سفارش تبلیغ
صبا

خورشید تابنده عشق
قالب وبلاگ
لینک دوستان

یادی از خاطرات آشنایی و دوستی من با عارف بزرگ، پیر پلاس پوش نیک اندیش، بوریا نشین با دیانت، صوفی وارسته قدس اللـه روحه حضرت استاد محمد عبدالعزیز مهجور رح.! درست ماه جدی 1388 هجری خورشیدی بود که در محفل عرس حضرت ابوالمعانی امام تفکر میرزا عبدالقادر بیدل اشتراک نمودیم برگزاری محفل در هوتل پرویلا صدف گرفته شده بود پدرم طبق معمول به یکی از میز های که از قبل برایشان تعین شده بود قرار گرفتند ولی مرا آقای احمد فاروق ورکزی به صف اول سامعین رهنمای کرد، در آن لحظات حضرت استاد مهجور در پشت میز خطابه راجع به ویژه گی های حضرت ابوالمعانی سخن میگفت من غرق سیما نورانی و طرز اداء کلمات شان شده بودم ناگهان متوجه گشتم که استاد فقید چشمان شان پر اشک شده و صدای مبارکش از درد نهان و سوز سینه حکایه دارد... وقتی مقاله تحقیقی شان تمام شد به طرف حاضرین تالار آمد و بی درنگ به طرف من راه کشید و مرا در آغوش گرفت و برای چند لحظه ای مرا چنین نگه داشت بعد با دیگران احوال پرسی کرد و در کنار من نشست. بعد از چند دقیقه درنگ از جایش بلند شد تا به میز های دیگر سر بزند و مهمانان که تازه از راه رسیده اند خوش آمدید بگوید، منم بر خواستم و همرایشان کردم. گفت فرزندم اسم شما چیست و فرزند کی هستید؟ گفتم صاحب من احمد محمود امپراطور هستم فرزند شیر احمد یاور کنگورچی. گفت درست پسر برادر و نور چشم من هستی گفتم بلی صاحب گفت میدانی چرا گریستم گفتم نه گفت وقتی خودت را دیدیم به یاد و خاطر فرزند نازنینم افتادم که چند سال پیش به اثر بیماری لاعلاج از دست دادمش او فرزند خوبی بود و قلبم را آرامش میداد فراق جانکاه او مرا زیاد افسرده ساخته است امروز با دیدن خودت فکر کردم که در این مجلس عرفانی به برکت روح پرفتوح بیدل رح او آمده است. گفت خودت فرزند خوانده ی من میشوی؟ گفتم اگر خداوند سعادتش رانصیبم کند بلی گفت پس خودت فرزند دلبند و معنوی من باش تا کم بود نور چشم از دست رفته ام را کمتر احساس کنم. از اینجا آغاز دوستی و پدر خواندگی شان نصیب من شد. مدت زیاد گذشت و مرا فرصتی نشد تا جویای احوال حضرت استاد شوم تا روزی از روز ها نمیدانم چند ماه ثور 1389 هجری خورشیدی بود که حضرت استاد را در صفحه ای اجتماعی فیسبوک دریافتم برایشان پیام فرستادم برای نوشت چه فرزندی که احوالی از بابایش ندارد من نوشتم که : آمدن بر سر کوی تو ضرور است مرا پای اگر نیست بکوی تو به سر می آیم  لطفا آدرس و شماره تماس تان را برایم بنویسید استاد شماره تماس و آدرس خود را برایم چنین نوشت. عزیزم.! چهاراهی زنبق،اداره حساب داری، پهلوی عزیزی بانک دفتر کار من است. منم بدون تعلل رفتم به زیات شان اونجا متوجه شدم که پیام را مامور دفتر که در کنارش بوده مینوشته. ساعتی با هم صحبت کردیم و قلمی را برایشان گرفته بودم تقدیم کردم که با کمال محبت و نوازش اجابت کردند و از من دعوت نمودن تا به خانه شان بیایم و بیشتر صحبت کنیم. دیری نگذشت که دلم هوای دیدار شان را کرد چون بار اول بود به خانه استاد میرفتم و نمیتوانستم بی تکلف باشم پیش خود فکر کردم که چه ببرم تا