سفارش تبلیغ
صبا

خورشید تابنده عشق
قالب وبلاگ
لینک دوستان

به مناسبت سومین سالیاد ارتحال ملکوتی شاعر، نویسنده، سیاستگر و شخصیت برجسته نظامی کشور حضرت استاد شیر احمد یاور کنگورچی چند سطری را با کم و کاستی تحت عنوان از تولد تا رحلت رقم کردم خداوند روح پر فتوح شان را تا قیام قیامت با جمیع گذشتگان در لفافه های رحمانت اش شاد و آرام داشته باشد. آمین.  از تولد تا رحلت بخش اول زندگینامه شیر احمد یاور کنگورچی به قلم احمد محمود امپراطور دوستان، عزیزان ، فرهنگی و ملت با شهامت و غیور افغانستان امروز مصادف است به روز رحلت پدر معنوی و فرزند وفادار ( در همین روز المتوکل الله محمد ظاهر شاه آخرین پادشاه و بابا ملت افغانستان به لقاالله پیوست و 8 سال بعد در چنین روزی شیر احمد یاور کنگورچی فرزند خوانده و یاور حضور شان نیز به رحمت حق پیوستن) داستان از اینجا آغاز میشود که وکیل نظام الدین خان از صاحب اختیار قطغن زمین ( وکیل شیر خان ) را به اًستان بدخشان دعوت میکند تا چند روزی را در کنار دریا بزرگ و خروشان کشم در ناحیه جرشاه بابا که باغ و بوستان آبای شان است برای میله و تفریح بگذرانند که از جانب ایشان پذیرفته میشود. در 12 میزان 1316 هجری شمسی مهمانان از راه میرسند و شب را با قصه و غزلخوانی سپری می کنند. فراد آن روز در هنگام صرف صبحانه برای وکیل نظام الدین خان از خانه احوال میدهند فرزند را که سال ها انتظار داشتید بدنیا آمد. این پیک خوش را وکیل نظام الدین خان فال نیک گرفته و همه را از رضای خداوند متعال و قدوم وکیل شیر خان می پندارد وقتی این پیام خوش به گوش وکیل شیر خان میرسد از حاضرین به ویژه وکیل نظام الدین خان تقاضا می کند که در صورت امکان اگر مانع نباشد اسم مرا به اولین فرزند خود بگذارید که از طرف وکیل نظام الدین خان و محاسن سفیدان با کمال میل و مسرت پذیرفته میشود. و نامش را شیر میگذارند چون بابای مادریش احمد نام داشت شیر را با پسوند احمد گذاشتند. این کودک تازه بدامان مادر آمده بعد از بریدن نافش از گوش چپ اش نیز پارچه گوشت را با تیغ بر داشتند و برای مادرش دادند که تناول کند تا در نوازدی نه میرد. البته این یک عقیده بود در آن زمان با مادردان اولاد میر چنین میکردند اینکه چقدر حقیقت دارد آن را منم نمیدانم اما هر چیز که رضای خداوند متعال باشد همان میشود. بعد این کودک را انتقال میدهند در زیات خواجه چنار واقع قریه کنگورچی در محله ای کنیزکان و او را در پاگه ( پایگاه ) پیر خواجه چنار به خداوند ج و پیر هدیه میکنند تا او را از آفات و بلیات حفظ کند و به مادرش اجازه نمیدهند تا از شیر خود برای او بدهد و شیر احمد را به مادر اندرش ( نور جهان بیگم ) میسپارند تا از وی مراقبت کند. عقربه های زمان شب و روز را می پیمود و شیر احمد در دامن کوه پایه های پر خاطر و پر معجزه ای تکسار به پنج سالگی میرسید. نور جهان بیگم عقیم بود بناً از شیر احمد به مانند نور چشم خود مواظبت میکرد چون نور جهان بیگم حافظ قرآن عظیم الشان بود در اولین فرصت برای وی خواند و آموختن قرآن کریم را شروع کرد گاهی به مهربانی و گاهی با تند خوی در طول یکسال سینه و دماغ این کودک یکدانه را با انوار پر برکت الهی منور ساخت. در سن شش سالگی در مکتب پشتونیار کشم که بعد ها به نام لیسه عالی کشم مسما شد ولی در آن زمان تا صنف چهارم نصاب تعلیمی داشت شامل گردید شیر احمد چون کودک بیش نبود او را پسر عمه اش سیف الدین خان که در آنوقت 8 سال بزرگتر از وی بود بدوش خود گرفته به مکتب می برد تا از فیوضات علم دانش به بهره نماند. و در فصل زمستان به فیض آباد مرکز اًستان بدخشان میرفت چون پدرش نظام الدین خان وکیل مشوره مردم کشم در فیض آباد بود و سه ماه زمستان را در فیض آباد پیش بزرگترین علما و فضلا وقت که از آنجمله میتوان قاری صاحب میا را نامبرد با آموختن مسایل دینی، مذهبی، شعر و عروض ، خطاطی و غیره می پرداخت قابل ذکر است که این دوره آموزشی خاص بود و فقط در دارالقضا بدخشان به فرزندان اشخاص زبده تدریس میشد. هم صنفان شیر احمد انگشت شمار بود که از آن جمله میتوان