــــارِ دل چقدر ها وخامت افتاده است به جـــــانِ دل چقدر ها ملامت افتاده است به عــــزمِ دل چقدر ها شهامت افتاده است اگر ضــــرر نکند دل ضــرر نخواهم کرد --------------------------------------- من از بیان ادب شـــــاد و ســـرفزار استم درون سینـــــه عـشــــاق در گــــداز استم نیـــــازمند به یکتـــــایی بی نیـــــاز استم هـــزار شکر که محمود اهــــل راز استم خودم اسیــــــــر بد و بدگهـر نخواهم کرد --------------------------------------- یکشنبه 24 سرطان 1397 آفتابی که برابر میشود به 15 جولای 2018 ترسایی ســـرودم احمد محمود امپراطور


ز کوچــه بـــاغِ تـو امشب گذر نخواهم کرد

خـــودم پـریش و تو را در بدر نخواهم کرد

به عشق خـامِ تو من ترک سر نخواهم کرد

حیـــات و هــر نفسِ خود هدر نخواهم کرد

به هیچ گوشه ای شهری سفر نخواهم کرد
---------------------------------------

میــــانِ آتشِ احســــــاسِ خـــود کباب شدم

به پیشِ چشـــم رقیبـــــان ز شرم آب شدم

به پشتِ زیِن هــــوس پـای بر رکاب شدم

دچـــــار غصه و اندوه  و اضطراب شدم

تلاش و سعــی تو بر من اثر نخواهد کرد
---------------------------------------

تو خویش پادشــــــه مــــا را غلام دانستی

شئـون زنــــدگی بـــــر مــــا حرام دانستی

شــــکوه و شـــــاًن خودت در مقام دانستی

برنـــــده خنجــــــرِ مـــــــا را نیام دانستی

من از جماعتِ خود بین حذر نخواهم کرد
---------------------------------------

جفـــــا و جـــــور من از روزگار می بینم

خـــــزانِ خویش در این نـــوبهار می بینم

هـــــــــزار حادثــــــه را آشکــار می بینم

به تنــــگ دستی خـــود من وقار می بینم

به سوی هستـــی دنیــــا نظر نخواهم کرد
---------------------------------------

به شهــــــرِ دل چقدر ها قیامت افتاده است

به کــــــارِ دل چقدر ها وخامت افتاده است

به جـــــانِ دل چقدر ها ملامت افتاده است

به عــــزمِ دل چقدر ها شهامت افتاده است

اگر ضــــرر نکند دل ضــرر نخواهم کرد
---------------------------------------

من از بیان ادب شـــــاد و ســـرفزار استم

درون سینـــــه عـشــــاق در گــــداز استم

نیـــــازمند به یکتـــــایی بی نیـــــاز استم

هـــزار شکر که محمود اهــــل راز استم

خودم اسیــــــــر بد و بدگهـر نخواهم کرد
---------------------------------------

یکشنبه 24 سرطان 1397 آفتابی

که برابر میشود به 15 جولای 2018 ترسایی

ســـرودم

احمد محمود امپراطور


[ یکشنبه 97/4/24 ] [ 5:39 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]
پیام قدردانی لیلی جان حبیب از احمد محمود امپراطور به نسبت غزل که

از ایشان را در قالب تخمیس در آورده است.

احمد عزیز.!
امپراطور مخمس های قشنگ !
زبانم از توصیف آثار نغز شما قاصر است
عزیز دوست مهربان!
‎نظم و نثر فارسی دری را در قالبی برگزیده ایی که از استعداد خلاق و اندیشه

و تفکر پر بارت سرچشمه دارد - به دوستی تان افتخار دارم -

من نسبت به بسیاری از دوستان شاعرم برای شعر ها

و نوشته های تان اهل نظر و لایک نبوده ام لکن همواره تراوش های

صریر خامه پربار شما را با اشتیاق و، ولع خاص مرور میکنم بار بار میخوانم .

