سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

خورشید تابنده عشق
قالب وبلاگ
لینک دوستان

تک بیت های عاشقانه و فراق از احمد محمود امپراطور


آن ســـروِ نــازِ خــودکشِ بیــگانه پرورم

بر چشم چار خون شده پروا نکرد و رفت

امپراطور


[ شنبه 96/4/31 ] [ 10:18 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

به رخِ زرد و، دلِ خون من ای مرگ مخند پـــدر از دست نــدادی که بدانی غم چیست امپراطور


به رخِ زرد و، دلِ خون من ای مرگ مخند

پـــدر از دست نــدادی که بدانی غم چیست


امپراطور


[ دوشنبه 96/4/26 ] [ 8:46 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

یادی از خاطرات آشنایی و دوستی من با عارف بزرگ، پیر پلاس پوش نیک اندیش، بوریا نشین با دیانت، صوفی وارسته قدس اللـه روحه حضرت استاد محمد عبدالعزیز مهجور رح.! درست ماه جدی 1388 هجری خورشیدی بود که در محفل عرس حضرت ابوالمعانی امام تفکر میرزا عبدالقادر بیدل اشتراک نمودیم برگزاری محفل در هوتل پرویلا صدف گرفته شده بود پدرم طبق معمول به یکی از میز های که از قبل برایشان تعین شده بود قرار گرفتند ولی مرا آقای احمد فاروق ورکزی به صف اول سامعین رهنمای کرد، در آن لحظات حضرت استاد مهجور در پشت میز خطابه راجع به ویژه گی های حضرت ابوالمعانی سخن میگفت من غرق سیما نورانی و طرز اداء کلمات شان شده بودم ناگهان متوجه گشتم که استاد فقید چشمان شان پر اشک شده و صدای مبارکش از درد نهان و سوز سینه حکایه دارد... وقتی مقاله تحقیقی شان تمام شد به طرف حاضرین تالار آمد و بی درنگ به طرف من راه کشید و مرا در آغوش گرفت و برای چند لحظه ای مرا چنین نگه داشت بعد با دیگران احوال پرسی کرد و در کنار من نشست. بعد از چند دقیقه درنگ از جایش بلند شد تا به میز های دیگر سر بزند و مهمانان که تازه از راه رسیده اند خوش آمدید بگوید، منم بر خواستم و همرایشان کردم. گفت فرزندم اسم شما چیست و فرزند کی هستید؟ گفتم صاحب من احمد محمود امپراطور هستم فرزند شیر احمد یاور کنگورچی. گفت درست پسر برادر و نور چشم من هستی گفتم بلی صاحب گفت میدانی چرا گریستم گفتم نه گفت وقتی خودت را دیدیم به یاد و خاطر فرزند نازنینم افتادم که چند سال پیش به اثر بیماری لاعلاج از دست دادمش او فرزند خوبی بود و قلبم را آرامش میداد فراق جانکاه او مرا زیاد افسرده ساخته است امروز با دیدن خودت فکر کردم که در این مجلس عرفانی به برکت روح پرفتوح بیدل رح او آمده است. گفت خودت فرزند خوانده ی من میشوی؟ گفتم اگر خداوند سعادتش رانصیبم کند بلی گفت پس خودت فرزند دلبند و معنوی من باش تا کم بود نور چشم از دست رفته ام را کمتر احساس کنم. از اینجا آغاز دوستی و پدر خواندگی شان نصیب من شد. مدت زیاد گذشت و مرا فرصتی نشد تا جویای احوال حضرت استاد شوم تا روزی از روز ها نمیدانم چند ماه ثور 1389 هجری خورشیدی بود که حضرت استاد را در صفحه ای اجتماعی فیسبوک دریافتم برایشان پیام فرستادم برای نوشت چه فرزندی که احوالی از بابایش ندارد من نوشتم که : آمدن بر سر کوی تو ضرور است مرا پای اگر نیست بکوی تو به سر می آیم  لطفا آدرس و شماره تماس تان را برایم بنویسید استاد شماره تماس و آدرس خود را برایم چنین نوشت. عزیزم.! چهاراهی زنبق،اداره حساب داری، پهلوی عزیزی بانک دفتر کار من است. منم بدون تعلل رفتم به زیات شان اونجا متوجه شدم که پیام را مامور دفتر که در کنارش بوده مینوشته. ساعتی با هم صحبت کردیم و قلمی را برایشان گرفته بودم تقدیم کردم که با کمال محبت و نوازش اجابت کردند و از من دعوت نمودن تا به خانه شان بیایم