محمد طاهر بدخشی، ودود گدام دار اکبر، حمید الله پسر ماما محمد طاهر بدخشی را نامبرد همه ساله این برنامه تکرار میشد تا اینکه شیر احمد به صنف چهارم رسید و در خزان سال 1327 هجری شمسی به تمام اراکین نظامی و ملکی قطغن و بدخشان اطلاع دادند که اعلحضرت همایونی المتوکل الله محمد ظاهر شاه به اًستان قطغن و بدخشان سفر معلوماتی و تحقیقی انجام میدهد و از تمامی مردمان این مرز و بوم از نزدیک دیدار و گفتگو میکند. حاکم اعلی بدخشان در آن زمان جمعه گل خان صدیقی بوده. تیم تشریفات که قبلاً به اًستان بدخشان آمده بودند محل استراحتگاه و ملاقات شاه را در شهرستان کشم در محله جرشاه بابا از مربوطات ناحیه کنگورچی است که سابقه ی میر نشینی داشت انتخاب کردند. حاکم اعلی بدخشان دستور داد تا پیام خوش آمدید بنویسند و توسط یکی از متعلمین نخبه و با جرأت با ورد شاه به شهر مشهد شهرستان کشم قرائت کند. اینجاست که در این آزمون شیر احمد 11 ساله کامیاب می شود تا او را انتخاب کنند. وقتی شاه همایونی وارد شهرستان کشم میگردد بی درنگ به طرف ناحیه جرشاه بابا در حرکت میشود و مشاعیت کنندگان او را تا محله جرشاه بابا که تقریباً دوازده کیلومتر بیشتر است همراهی میکنند. این عمل شاه همایونی باعث شد که پیام خوش آمدید ناخوانده بماند. چون شاه همایونی فردا آنروز سفر خود را به طرف واخان ، خندود و لنگر به پیش گرفت فرصت مساعد شد تا پیام خوش آمدید توسط شیر احمد خوانده شود. متن پیام با پارچه شعر آغاز میگردد.  ای شــــــاه تاج دار وطن پـــــرور جوان خاک رهت به دیده ای مایان خوش آمدی سلطان نیک خصلت و دانـــــا و مهربان پرتو فکن به ملک بدخشـان خوش آمدی  بعد از استماع پیام شاه همایونی با جمع همراهانش که احمد شاه خان وزیر دربار، سرمنشی عبدالهادی خان داوی و دیگران بودند رویش را به طرف مردم میکند میگوید این جوان فرزند کیست.؟ جمعه گل خان صدیقی حاکم اعلی بدخشان می گوید فرزند وکیل صاحب نظام الدین خان وکیل مردم کشم . بعد شاه دست نوازش به سر شیر احمد میکشد و می پرسد بچیم صنف چندم استی؟ اینبار خود شیر احمد جواب میدهد من اول نمره صنف چهارم هستم. شاه دوباره از حاکم بدخشان می پرسد بعد از صنف چهارم شاگردان ادامه تحصیل دارند؟ جمعه گل خان صدیقی جواب میدهد نخیر صاحب بعد از فارغت از صنف چهارم برای دوسال ما شاگردان را در ادارات دولتی به حیث کاتب فخری استخدام می کنیم. در این وقت احمد شاه خان وزیر دربار که خسر شاه همایونی نیز میشود رو به شاه کرده میگوید اگر امکان داشته باشد. شیر احمد را با خود به کابل ببریم و با نادر ( که منظورش از شهزاده نادر فرزند سوم پسری شاه است) یکجا سبق بخوانند چون در صنف چهارم لسان شروع میشود. شاه همایونی یک مکث کوتاه کرده و رو به وکیل نظام الدین خان میکند. و میگوید. وکیل صاحب موافق هستید که شیر احمد با نادر یکجا در کابل درس بخواند؟ وکیل نظام الدین خان یک قدم پیش میگذارد و میگوید. سر و جان ما فدای اعلحضرت.! با این گفته همه چیز تغییر کلی میکند و شاه راه خود به طرف واخان میگیرد . اما افراد بخش اداری سلطنتی به سر پرستی سرمنشی عبدالهادی خان داوی در جرشاه بابا باقی می مانند. شیر احمد را اجازه میدهند تا برود با خانواده و نزدیکانش خدا حافظی کند و آماده به سفر کابل گردد. چند روز بعد شاه همایونی از شهرستان واخان به شهرستان کشم بر میگردد و دوباره برای یک شب به جرشاه بابا می ماند و روز بعد عزم سفر به طرف کابل می کند خوب در این سفر از اًستان قطغن نیز دیدن می کند. شیر احمد را به عبدالهادی خان داوی میسپارد و میگوید که در کابل باز ما و شما می بینیم. برای اینکه شیر احمد در کابل دق نیاورد و از نظر سن و سال هم خورد است پیشنهاد می کنند که یکی از نزدیکان او را نیز با خود میبرم. که مامای ناتنی او که محمد حسن نام داشت را بر می گزینند. سرانجام شیر احمد را بکابل می آورند او را شامل لیسه عالی استقلال می کنند. همه روزه با شهزاده نادر یکجا به مکتب میروند و به تعلیمات ابتدایی خود می پردازند. در سال 1335 هجری شمسی بدرجه اعلی از بخش ریاضیات از لیسه