از بذل توجه به غزلواره و دلسروده ام

که تخمیس کرده أید جهان سپاس

‎واقعا اندیشه والای شما رنگ زیبای به نوشته ی

من بخشیده است بار بار تشکر میکنم.

آنچه را خدا بر شما به ودیعه نهاده برای تسکین دلهای پر درد است...

زندگی همین است .. احساس آدمی در هر برهه ای حیات

تشنه ای انست که برای عبور از ورطه نا امیدی ها تنهایی ها

نامرادی ها و خم پیج های مسیر زندگی بهانه ای داشته باشد .

زهی آنان که این مسیر را با گذاشتن نقشی از خود عبور میکنند -

به همت طبع حساس روح آزاد و قلم سبز سرمنزل هستی را می پیمایند

و حرف حرف دل خود را مانند قطرات شمع بر صحیفه روزگار میریزند و از سپاهان

سیاهی قلمهای سبز شان کلهای اندیشه را بذر میکنند و دیگران را چون پروانه ها

در پیرامون آن روشنایی و آن گلهای جاودان معطر را به پرواز و پر فشانی میرسانند.

دوست بزرگوارم دستانت پرتوان باد تا همواره

با قلم زرین نقش های جاودانی بیافرینی!

با درود و مهر و حرمت فراوان

لیلی حبیب

ایالات متحده امریکا

[ پنج شنبه 97/4/21 ] [ 9:8 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

بــــــاده از لعـلِ سخنگوی تو لبریزم کرد ادب و خصلتِ نیــــــکوی تو لبریزم کرد آتــــشِ دوری ز پهـــــلوی تو لبریزم کرد نشــــــه ای نرگس جادوی تو لبریزم کرد عطرِ پیــــراهن و گیسوی تو لبریزم کرد -------------------------------------- دلِ دیــــوانه ای من را نبود لحظه مجال دست من گر برسـد دامن تو نیست محال روز و شب میگذرد در تپش آبـاد وصال شبِ مهتـــــاب شد و باز به دریای خیال موجِ سودای مـه ی روی تو لبریزم کرد -------------------------------------- تویی آن زیــــــورِ ابیـــــــاتِ بلندای کلیم منِ بیچاره ای کـم طالع و این طبعِ سقیم بنمـــــودم به درِ عشقِ تو صد ها تعظیم روی آن زورقِ یـــاد تو نشستم چو نسیم سفــــرِ شعرِ ســــــرِ کوی تو لبریزم کرد -------------------------------------- شبِ رنگ و شبِ مهر و شبِ رعنایی دل شبِ حسن و شبِ ذوق و شبِ شیدایی دل شبِ کـــام و شبِ نـــــام و شبِ بینایی دل شبِ عشق و شبِ نـور و شبِ رویایی دل شوق آن قــامت دلجـــــوی تو لبریزم کرد -------------------------------------- دیــــده با دیـــــدنِ روی تو بـگردد روشن بلبـــــلِ نغمــــه سرا چهچه زند در گلشن میشود شـــــعر تو در بستــرِ کاغذ خرمن گلِ یــــادت چمنِ گل شد و، دریای سخن بیت، بیتِ از غـــزلِ بوی تو لبریزم کرد -------------------------------------- چقــــدر معرکه آساست عیان دیدنِ وصل نفس تازه ای دیگر کشـی در مامنِ وصل سر نهادن به تهی تیغِ تو و جوشنِ وصل یادم آمد خـــمِ ابــــروی تو و گلشنِِ وصل مستی و ذوق و هیـــاهوی تو لبریزم کرد -------------------------------------- گهـــی گم گشتم و گاهـــی خوده پیدا دیدم دلِ محمود به ماننـــــــده ای دریـــا دیدیم شعرِ زیبـــــــا تـــــــــو را لایقِ معنا دیدم دستِ تو شاخــــه اى گل برکفِ لیلا دیدم شعــفِ واژه اى نیـــــکوى تو لبریزم کرد -------------------------------------- چهارشنبه 20 سرطان 1397 آفتابی که برابر میشود به 11 جولای 2018 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور


بــــــاده از لعـلِ سخنگوی تو لبریزم کرد

ادب و خصلتِ نیــــــکوی تو لبریزم کرد

آتــــشِ دوری ز پهـــــلوی تو لبریزم کرد

نشــــــه ای نرگس جادوی تو لبریزم کرد

عطرِ پیــــراهن و گیسوی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

دلِ دیــــوانه ای من را نبود لحظه مجال

دست من گر برسـد دامن تو نیست محال

روز و شب میگذرد در تپش آبـاد وصال

شبِ مهتـــــاب شد و باز به دریای خیال

موجِ سودای مـه ی روی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

تویی آن زیــــــورِ ابیـــــــاتِ بلندای کلیم

منِ بیچاره ای کـم طالع و این طبعِ سقیم

بنمـــــودم به درِ عشقِ تو صد ها تعظیم

روی آن زورقِ یـــاد تو نشستم چو نسیم

سفــــرِ شعرِ ســــــرِ کوی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

شبِ رنگ و شبِ مهر و شبِ رعنایی دل

شبِ حسن و شبِ ذوق و شبِ شیدایی دل

شبِ کـــام و شبِ نـــــام و شبِ بینایی دل

شبِ عشق و شبِ نـور و شبِ رویایی دل

شوق آن قــامت دلجـــــوی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

دیــــده با دیـــــدنِ روی تو بـگردد روشن

بلبـــــلِ نغمــــه سرا چهچه زند در گلشن

میشود شـــــعر تو در بستــرِ کاغذ خرمن

گلِ یــــادت چمنِ گل شد و، دریای سخن

بیت، بیتِ از غـــزلِ بوی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

چقــــدر معرکه آساست عیان دیدنِ وصل

نفس تازه ای دیگر کشـی در مامنِ وصل

سر نهادن به تهی تیغِ تو و جوشنِ وصل

یادم آمد خـــمِ ابــــروی تو و گلشنِِ وصل

مستی و ذوق و هیـــاهوی تو لبریزم کرد
--------------------------------------

گهـــی گم گشتم و گاهـــی خوده پیدا دیدم

دلِ محمود به ماننـــــــده ای دریـــا دیدیم

شعرِ زیبـــــــا تـــــــــو را لایقِ معنا دیدم

دستِ تو شاخــــه اى گل برکفِ لیلا دیدم

شعــفِ واژه اى نیـــــکوى تو لبریزم کرد
--------------------------------------

چهارشنبه 20 سرطان 1397 آفتابی

که برابر میشود به 11 جولای 2018 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور


[ چهارشنبه 97/4/20 ] [ 6:31 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

  مخمس احمد محمود امپراطور به غزل حضرت امام خمینی ره  تاکه شــــــور دو جهــــان از درِ دل بالا شد  جمع مجنــــون شد و جمع دیــگری لیلا شد  از کمـــــال و هنـــــــرِ عشق بســی دانا شد  گـــره از زلف خـــم انـــدر خــم دلبر وا شد  زاهـــــــد پیــــر چو عشاق جوان رسوا شد ----------------------------------------  در رهی علـم و ادب از دل و جان کوشیدم  چشـــم از زشتـــیء دنیــــــا دنـــی پوشیدم  سخن عشـــق ز نجــــــوای لبـــت گوشیدم  قطـــــــره ای بــــاده ز جام کرمت نوشیدم  جانــــم از مـــــوج غمت همقــــدم دریا شد ---------------------------------------  از نسیـــــــم گل پیـــــــراهن عشـــق آید بو  تـــــازه گردد دلـــــــم رایحـــه ی سنبل مو  میکنم با عـــرق شرم خود هر لحظه وضو  قصه ی دوست رها کن که دراندیشه ی او  آتشی ریخت به جانم کــــه روان فرسا بود ---------------------------------------  دل به آیینــه ی تصویــــر کـرامات رسید  رمز این هستی ز تحقیق و عبارات رسید  معنــــــی رنگ حقیقت به خیــالات رسید  مـــژده ی وصل به رنــدان خرابات رسید  ناگهان غلغله و رقص و طرب بــر پا شد ---------------------------------------  همچو محمود ز ایـــــــران به بدخشانم زد  جوهـــر تــــــازه به انگشتــــــر ایمانم زد  آب روی جـــــگرِ سوختـــــــــه بریانم زد  آتش را کـــه ز عشقــش به دل و جانم زد  جانم از خویش گذر کــرد و خلیل آسا شد --------------------------------------  سه شنبه 19 سرطان 1397 آفتابی  که برابر میشود به 10 جولای 2018ترسایی  سرودم  احمد محمود امپراطور