لایق منزل استاد باشد با خودم سه بوته از گل صدف گرفتم و به زیارت شان شتافتم من از طرف دختر نازنین و ادیبه شان اسما جان به حجره استاد بزرگ رهنمایی شدم این کلبه سقفش از نور ایمان و فرشش از بوی طهارت و زیبایی منور شده بود وقتی گلها را به اسما جان دادم نگاه معنی دار به طرف استاد کرد نگاه تیز و خرد بین استاد به بوته های گل افتاد و چشمانش پر اشک شد، من نگران شدم که آیا از نظر تصوف این بوته های گل قدم بد دارد یا کدام رمز و راز های در میان نهفته است، غرق فکر شدم استاد سرش را تکانید و گفت: زمانی که من در مهاجرت بودم گلهای زیاد داشتم و اموارت نگهداری اش را همان فرزند از دست رفته ام داشت و، او این گل را که خودت آورده ای زیاد دوست داشت وقتی بیمار شد و دکتران برای مان جواب ناامید کننده دادن ما به کابل امدیم و من تمامی گلها را رها کردم حتی همین گل که فرزندم دوست داشت نیز از خانه بیرون کردم تا با دیدنش غمم تازه نگردد. گفت امروز ببین که خداوند برایم نشان داد که هم برایت فرزند معنوی میدهم و هم همان گل را که بیرون کردی برایت هدیه میکنم پس بدون شک عقیده کامل دارم که خودت فرزند معنوی من هستی که از طرف خداوند هدیه شده ای. دوستان صاحبدل گفته های بسیار دارم ولی عقده ی گلو، و سرشک سوزنده مجالم نمیدهد تا بنویسم. بلاخره به روز سه شنبه 20 سرطان 1396 هجری خورشیدی به شماره استاد تماس گرفتم که اسما جان جواب داد و گفت وضعیت بابه جانم چندان خوب نیست رفتم تا عیادت شان کنم واقعا از دیدن تن ضعیف و کم رقم استاد در قلب خود پنهانی گریستم. بدست و سر و صورت شان بوسه زدم گفت فرزندم خوب هستی؟ خبر شدم مدتی ناجور بودی گفتم حالا خوبم بابه جان بعد از گذشت چند دقیقه اشاره به طرف دروازه و کسانیکه در دهلیز بود، کرد و گفت اینها برای من چه میشوند؟ گفتم صاحب فرزندان و دودمان شما هستند گفته نه نفهمیدی بچیم. چشمانش را بست بعد از چند لحظه ی کوتاه دوباره باز کرد و گفت اینها وارثین مادی من هستند و در فکر چیزی که تقسیم نشده هستند فرزند من تو هستی من برای تو دعا میکنم. پکه ی بوریایی که نزدیک شان بود گرفتم و آرام آرام به تازه کردن هوا آغاز کردم استاد در حالیکه ماسک اکسیجن به دهن داشت چنین دعایم کرد الهی تو هیچ گاهی خوار نشوی الهی تو هرگز خسته و درمانده نشوی خوبی های دارین نصیبت تو در روح و قلب و جان من جای داری و تا دم دارم برایت دعای خیر میکنم بعد گفت: من میروم.. برگشتنم حتمی نیست برایم دعا کن و از دعایت فراموشم نکن خداوند ترا داشته باشد. چشمانش را برای چند لحظه بست و دوباره باز کرد برایم گفت میروی بچیم؟ گفتم اگر اجازه باشد. گفت خدانگهدارت عزیز و دلبند پدر.. من هم جبین مبارکش را دستان پر برکت اش را با نهایت درماندگی و ناتوانی برای بار آخر بوسیدم و از منزل پدر معنویم اشک ریزان بیرون شدم. خداوند رحمان و رحیم روح این بزرگ مرد تاریخ فرهنگ و ادب معاصر کشور و فراتر از مرز ها را تا قیام قیامت در لفافه های رحمانیتش با جمیع گذشتگان شاد داشته باشد. یادش گرامی و نامش ستوده باد با اندوه فراوان?? احمد محمود امپراطور دوشنبه 26 سرطان 1396 هجری خورشیدی کابل/ افغانستان