عالی استقلال فارغ میشود. چون در آن زمان متعلمین که بدرجه اعلی و عالی فارغ میشدند نیاز به امتحان دیگر نبوده. به همین سبب شیر احمد را در یک بورسیه مناسب دیدند تا او را به کشور لبنان بفرستند تا در رشته حقوق و علوم سیاسی نیز کسب علم و تجربه نماید. چون شاه همایونی شیر احمد را فرزند پنجم خود میدانست و در قوانین سلطنتی چنین بود که هر عضو خانواده شاهی باید دو سال خدمت زیر بیرق و در امورات نظامی کشور درجه تحصیلی داشته باشند در غیر آن از قانون سر پیچی صورت گرفته است. به همین منظور شاه همایونی روز شیر احمد را نزد خود میخواند و این موضوع را در میان میگذرد. که آیا موافق است که در بخش نظامی منحیث فرزند شاه تحصیل کند یا به کشور لبنان به تحصیلات علوم سیاسی برود. شیر احمد به دو دلیل از رفتن به کشور لبنان ابا میورزد یک برای اینکه او نمی خواستم از شهزاده نادر که هم دوست و هم برادرش بود جدا شود و دوم بخاطرکه فرزند شاه بودن برایش با ارزش تر بود. به همین منظور خواست شاه همایونی را با کمال میل پذیرفته و شامل حربی پوهنتون می گردد. در آغا سال 1339 هجری شمسی شیر احمد بنابه تکلیف قلبی که داشت (Heart murmur ) در جریان تمرینات نظامی بالایش حمله قلبی می آید. فوراً به شفاخانه منتقل داده میشود و شخص شاه همایونی با سفارتخانه های آلمان و انگلیس به تماس میشود تا از امکانات کشور های دوست اطلاع حاصل کند. به زودی سفارت کشور آلمان خبر میدهد که ما از هیچ گونه سعی و تلاش دریغ نمی کنیم و مریض را هر چه عاجل از کابل به جرمنی انتقال میدهیم. ظرف چند روز کوتاه شیر احمد با یک تیم کوچک عازم بن آلمان میشود و کار های ابتدایی در آنجا آغاز میگردد. و در آن وقت شیر احمد اولین شخصی بود که از آسیا زیر عمل جراحی قلب باز رفت. و عملیات توسط پروفیسور سینکر و پروفیسور ( شودیک ) که هشت ساعت به طول می انجامد با موفقیت سپری میشود. بعد از عملیات باید مدتی در آنجا می ماند تا معاینات به شکل دوامدار اجرا شود. که این امر باعث شد تا شیر احمد بیشتر از یکسال در جرمنی بماند و در این مدت ضمن تداوی، از طرف اکادمی نظامی آلمان در بخش پولیس انترپول آموزش های عالی نظامی را نیز دید و بدرجه عالی سند فراغت بدست آورد. بعد از تکمیل شدن معاینات صحی و تعلیمات نظامی دوباره به وطن برگشت و به نزد شاه همایونی شرف یاب شد، شاه از دیدن فرزند معنوی نهایت خرسند گردید. چند روز بعد به حربی پوهنتون رفت و سوگند وفاداری یاد کرد و از آنجا مستقیماً با رفیق و برادر خود شهزاده نادر که هر دو لباس نظامی بر تن داشتن به دیدار شاه شتافتند تا اولین بار برای شاه همایونی رسم و تعظیم نظامی بجا آورند زمان که به ارگ شاهی می آیند قوماندان گارد تشریفات میگوید که اعلحضرت برای بازدید فابریکه نساجی گلبهار به اًستان پروان رفته است. از این جا هر دو ( شهزاده نادر و شیر احمد ) میروند به فاریکه نساجی گلبهار وقت داخل دهلیز میشوند که شاه با مصاحبین اش حضور دارد و اولین رسم و تعظیم نظامی را هر دو اجرا میکنند و با شاه همایونی از گلبهار به کابل می آیند. درست شب همان روز تمام خانواده ای شاهی در کوتی باغچه گرد هم جمع شده بودند. که اکثرا در شب های جمعه این امر رایج بود چون بعد از سپری شدن یک هفته با همدیگر خارج از مسایل سیاسی دید و وادید میکردند. در این شب با حضور داشت سردار احمد شاه خان وزیر دربار؛ سردار عبدالولی خان؛ سردار محمد داوود خان، سردار محمد نعیم خان، ولیهد شهزاده سردار احمد شاه از مصاحیبن استاد خلیل الله خلیلی ، محمد رحیم پنجشیری و دیگر ارکین بلند رتبه ای خاندانی بودند که اعلحضرت المتوکل الله محمد ظاهر شاه موضوع مهم را مطرح میکند. وی میگوید که تصمیم گرفتم که شیر احمد را به حیث یاور نظامی خودم و یاور و همکاری ولیهد شهزاده سردار احمدشاه برگزینم.! آیا موافق هستید؟ همه حاضرین با کمال خرسندی این امر را پذیرفتند و برای شیراحمد تبریکی دادند. اینجاست که شیراحمد به شیر احمد خان یاور تغییر اسم میکند و تا چند ماه پیش از کودتای سردار محمد داوود خان در این سمت باقی میماند. در دوران که یاور خاص شاه بود در ایجاد کمیته هلال احمر افغانی شیر احمد یاور نقش مهم و ارزنده ی داشت و بشکل رضاکارانه به حیث معاون جمعیت سره میاشت ایفای وظیفه میکرد. نکته مهم اینجاست که چند ماه پیش از کودتا شیر احمد خان یاور آگاهی حاصل میکند که موضوع مهمی در خانواده سلطنتی در حال شکل گرفتن است. بقول شیر احمد خان یاور که میگفت من گاه گاهی برای عیادت سردار محمد داوود خان به خانه اش میرفتم تا از وضعیت صحی اش با خیر باشم البته از این رفت و آمد های من شخص شاه باخبر بود. بعضی اوقات به سرک گمرک ، قلعه ای وزیر و هود خیل میرفتم چون سردار محمد داوود خان روزانه به آنجا میرفت و موتر خود را که از نوع فولکس واگون بود در کنار جاده ایستاده میکرد و تا فاصله یک کیلومتر دور تر از موتر قدم میزد. وقتی آنجا میرسیدم موتر را دور از موتر سردار محمد داوود خان ایستاده میکردم و بعد از احوال پرسی باهم قدم میزدیم و صحبت میکردیم. بیشتر از خاطرات خود برایم میگفت، اما از لابلای سخنانش معلوم میشد که عقده ای بزرگ در دل و طرح بزرگی در سر دارد. وقتی این آگاهی خود را با ولیهد شهزاده سردار احمد شاه در میان گذاشتم دیدم به این موضواعتنا نکرد. بلاخره مجبور شدم تا این موضوع مهم را به شخص شاه همایونی در میان بگذارم. روزی در باغ کاریزمیر بودیم اعلحضرت بخاطر صفر کردن تفنگ های شکاری خود به آنجا رفته بود خودش قدم میکرد و مامورین خاص در نقاط تعین شده قدم های شاه همایونی کارت های تعین فاصله را میگذاشتند. بعد از چند انداخت رو به سویم کرد و گفت: بچیم در بیرون چه خبرها ست؟ گفتم: صاحب در نظام و خاندان سلطنتی کمی نارضایتی دیده میشود. لحظه ای به فکر رفت و گفت: من به عبدل خواهم گفت. منظورش سردار عبدالولی بود.  بعد از کودتای 26 سرطان 1352 هجری خورشیدی درست روز سوم شیر احمد خان یاور ( فرزند پنجم و معنوی اعلحضرت محمد ظاهر شاه ) را سردار محمد داوود خان به حضور خود احضار میکند. بقول شیر احمد خان یاور: گفت روز 29 سرطان 1352 هجری شمسی بود که از دفتر صدارت اعظمی به دفتر وزارت دفاع تماس گرفته شد که شیر احمد خان یاور را رئیس صاحب جمهور به صدارت احضار داشته است. وقتی برایم احوال دادند بی درنگ راهی صدرات اعظمی شدم پیش رفتم داخل ساختمان گردیدم که چند نفر از نوجوانان با لباس های نظامی با هم صحبت می کنند من هیچ یک را نشناختم و توقف کردم یکی از این جوانان صدا زد بفرماید بالا بروید. وقتی به منزل دوم بالا شدم که داکتر حسن شرق با چند تن از مردمان که از ولایت فراه بودند در حال پایین شدن هستند. وقتی داکتر شرق مرا دید در آغوش گرفت گفت چه حال داری شیر جان گفتم خوب هستم گفت زود برو که سردار تنها است. پیش رفتم داخل دفتر شدم دیدم چوکی و میز صدر اعظم بیکار است و کسی نیست وقتی به طرف چپ خود نگاه کردم که سردار محمد داوود خان نشسته و کاغذ ها و اوراق پرآکنده که روی میز افتاده است را مطالعه میکند. برایش رسم و تعظیم نظامی کردم از جایش نیم خیز شد گفت خوب استی بچیم.! گفتم بلی صاحب. گفت تکلیف که ندیدی؟ گفتم نی صاحب. گفت با من در تماس باشی. گفت درست است صاحب. با همین چند حرف کوتاه دوباره با رسم و تعظیم نظامی دفتر را ترک کردم. هر چند قرار اطلاعات نویسنده در شب دوم کودتا تعداد از افراد خاص که لباس های سیاه بر تن داشتن داخل منزل شیر احمد خان یاور شده بودند و تمام اسناد و یک اندازه دارایی که در منزلش واقع چهاراهی صدارت بوده با خود بردند ولی به خود شیر احمد خان یاور و خانواده اش آسیب نرساندن. پایان بخش اول  از تولد، تا... رحلت نویسنده: احمد محمود امپراطور اول اسد 1397 هجری شمسی کابل/افغانستان از تولد، تا... رحلت نویسنده: احمد محمود امپراطور اول اسد 1397 هجری شمسی کابل/افغانستان


به مناسبت سومین سالیاد ارتحال ملکوتی شاعر، نویسنده، سیاستگر و شخصیت برجسته نظامی کشور حضرت استاد شیر احمد یاور کنگورچی چند سطری را با کم و کاستی تحت عنوان از تولد تا رحلت رقم کردم
خداوند روح پر فتوح شان را تا قیام قیامت با جمیع گذشتگان در لفافه های رحمانت اش شاد و آرام داشته باشد.