و بیشتر صحبت کنیم. دیری نگذشت که دلم هوای دیدار شان را کرد چون بار اول بود به خانه استاد میرفتم و نمیتوانستم بی تکلف باشم پیش خود فکر کردم که چه ببرم تا لایق منزل استاد باشد با خودم سه بوته از گل صدف گرفتم و به زیارت شان شتافتم من از طرف دختر نازنین و ادیبه شان اسما جان به حجره استاد بزرگ رهنمایی شدم این کلبه سقفش از نور ایمان و فرشش از بوی طهارت و زیبایی منور شده بود وقتی گلها را به اسما جان دادم نگاه معنی دار به طرف استاد کرد نگاه تیز و خرد بین استاد به بوته های گل افتاد و چشمانش پر اشک شد، من نگران شدم که آیا از نظر تصوف این بوته های گل قدم بد دارد یا کدام رمز و راز های در میان نهفته است، غرق فکر شدم استاد سرش را تکانید و گفت: زمانی که من در مهاجرت بودم گلهای زیاد داشتم و اموارت نگهداری اش را همان فرزند از دست رفته ام داشت و، او این گل را که خودت آورده ای زیاد دوست داشت وقتی بیمار شد و دکتران برای مان جواب ناامید کننده دادن ما به کابل امدیم و من تمامی گلها را رها کردم حتی همین گل که فرزندم دوست داشت نیز از خانه بیرون کردم تا با دیدنش غمم تازه نگردد. گفت امروز ببین که خداوند برایم نشان داد که هم برایت فرزند معنوی میدهم و هم همان گل را که بیرون کردی برایت هدیه میکنم پس بدون شک عقیده کامل دارم که خودت فرزند معنوی من هستی که از طرف خداوند هدیه شده ای. دوستان صاحبدل گفته های بسیار دارم ولی عقده ی گلو، و سرشک سوزنده مجالم نمیدهد تا بنویسم. بلاخره به روز سه شنبه 20 سرطان 1396 هجری خورشیدی به شماره استاد تماس گرفتم که اسما جان جواب داد و گفت وضعیت بابه جانم چندان خوب نیست رفتم تا عیادت شان کنم واقعا از دیدن تن ضعیف و کم رقم استاد در قلب خود پنهانی گریستم. بدست و سر و صورت شان بوسه زدم گفت فرزندم خوب هستی؟ خبر شدم مدتی ناجور بودی گفتم حالا خوبم بابه جان بعد از گذشت چند دقیقه اشاره به طرف دروازه و کسانیکه در دهلیز بود، کرد و گفت اینها برای من چه میشوند؟ گفتم صاحب فرزندان و دودمان شما هستند گفته نه نفهمیدی بچیم. چشمانش را بست بعد از چند لحظه ی کوتاه دوباره باز کرد و گفت اینها وارثین مادی من هستند و در فکر چیزی که تقسیم نشده هستند فرزند من تو هستی من برای تو دعا میکنم. پکه ی بوریایی که نزدیک شان بود گرفتم و آرام آرام به تازه کردن هوا آغاز کردم استاد در حالیکه ماسک اکسیجن به دهن داشت چنین دعایم کرد الهی تو هیچ گاهی خوار نشوی الهی تو هرگز خسته و درمانده نشوی خوبی های دارین نصیبت تو در روح و قلب و جان من جای داری و تا دم دارم برایت دعای خیر میکنم بعد گفت: من میروم.. برگشتنم حتمی نیست برایم دعا کن و از دعایت فراموشم نکن خداوند ترا داشته باشد. چشمانش را برای چند لحظه بست و دوباره باز کرد برایم گفت میروی بچیم؟ گفتم اگر اجازه باشد. گفت خدانگهدارت عزیز و دلبند پدر.. من هم جبین مبارکش را دستان پر برکت اش را با نهایت درماندگی و ناتوانی برای بار آخر بوسیدم و از منزل پدر معنویم اشک ریزان بیرون شدم. خداوند رحمان و رحیم روح این بزرگ مرد تاریخ فرهنگ و ادب معاصر کشور و فراتر از مرز ها را تا قیام قیامت در لفافه های رحمانیتش با جمیع گذشتگان شاد داشته باشد. یادش گرامی و نامش ستوده باد با اندوه فراوان?? احمد محمود امپراطور دوشنبه 26 سرطان 1396 هجری خورشیدی کابل/ افغانستان

اولین تصویر من با استاد محمد عبدالعزیز مهجور


یادی از خاطرات آشنایی و دوستی من با عارف بزرگ،

پیر پلاس پوش نیک اندیش، بوریا نشین با دیانت،

صوفی وارسته قدس اللـه روحه

حضرت استاد محمد عبدالعزیز مهجور رح.!