اولین تصویر من با استاد محمد عبدالعزیز مهجور


یادی از خاطرات آشنایی و دوستی من با عارف بزرگ،

پیر پلاس پوش نیک اندیش، بوریا نشین با دیانت،

صوفی وارسته قدس اللـه روحه

حضرت استاد محمد عبدالعزیز مهجور رح.!

درست ماه جدی 1388 هجری خورشیدی بود

که در محفل عرس حضرت ابوالمعانی امام تفکر

میرزا عبدالقادر بیدل اشتراک نمودیم

برگزاری محفل در هوتل پرویلا صدف گرفته شده بود

پدرم طبق معمول به یکی از میز های که از قبل برایشان تعین شده

بود قرار گرفتند.

ولی مرا آقای احمد فاروق ورکزی به صف اول سامعین رهنمای کرد،

در آن لحظات حضرت استاد مهجور در پشت میز خطابه

راجع به ویژه گی های حضرت ابوالمعانی

سخن میگفت

من غرق سیما نورانی و طرز اداء کلمات شان شده بودم

ناگهان متوجه گشتم که استاد فقید چشمان شان

پر اشک شده و صدای مبارکش از

درد نهان و سوز سینه حکایه دارد...

وقتی مقاله تحقیقی شان تمام شد به طرف حاضرین تالار آمد

و بی درنگ به طرف من راه کشید و مرا در آغوش گرفت

و برای چند لحظه ای مرا چنین نگه داشت بعد

با دیگران احوال پرسی کرد و در کنار من نشست.

بعد از چند دقیقه درنگ از جایش بلند شد تا

به میز های دیگر سر بزند و مهمانان که تازه

از راه رسیده اند خوش آمدید بگوید،

منم بر خواستم و همرایشان کردم.

گفت فرزندم اسم شما چیست و فرزند کی هستید؟

گفتم صاحب من احمد محمود امپراطور هستم فرزند شیر احمد یاور کنگورچی.

گفت درست پسر برادر و نور چشم من هستی

گفتم بلی صاحب

گفت میدانی چرا گریستم

گفتم نه

گفت وقتی خودت را دیدیم به یاد و خاطر فرزند نازنینم افتادم

که چند سال پیش به اثر بیماری لاعلاج از دست دادمش

او فرزند خوبی بود و قلبم را آرامش میداد فراق جانکاه

او مرا زیاد افسرده ساخته است

امروز با دیدن خودت فکر کردم که در این

مجلس عرفانی به برکت روح پرفتوح بیدل رح او آمده است.

گفت خودت فرزند خوانده ی من میشوی؟

گفتم اگر خداوند سعادتش رانصیبم کند بلی

گفت پس خودت فرزند دلبند و معنوی من باش

تا کم بود نور چشم از دست رفته ام را کمتر احساس کنم.

از اینجا آغاز دوستی و پدر خواندگی شان نصیب من شد.

مدت زیاد گذشت و مرا فرصتی نشد تا جویای احوال

حضرت استاد شوم تا روزی از روز ها نمیدانم

چند ماه ثور 1389 هجری خورشیدی بود که

حضرت استاد را در صفحه ای اجتماعی فیسبوک دریافتم

برایشان پیام فرستادم

برای نوشت چه فرزندی که احوالی از بابایش ندارد

من نوشتم که :

آمدن بر سر کوی تو ضرور است مرا

پای اگر نیست بکوی تو به سر می آیم

لطفا آدرس و شماره تماس تان را برایم بنویسید

استاد شماره تماس و آدرس خود را برایم چنین نوشت.

عزیزم.!

چهاراهی زنبق،اداره حساب داری،

پهلوی عزیزی بانک دفتر کار من است.

منم بدون تعلل رفتم به زیات شان

اونجا متوجه شدم که پیام را مامور

دفتر که در کنارش بوده مینوشته.

ساعتی با هم صحبت کردیم و قلمی را برایشان گرفته بودم

تقدیم کردم که با کمال محبت و نوازش اجابت کردند

و از من دعوت نمودن تا به خانه شان بیایم و بیشتر صحبت کنیم.

دیری نگذشت که دلم هوای دیدار شان را کرد

چون بار اول بود به خانه استاد میرفتم و نمیتوانستم بی تکلف باشم

پیش خود فکر کردم که چه ببرم تا لایق منزل استاد باشد

با خودم سه بوته از گل صدف گرفتم و به زیارت شان شتافتم

من از طرف دختر نازنین و ادیبه شان اسما جان

به حجره استاد بزرگ رهنمایی شدم

این کلبه سقفش از نور ایمان و

فرشش از بوی طهارت و زیبایی منور شده بود

وقتی گلها را به اسما جان دادم نگاه معنی دار به طرف استاد کرد

نگاه تیز و خرد بین استاد به بوته های

گل افتاد و چشمانش پر اشک شد،

من نگران شدم که آیا از نظر تصوف این بوته های

احمد محمود امپراطور با بیدل شناس مشهور کشور مرحوم مفغور حضرت استاد محمد عبدالعزیز مهجور