آمین.

از تولد تا رحلت
بخش اول
زندگینامه شیر احمد یاور کنگورچی
به قلم
احمد محمود امپراطور
دوستان، عزیزان ، فرهنگی و ملت با شهامت و غیور افغانستان
امروز مصادف است به روز رحلت پدر معنوی و فرزند وفادار
( در همین روز المتوکل الله محمد ظاهر شاه آخرین پادشاه و بابا ملت افغانستان به لقاالله پیوست و 8 سال بعد در چنین روزی شیر احمد یاور کنگورچی فرزند خوانده و یاور حضور شان نیز به رحمت حق پیوستن)
داستان از اینجا آغاز میشود که وکیل نظام الدین خان از صاحب اختیار قطغن زمین ( وکیل شیر خان ) را به اًستان بدخشان دعوت میکند تا چند روزی را در کنار دریا بزرگ و خروشان کشم در ناحیه جرشاه بابا که باغ و بوستان آبای شان است برای میله و تفریح بگذرانند
که از جانب ایشان پذیرفته میشود.
در 12 میزان 1316 هجری شمسی مهمانان از راه میرسند و شب را با قصه و غزلخوانی سپری می کنند.
فراد آن روز در هنگام صرف صبحانه برای وکیل نظام الدین خان از خانه احوال میدهند
فرزند را که سال ها انتظار داشتید بدنیا آمد.
این پیک خوش را وکیل نظام الدین خان فال نیک گرفته و همه را از رضای خداوند متعال و قدوم وکیل شیر خان می پندارد
وقتی این پیام خوش به گوش وکیل شیر خان میرسد از حاضرین به ویژه وکیل نظام الدین خان تقاضا می کند که در صورت امکان اگر مانع نباشد اسم مرا به اولین فرزند خود بگذارید که از طرف وکیل نظام الدین خان و محاسن سفیدان با کمال میل و مسرت پذیرفته میشود.
و نامش را شیر میگذارند
چون بابای مادریش احمد نام داشت شیر را با پسوند احمد گذاشتند.
این کودک تازه بدامان مادر آمده بعد از بریدن نافش از گوش چپ اش نیز پارچه گوشت را با تیغ بر داشتند و برای مادرش دادند که تناول کند تا در نوازدی نه میرد.
البته این یک عقیده بود در آن زمان با مادردان اولاد میر چنین میکردند
اینکه چقدر حقیقت دارد آن را منم نمیدانم
اما هر چیز که رضای خداوند متعال باشد همان میشود.
بعد این کودک را انتقال میدهند در زیات خواجه چنار واقع قریه کنگورچی در محله ای کنیزکان و او را در پاگه ( پایگاه ) پیر خواجه چنار به خداوند ج و پیر هدیه میکنند تا او را از آفات و بلیات حفظ کند و به مادرش اجازه نمیدهند تا از شیر خود برای او بدهد و شیر احمد را به مادر اندرش ( نور جهان بیگم ) میسپارند تا از وی مراقبت کند.
عقربه های زمان شب و روز را می پیمود و شیر احمد در دامن کوه پایه های پر خاطر و پر معجزه ای تکسار به پنج سالگی میرسید.
نور جهان بیگم عقیم بود بناً از شیر احمد به مانند نور چشم خود مواظبت میکرد
چون نور جهان بیگم حافظ قرآن عظیم الشان بود در اولین فرصت برای وی خواند و آموختن قرآن کریم را شروع کرد گاهی به مهربانی و گاهی با تند خوی در طول یکسال سینه و دماغ این کودک یکدانه را با انوار پر برکت الهی منور ساخت.
در سن شش سالگی در مکتب پشتونیار کشم که بعد ها به نام لیسه عالی کشم مسما شد ولی در آن زمان تا صنف چهارم نصاب تعلیمی داشت شامل گردید
شیر احمد چون کودک بیش نبود او را پسر عمه اش سیف الدین خان که در آنوقت 8 سال بزرگتر از وی بود بدوش خود گرفته به مکتب می برد تا از فیوضات علم دانش به بهره نماند.
و در فصل زمستان به فیض آباد مرکز اًستان بدخشان میرفت چون پدرش نظام الدین خان وکیل مشوره مردم کشم در فیض آباد بود و سه ماه زمستان را در فیض آباد پیش بزرگترین علما و فضلا وقت که از آنجمله میتوان قاری صاحب میا را نامبرد
با آموختن مسایل دینی، مذهبی، شعر و عروض ، خطاطی و غیره می پرداخت
قابل ذکر است که این دوره آموزشی خاص بود و فقط در دارالقضا بدخشان به فرزندان اشخاص زبده تدریس میشد.