درست ماه جدی 1388 هجری خورشیدی بود

که در محفل عرس حضرت ابوالمعانی امام تفکر

میرزا عبدالقادر بیدل اشتراک نمودیم

برگزاری محفل در هوتل پرویلا صدف گرفته شده بود

پدرم طبق معمول به یکی از میز های که از قبل برایشان تعین شده

بود قرار گرفتند.

ولی مرا آقای احمد فاروق ورکزی به صف اول سامعین رهنمای کرد،

در آن لحظات حضرت استاد مهجور در پشت میز خطابه

راجع به ویژه گی های حضرت ابوالمعانی

سخن میگفت

من غرق سیما نورانی و طرز اداء کلمات شان شده بودم

ناگهان متوجه گشتم که استاد فقید چشمان شان

پر اشک شده و صدای مبارکش از

درد نهان و سوز سینه حکایه دارد...

وقتی مقاله تحقیقی شان تمام شد به طرف حاضرین تالار آمد

و بی درنگ به طرف من راه کشید و مرا در آغوش گرفت

و برای چند لحظه ای مرا چنین نگه داشت بعد

با دیگران احوال پرسی کرد و در کنار من نشست.

بعد از چند دقیقه درنگ از جایش بلند شد تا

به میز های دیگر سر بزند و مهمانان که تازه

از راه رسیده اند خوش آمدید بگوید،

منم بر خواستم و همرایشان کردم.

گفت فرزندم اسم شما چیست و فرزند کی هستید؟

گفتم صاحب من احمد محمود امپراطور هستم فرزند شیر احمد یاور کنگورچی.

گفت درست پسر برادر و نور چشم من هستی

گفتم بلی صاحب

گفت میدانی چرا گریستم

گفتم نه

گفت وقتی خودت را دیدیم به یاد و خاطر فرزند نازنینم افتادم

که چند سال پیش به اثر بیماری لاعلاج از دست دادمش

او فرزند خوبی بود و قلبم را آرامش میداد فراق جانکاه

او مرا زیاد افسرده ساخته است

امروز با دیدن خودت فکر کردم که در این

مجلس عرفانی به برکت روح پرفتوح بیدل رح او آمده است.

گفت خودت فرزند خوانده ی من میشوی؟

گفتم اگر خداوند سعادتش رانصیبم کند بلی

گفت پس خودت فرزند دلبند و معنوی من باش

تا کم بود نور چشم از دست رفته ام را کمتر احساس کنم.

از اینجا آغاز دوستی و پدر خواندگی شان نصیب من شد.

مدت زیاد گذشت و مرا فرصتی نشد تا جویای احوال

حضرت استاد شوم تا روزی از روز ها نمیدانم

چند ماه ثور 1389 هجری خورشیدی بود که

حضرت استاد را در صفحه ای اجتماعی فیسبوک دریافتم

برایشان پیام فرستادم

برای نوشت چه فرزندی که احوالی از بابایش ندارد

من نوشتم که :

آمدن بر سر کوی تو ضرور است مرا

پای اگر نیست بکوی تو به سر می آیم

لطفا آدرس و شماره تماس تان را برایم بنویسید

استاد شماره تماس و آدرس خود را برایم چنین نوشت.

عزیزم.!

چهاراهی زنبق،اداره حساب داری،

پهلوی عزیزی بانک دفتر کار من است.

منم بدون تعلل رفتم به زیات شان

اونجا متوجه شدم که پیام را مامور

دفتر که در کنارش بوده مینوشته.

ساعتی با هم صحبت کردیم و قلمی را برایشان گرفته بودم

تقدیم کردم که با کمال محبت و نوازش اجابت کردند

و از من دعوت نمودن تا به خانه شان بیایم و بیشتر صحبت کنیم.