مخمس احمد محمود امپراطور به غزل حضرت امام خمینی ره

تاکه شــــــور دو جهــــان از درِ دل بالا شد

جمع مجنــــون شد و جمع دیــگری لیلا شد

از کمـــــال و هنـــــــرِ عشق بســی دانا شد

گـــره از زلف خـــم انـــدر خــم دلبر وا شد

زاهـــــــد پیــــر چو عشاق جوان رسوا شد
----------------------------------------

در رهی علـم و ادب از دل و جان کوشیدم

چشـــم از زشتـــیء دنیــــــا دنـــی پوشیدم

سخن عشـــق ز نجــــــوای لبـــت گوشیدم

قطـــــــره ای بــــاده ز جام کرمت نوشیدم

جانــــم از مـــــوج غمت همقــــدم دریا شد
---------------------------------------

از نسیـــــــم گل پیـــــــراهن عشـــق آید بو

تـــــازه گردد دلـــــــم رایحـــه ی سنبل مو

میکنم با عـــرق شرم خود هر لحظه وضو

قصه ی دوست رها کن که دراندیشه ی او

آتشی ریخت به جانم کــــه روان فرسا شد
---------------------------------------

دل به آیینــه ی تصویــــر کـرامات رسید

رمز این هستی ز تحقیق و عبارات رسید

معنــــــی رنگ حقیقت به خیــالات رسید

مـــژده ی وصل به رنــدان خرابات رسید

ناگهان غلغله و رقص و طرب بــر پا شد
---------------------------------------

همچو محمود ز ایـــــــران به بدخشانم زد

جوهـــر تــــــازه به انگشتــــــر ایمانم زد

آب روی جـــــگرِ سوختـــــــــه بریانم زد

آتش را کـــه ز عشقــش به دل و جانم زد

جانم از خویش گذر کــرد و خلیل آسا شد
--------------------------------------

سه شنبه 19 سرطان 1397 آفتابی

که برابر میشود به 10 جولای 2018ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور


[ سه شنبه 97/4/19 ] [ 2:42 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

ناله از دست تو کافـــــــر نکنم پس چه کنم رو بــــه سوی تو ستمگر نکنم پس چه کنم خـاکِ زیــــرِ قــــدمت زر نکنم پس چه کنم بوســـــه از لعــلِ لبت گر نکنم پس چه کنم سفـــرِ عشــقِ تو از ســـر نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- بی چراغ از رهی عشقِ تـو گذر نتوان کرد گلـه از سختـی این کــــوه و کمر نتوان کرد ترکِ روی تو و، هــم ترک نظر نتوان کرد ســـودِ این فایده را رفـــــع ضرر نتوان کرد کشتـــــی در بحر تو لنگر نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- میشــــود این دل غمـــگین مــــرا شاد کنی در کــــــلام و هنرت گاهی مــــرا یـاد کنی وعـده ای آذر خود، در مه ای خرداد کنی یک رهی بهتـــــــری را آمــــده ایجاد کنی در خیــــــالات تو محشر نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- خاطــــرِ جمـــله حزین است خودت میدانی دشمن هــر جا به کمین است خودت میدانی مرگ هـــر لحظه قرین است خودت میدانی بلی ایـن شهــــــر چنین است خودت میدانی من اگـــــــر این همه باور نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- گـر نباشی چمن و باغ و گل و گلشن نیست هیــــچ زیباییء در یاســمن و سوسن نیست در زبــان و، به دلم واژه ای بر گفتن نیست آفتاب است، ولـــــی زندگیـــم روشن نیست دست بر بـاده و ســــــاغر نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- تو مهاجــــر شدی من نیــــز مهاجر شده ام همـــــرهی خویش گرفتــــارِ تشاجر شده ام در دکـانِ غـــــم و اندوه ای تو تاجر شده ام دیـــر سال ایست که افتاده و ضاجر شده ام جای در کشــــــور دیــگر نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- تاکـــــه ره در دل محمــود تــــو پیدا کردی قصــــــه ای عاشقی را آمـــــده نجوا کردی دردِ صــــد عاشقِ دیگر تـــو دو بالا کردی خود سرِ، پرگنــــــه را بر جمعِ مولا کردی من اگـــــــر فخـــــرِ مقدر نکنم پس چه کنم ---------------------------------------- پنجشنبه 07 سرطان 1397 آفتابی که برابر میشود به 28 جون 2018 ترسایی ســــــرودم احمد محمود امپراطور 1- تشاجر= مشاجره ‌کردن؛ با هم نزاع‌ کردن 2- ضاجر= دلتنگ