هم صنفان شیر احمد انگشت شمار بود
که از آن جمله میتوان محمد طاهر بدخشی، ودود گدام دار اکبر، حمید الله پسر ماما محمد طاهر بدخشی را نامبرد
همه ساله این برنامه تکرار میشد تا اینکه شیر احمد به صنف چهارم رسید و در خزان سال 1327 هجری شمسی
به تمام اراکین نظامی و ملکی قطغن و بدخشان اطلاع دادند که اعلحضرت همایونی المتوکل الله محمد ظاهر شاه به اًستان قطغن و بدخشان سفر معلوماتی و تحقیقی انجام میدهد و از تمامی مردمان این مرز و بوم از نزدیک دیدار و گفتگو میکند.
حاکم اعلی بدخشان در آن زمان جمعه گل خان صدیقی بوده.
تیم تشریفات که قبلاً به اًستان بدخشان آمده بودند محل استراحتگاه و ملاقات شاه را در شهرستان کشم در محله جرشاه بابا از مربوطات ناحیه کنگورچی است که سابقه ی میر نشینی داشت انتخاب کردند.
حاکم اعلی بدخشان دستور داد تا پیام خوش آمدید بنویسند و توسط یکی از متعلمین نخبه و با جرأت با ورد شاه به شهر مشهد شهرستان کشم قرائت کند.
اینجاست که در این آزمون شیر احمد 11 ساله کامیاب می شود تا او را انتخاب کنند.
وقتی شاه همایونی وارد شهرستان کشم میگردد بی درنگ به طرف ناحیه جرشاه بابا در حرکت میشود و مشاعیت کنندگان او را تا محله جرشاه بابا که تقریباً دوازده کیلومتر بیشتر است همراهی میکنند.
این عمل شاه همایونی باعث شد که پیام خوش آمدید ناخوانده بماند.
چون شاه همایونی فردا آنروز سفر خود را به طرف واخان ، خندود و لنگر به پیش گرفت فرصت مساعد شد تا پیام خوش آمدید توسط شیر احمد خوانده شود.
متن پیام با پارچه شعر آغاز میگردد.

ای شــــــاه تاج دار وطن پـــــرور جوان
خاک رهت به دیده ای مایان خوش آمدی
سلطان نیک خصلت و دانـــــا و مهربان
پرتو فکن به ملک بدخشـان خوش آمدی

بعد از استماع پیام شاه همایونی با جمع همراهانش که احمد شاه خان وزیر دربار، سرمنشی عبدالهادی خان داوی و دیگران بودند
رویش را به طرف مردم میکند میگوید این جوان فرزند کیست.؟
جمعه گل خان صدیقی حاکم اعلی بدخشان می گوید فرزند وکیل صاحب نظام الدین خان وکیل مردم کشم .
بعد شاه دست نوازش به سر شیر احمد میکشد و می پرسد بچیم صنف چندم استی؟
اینبار خود شیر احمد جواب میدهد من اول نمره صنف چهارم هستم.
شاه دوباره از حاکم بدخشان می پرسد بعد از صنف چهارم شاگردان ادامه تحصیل دارند؟
جمعه گل خان صدیقی جواب میدهد نخیر صاحب بعد از فارغت از صنف چهارم برای دوسال ما شاگردان را در ادارات دولتی به حیث کاتب فخری استخدام می کنیم.
در این وقت احمد شاه خان وزیر دربار که خسر شاه همایونی نیز میشود رو به شاه کرده میگوید اگر امکان داشته باشد.
شیر احمد را با خود به کابل ببریم و با نادر ( که منظورش از شهزاده نادر فرزند سوم پسری شاه است) یکجا سبق بخوانند چون در صنف چهارم لسان شروع میشود.
شاه همایونی یک مکث کوتاه کرده و رو به وکیل نظام الدین خان میکند.
و میگوید.
وکیل صاحب موافق هستید که شیر احمد با نادر یکجا در کابل درس بخواند؟
وکیل نظام الدین خان یک قدم پیش میگذارد و میگوید.
سر و جان ما فدای اعلحضرت.!
با این گفته همه چیز تغییر کلی میکند و شاه راه خود به طرف واخان میگیرد .
اما افراد بخش اداری سلطنتی به سر پرستی سرمنشی عبدالهادی خان داوی در جرشاه بابا باقی می مانند.
شیر احمد را اجازه میدهند تا برود با خانواده و نزدیکانش خدا حافظی کند و آماده به سفر کابل گردد.
چند روز بعد شاه همایونی از شهرستان واخان به شهرستان کشم بر میگردد و دوباره برای یک شب به جرشاه بابا می ماند و روز بعد عزم سفر به طرف کابل می کند خوب در این سفر از اًستان قطغن نیز دیدن می کند.
شیر احمد را به عبدالهادی خان داوی میسپارد و میگوید که در کابل باز ما و شما می بینیم.
برای اینکه شیر احمد در کابل دق نیاورد و از نظر سن و سال هم خورد است پیشنهاد می کنند که یکی از نزدیکان او را نیز با خود میبرم.
که مامای ناتنی او که محمد حسن نام داشت را بر می گزینند.
سرانجام شیر احمد را بکابل می آورند او را شامل لیسه عالی استقلال می کنند.
همه روزه با شهزاده نادر یکجا به مکتب میروند و به تعلیمات ابتدایی خود می پردازند.
در سال 1335 هجری شمسی بدرجه اعلی از بخش ریاضیات از لیسه عالی استقلال فارغ میشود.