گل قدم بد دارد یا کدام رمز و راز های

در میان نهفته است، غرق فکر شدم

استاد سرش را تکانید و گفت:

زمانی که من در مهاجرت بودم گلهای زیاد داشتم

و اموارت نگهداری اش را همان فرزند از دست رفته ام

داشت و، او این گل را که خودت آورده ای زیاد

دوست داشت وقتی بیمار شد و دکتران برای مان

جواب ناامید کننده دادن ما به کابل امدیم و من

تمامی گلها را رها کردم حتی همین گل

که فرزندم دوست داشت نیز از خانه بیرون کردم

تا با دیدنش غمم تازه نگردد.

گفت امروز ببین که خداوند برایم نشان داد

که هم برایت فرزند معنوی میدهم و

هم همان گل را که بیرون کردی برایت هدیه میکنم

پس بدون شک عقیده کامل دارم که خودت فرزند معنوی من هستی

که از طرف خداوند هدیه شده ای.

دوستان صاحبدل گفته های بسیار دارم ولی

عقده ی گلو، و سرشک سوزنده مجالم نمیدهد تا بنویسم.

بلاخره به روز سه شنبه 20 سرطان 1396 هجری خورشیدی

به شماره استاد تماس گرفتم

که اسما جان جواب داد و گفت وضعیت

بابه جانم چندان خوب نیست

رفتم تا عیادت شان کنم

واقعا از دیدن تن ضعیف و کم رقم استاد در قلب خود پنهانی گریستم.

بدست و سر و صورت شان بوسه زدم

گفت فرزندم خوب هستی؟ خبر شدم مدتی ناجور بودی

گفتم حالا خوبم بابه جان

بعد از گذشت چند دقیقه

احمد محمود امپراطور با تصویر کمیاب بیدل شناس مشهور کشور استاد محمد عبدالعزیز مهجور

اشاره به طرف دروازه و کسانیکه در دهلیز بود، کرد و گفت

اینها برای من چه میشوند؟

گفتم صاحب

فرزندان و دودمان شما هستند

گفته نه نفهمیدی بچیم.

چشمانش را بست بعد از چند لحظه ی

کوتاه دوباره باز کرد و گفت

اینها وارثین مادی من هستند

و در فکر چیزی که تقسیم نشده هستند

فرزند من تو هستی

من برای تو دعا میکنم.

پکه ی بوریایی که نزدیک شان بود گرفتم

و آرام آرام به تازه کردن هوا آغاز کردم

استاد در حالیکه ماسک اکسیجن به دهن داشت

چنین دعایم کرد

الهی تو هیچ گاهی خوار نشوی

الهی تو هرگز خسته و درمانده نشوی

خوبی های دارین نصیبت

تو در روح و قلب و جان من جای داری

و تا دم دارم برایت دعای خیر میکنم

بعد گفت:

من میروم..

برگشتنم

حتمی نیست

برایم دعا کن

و از دعایت فراموشم نکن

خداوند ترا داشته باشد.

چشمانش را برای چند لحظه بست

و دوباره باز کرد

برایم گفت میروی بچیم؟

گفتم اگر اجازه باشد.

گفت خدانگهدارت عزیز و دلبند پدر..

من هم

جبین مبارکش را

دستان پر برکت اش را

با نهایت درماندگی و ناتوانی

برای بار آخر بوسیدم و

از منزل پدر معنویم اشک ریزان بیرون شدم.

خداوند رحمان و رحیم روح این بزرگ مرد

تاریخ فرهنگ و ادب معاصر کشور و فراتر از مرز ها

را تا قیام قیامت در لفافه های رحمانیتش

با جمیع گذشتگان شاد داشته باشد.

تصاویر یادگار احمد محمود امپراطور با شاعر و عارف بزرگ و فقید کشور استاد محمد عبدالعزیز مهجور

 

آخرین تصویر من و استاد فقید

یادش گرامی و نامش ستوده باد

با اندوه فراوان


احمد محمود امپراطور

دوشنبه 26 سرطان 1396 هجری خورشیدی

کابل/ افغانستان


[ دوشنبه 96/4/26 ] [ 8:36 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 182
بازدید دیروز: 160
کل بازدیدها: 446251