ناله از دست تو کافــــــــر نکنم پس چه کنم

رو بــــه سوی تو ستمگر نکنم پس چه کنم

خـاکِ زیــــرِ قــــدمت زر نکنم پس چه کنم

بوســـــه از لعــلِ لبت گر نکنم پس چه کنم

سفـــرِ عشــقِ تو از ســـر نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

بی چراغ از رهی عشقِ تـو گذر نتوان کرد

گلـه از سختـی این کــــوه و کمر نتوان کرد

ترکِ روی تو و، هــم ترک نظر نتوان کرد

ســـودِ این فایده را رفـــــع ضرر نتوان کرد

کشتـــــی در بحر تو لنگر نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

میشــــود این دل غمـــگین مــــرا شاد کنی

در کــــــلام و هنرت گاهی مــــرا یـاد کنی

وعـده ای آذر خود، در مه ای خرداد کنی

یک رهی بهتـــــــری را آمــــده ایجاد کنی

در خیــــــالات تو محشر نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

خاطــــرِ جمـــله حزین است خودت میدانی

دشمن هــر جا به کمین است خودت میدانی

مرگ هـــر لحظه قرین است خودت میدانی

بلی ایـن شهــــــر چنین است خودت میدانی

من اگـــــــر این همه باور نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

گـر نباشی چمن و باغ و گل و گلشن نیست

هیــــچ زیباییء در یاســمن و سوسن نیست

در زبــان و، به دلم واژه ای بر گفتن نیست

آفتاب است، ولـــــی زندگیـــم روشن نیست

دست بر بـاده و ســــــاغر نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

تو مهاجــــر شدی من نیــــز مهاجر شده ام

همـــــرهی خویش گرفتــــارِ تشاجر شده ام

در دکـانِ غـــــم و اندوه ای تو تاجر شده ام

دیـــر سال ایست که افتاده و ضاجر شده ام

جای در کشــــــور دیــگر نکنم پس چه کنم
----------------------------------------

تاکـــــه ره در دل محمــود تــــو پیدا کردی

قصــــــه ای عاشقی را آمـــــده نجوا کردی

دردِ صــــد عاشقِ دیگر تـــو دو بالا کردی

خود سرِ، پرگنــــــه را بر جمعِ مولا کردی

من اگـــــــر فخـــــرِ مقدر نکنم پس چه کنم
----------------------------------------


پنجشنبه 07 سرطان 1397 آفتابی

که برابر میشود به 28 جون 2018 ترسایی

ســــــرودم

احمد محمود امپراطور


1- تشاجر= مشاجره ‌کردن؛ با هم نزاع‌ کردن

2- ضاجر= دلتنگ


[ جمعه 97/4/8 ] [ 8:11 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 78
بازدید دیروز: 192
کل بازدیدها: 547173