چون در آن زمان متعلمین که بدرجه اعلی و عالی فارغ میشدند نیاز به امتحان دیگر نبوده.
به همین سبب شیر احمد را در یک بورسیه مناسب دیدند تا او را به کشور لبنان بفرستند تا در رشته حقوق و علوم سیاسی نیز کسب علم و تجربه نماید.
چون شاه همایونی شیر احمد را فرزند پنجم خود میدانست و در قوانین سلطنتی چنین بود که هر عضو خانواده شاهی باید دو سال خدمت زیر بیرق و در امورات نظامی کشور درجه تحصیلی داشته باشند در غیر آن از قانون سر پیچی صورت گرفته است.
به همین منظور شاه همایونی روز شیر احمد را نزد خود میخواند و این موضوع را در میان میگذرد.
که آیا موافق است که در بخش نظامی منحیث فرزند شاه تحصیل کند یا به کشور لبنان به تحصیلات علوم سیاسی برود.
شیر احمد به دو دلیل از رفتن به کشور لبنان ابا میورزد یک برای اینکه او نمی خواستم از شهزاده نادر که هم دوست و هم برادرش بود جدا شود و دوم بخاطرکه فرزند شاه بودن برایش با ارزش تر بود.
به همین منظور خواست شاه همایونی را با کمال میل پذیرفته و شامل حربی پوهنتون می گردد.
در آغا سال 1339 هجری شمسی شیر احمد بنابه تکلیف قلبی که داشت (Heart murmur ) در جریان تمرینات نظامی بالایش حمله قلبی می آید.
فوراً به شفاخانه منتقل داده میشود و شخص شاه همایونی با سفارتخانه های آلمان و انگلیس به تماس میشود تا از امکانات کشور های دوست اطلاع حاصل کند.
به زودی سفارت کشور آلمان خبر میدهد که ما از هیچ گونه سعی و تلاش دریغ نمی کنیم و مریض را هر چه عاجل از کابل به جرمنی انتقال میدهیم.
ظرف چند روز کوتاه شیر احمد با یک تیم کوچک عازم بن آلمان میشود و کار های ابتدایی در آنجا آغاز میگردد.
و در آن وقت شیر احمد اولین شخصی بود که از آسیا زیر عمل جراحی قلب باز رفت.
و عملیات توسط پروفیسور سینکر و پروفیسور ( شودیک ) که هشت ساعت به طول می انجامد با موفقیت سپری میشود.
بعد از عملیات باید مدتی در آنجا می ماند تا معاینات به شکل دوامدار اجرا شود.
که این امر باعث شد تا شیر احمد بیشتر از یکسال در جرمنی بماند و در این مدت ضمن تداوی، از طرف اکادمی نظامی آلمان در بخش پولیس انترپول آموزش های عالی نظامی را نیز دید و بدرجه عالی سند فراغت بدست آورد.
بعد از تکمیل شدن معاینات صحی و تعلیمات نظامی دوباره به وطن برگشت و به نزد شاه همایونی شرف یاب شد، شاه از دیدن فرزند معنوی نهایت خرسند گردید.
چند روز بعد به حربی پوهنتون رفت و سوگند وفاداری یاد کرد و از آنجا مستقیماً با رفیق و برادر خود شهزاده نادر که هر دو لباس نظامی بر تن داشتن به دیدار شاه شتافتند تا اولین بار برای شاه همایونی رسم و تعظیم نظامی بجا آورند زمان که به ارگ شاهی می آیند قوماندان گارد تشریفات میگوید که اعلحضرت برای بازدید فابریکه نساجی گلبهار به اًستان پروان رفته است.
از این جا هر دو ( شهزاده نادر و شیر احمد ) میروند به فاریکه نساجی گلبهار وقت داخل دهلیز میشوند که شاه با مصاحبین اش حضور دارد و اولین رسم و تعظیم نظامی را هر دو اجرا میکنند و با شاه همایونی از گلبهار به کابل می آیند.
درست شب همان روز تمام خانواده ای شاهی در کوتی باغچه گرد هم جمع شده بودند.
که اکثرا در شب های جمعه این امر رایج بود چون بعد از سپری شدن یک هفته با همدیگر خارج از مسایل سیاسی دید و وادید میکردند.
در این شب با حضور داشت سردار احمد شاه خان وزیر دربار؛ سردار عبدالولی خان؛ سردار محمد داوود خان، سردار محمد نعیم خان، ولیهد شهزاده سردار احمد شاه از مصاحیبن استاد خلیل الله خلیلی ، محمد رحیم پنجشیری و دیگر ارکین بلند رتبه ای خاندانی بودند که اعلحضرت المتوکل الله محمد ظاهر شاه موضوع مهم را مطرح میکند.
وی میگوید که تصمیم گرفتم که شیر احمد را به حیث یاور نظامی خودم و یاور و همکاری ولیهد شهزاده سردار احمدشاه برگزینم.!
آیا موافق هستید؟
همه حاضرین با کمال خرسندی این امر را پذیرفتند و برای شیراحمد تبریکی دادند.
اینجاست که شیراحمد به شیر احمد خان یاور تغییر اسم میکند و تا چند ماه پیش از کودتای سردار محمد داوود خان در این سمت باقی میماند.
در دوران که یاور خاص شاه بود در ایجاد کمیته هلال احمر افغانی شیر احمد یاور نقش مهم و ارزنده ی داشت و بشکل رضاکارانه به حیث معاون جمعیت سره میاشت ایفای وظیفه میکرد.
نکته مهم اینجاست که چند ماه پیش از کودتا شیر احمد خان یاور آگاهی حاصل میکند که موضوع مهمی در خانواده سلطنتی در حال شکل گرفتن است.
بقول شیر احمد خان یاور که میگفت من گاه گاهی برای عیادت سردار محمد داوود خان به خانه اش میرفتم تا از وضعیت صحی اش با خیر باشم البته از این رفت و آمد های من شخص شاه باخبر بود.
بعضی اوقات به سرک گمرک ، قلعه ای وزیر و هود خیل میرفتم چون سردار محمد داوود خان روزانه به آنجا میرفت و موتر خود را که از نوع فولکس واگون بود در کنار جاده ایستاده میکرد و تا فاصله یک کیلومتر دور تر از موتر قدم میزد.
وقتی آنجا میرسیدم موتر را دور از موتر سردار محمد داوود خان ایستاده میکردم و بعد از احوال پرسی باهم قدم میزدیم و صحبت میکردیم.
بیشتر از خاطرات خود برایم میگفت، اما از لابلای سخنانش معلوم میشد که عقده ای بزرگ در دل و طرح بزرگی در سر دارد.
وقتی این آگاهی خود را با ولیهد شهزاده سردار احمد شاه در میان گذاشتم دیدم به این موضواعتنا نکرد.
بلاخره مجبور شدم تا این موضوع مهم را به شخص شاه همایونی در میان بگذارم.
روزی در باغ کاریزمیر بودیم اعلحضرت بخاطر صفر کردن تفنگ های شکاری خود به آنجا رفته بود خودش قدم میکرد و مامورین خاص در نقاط تعین شده قدم های شاه همایونی کارت های تعین فاصله را میگذاشتند.
بعد از چند انداخت رو به سویم کرد و گفت:
بچیم در بیرون چه خبرها ست؟
گفتم:
صاحب در نظام و خاندان سلطنتی کمی نارضایتی دیده میشود.
لحظه ای به فکر رفت و گفت:
من به عبدل خواهم گفت.
منظورش سردار عبدالولی بود.

بعد از کودتای 26 سرطان 1352 هجری خورشیدی درست روز سوم شیر احمد خان یاور ( فرزند پنجم و معنوی اعلحضرت محمد ظاهر شاه ) را سردار محمد داوود خان به حضور خود احضار میکند.
بقول شیر احمد خان یاور:
گفت روز 29 سرطان 1352 هجری شمسی بود که از دفتر صدارت اعظمی به دفتر وزارت دفاع تماس گرفته شد که شیر احمد خان یاور را رئیس صاحب جمهور به صدارت احضار داشته است.
وقتی برایم احوال دادند بی درنگ راهی صدرات اعظمی شدم پیش رفتم داخل ساختمان گردیدم که چند نفر از نوجوانان با لباس های نظامی با هم صحبت می کنند من هیچ یک را نشناختم و توقف کردم یکی از این جوانان صدا زد بفرماید بالا بروید.
وقتی به منزل دوم بالا شدم که داکتر حسن شرق با چند تن از مردمان که از ولایت فراه بودند در حال پایین شدن هستند.
وقتی داکتر شرق مرا دید در آغوش گرفت گفت چه حال داری شیر جان گفتم خوب هستم گفت زود برو که سردار تنها است.
پیش رفتم داخل دفتر شدم دیدم چوکی و میز صدر اعظم بیکار است و کسی نیست وقتی به طرف چپ خود نگاه کردم که سردار محمد داوود خان نشسته و کاغذ ها و اوراق پرآکنده که روی میز افتاده است را مطالعه میکند.
برایش رسم و تعظیم نظامی کردم از جایش نیم خیز شد
گفت خوب استی بچیم.!
گفتم بلی صاحب.
گفت تکلیف که ندیدی؟
گفتم نی صاحب.
گفت با من در تماس باشی.
گفت درست است صاحب.
با همین چند حرف کوتاه
دوباره با رسم و تعظیم نظامی دفتر را ترک کردم.
هر چند قرار اطلاعات نویسنده در شب دوم کودتا تعداد از افراد خاص که لباس های سیاه بر تن داشتن داخل منزل شیر احمد خان یاور شده بودند و تمام اسناد و یک اندازه دارایی که در منزلش واقع چهاراهی صدارت بوده با خود بردند ولی به خود شیر احمد خان یاور و خانواده اش آسیب نرساندن.
پایان بخش اول
از تولد، تا... رحلت
نویسنده: احمد محمود امپراطور
اول اسد 1397 هجری شمسی
کابل/افغانستان
از تولد، تا... رحلت
نویسنده: احمد محمود امپراطور
اول اسد 1397 هجری شمسی
کابل/افغانستان


[ سه شنبه 97/5/2 ] [ 8:56 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 127
بازدید دیروز: 158
کل بازدیدها: 554982