دیری نگذشت که دلم هوای دیدار شان را کرد

چون بار اول بود به خانه استاد میرفتم و نمیتوانستم بی تکلف باشم

پیش خود فکر کردم که چه ببرم تا لایق منزل استاد باشد

با خودم سه بوته از گل صدف گرفتم و به زیارت شان شتافتم

من از طرف دختر نازنین و ادیبه شان اسما جان

به حجره استاد بزرگ رهنمایی شدم

این کلبه سقفش از نور ایمان و

فرشش از بوی طهارت و زیبایی منور شده بود

وقتی گلها را به اسما جان دادم نگاه معنی دار به طرف استاد کرد

نگاه تیز و خرد بین استاد به بوته های

گل افتاد و چشمانش پر اشک شد،

من نگران شدم که آیا از نظر تصوف این بوته های

احمد محمود امپراطور با بیدل شناس مشهور کشور مرحوم مفغور حضرت استاد محمد عبدالعزیز مهجور



گل قدم بد دارد یا کدام رمز و راز های

در میان نهفته است، غرق فکر شدم

استاد سرش را تکانید و گفت:

زمانی که من در مهاجرت بودم گلهای زیاد داشتم

و اموارت نگهداری اش را همان فرزند از دست رفته ام

داشت و، او این گل را که خودت آورده ای زیاد

دوست داشت وقتی بیمار شد و دکتران برای مان

جواب ناامید کننده دادن ما به کابل امدیم و من

تمامی گلها را رها کردم حتی همین گل

که فرزندم دوست داشت نیز از خانه بیرون کردم

تا با دیدنش غمم تازه نگردد.

گفت امروز ببین که خداوند برایم نشان داد

که هم برایت فرزند معنوی میدهم و

هم همان گل را که بیرون کردی برایت هدیه میکنم

پس بدون شک عقیده کامل دارم که خودت فرزند معنوی من هستی

که از طرف خداوند هدیه شده ای.

دوستان صاحبدل گفته های بسیار دارم ولی

عقده ی گلو، و سرشک سوزنده مجالم نمیدهد تا بنویسم.

بلاخره به روز سه شنبه 20 سرطان 1396 هجری خورشیدی

به شماره استاد تماس گرفتم

که اسما جان جواب داد و گفت وضعیت

بابه جانم چندان خوب نیست

رفتم تا عیادت شان کنم

واقعا از دیدن تن ضعیف و کم رقم استاد در قلب خود پنهانی گریستم.

بدست و سر و صورت شان بوسه زدم

گفت فرزندم خوب هستی؟ خبر شدم مدتی ناجور بودی

گفتم حالا خوبم بابه جان

بعد از گذشت چند دقیقه

احمد محمود امپراطور با تصویر کمیاب بیدل شناس مشهور کشور استاد محمد عبدالعزیز مهجور

اشاره به طرف دروازه و کسانیکه در دهلیز بود، کرد و گفت

اینها برای من چه میشوند؟

گفتم صاحب

فرزندان و دودمان شما هستند

گفته نه نفهمیدی بچیم.

چشمانش را بست بعد از چند لحظه ی

کوتاه دوباره باز کرد و گفت

اینها وارثین مادی من هستند

و در فکر چیزی که تقسیم نشده هستند

فرزند من تو هستی

من برای تو دعا میکنم.

پکه ی بوریایی که نزدیک شان بود گرفتم

و آرام آرام به تازه کردن هوا آغاز کردم

استاد در حالیکه ماسک اکسیجن به دهن داشت

چنین دعایم کرد

الهی تو هیچ گاهی خوار نشوی

الهی تو هرگز خسته و درمانده نشوی

خوبی های دارین نصیبت

تو در روح و قلب و جان من جای داری

و تا دم دارم برایت دعای خیر میکنم

بعد گفت:

من میروم..

برگشتنم

حتمی نیست

برایم دعا کن

و از دعایت فراموشم نکن

خداوند ترا داشته باشد.

چشمانش را برای چند لحظه بست

و دوباره باز کرد

برایم گفت میروی بچیم؟

گفتم اگر اجازه باشد.

گفت خدانگهدارت عزیز و دلبند پدر..

من هم

جبین مبارکش را

دستان پر برکت اش را

با نهایت درماندگی و ناتوانی

برای بار آخر بوسیدم و

از منزل پدر معنویم اشک ریزان بیرون شدم.

خداوند رحمان و رحیم روح این بزرگ مرد

تاریخ فرهنگ و ادب معاصر کشور و فراتر از مرز ها

را تا قیام قیامت در لفافه های رحمانیتش

با جمیع گذشتگان شاد داشته باشد.

تصاویر یادگار احمد محمود امپراطور با شاعر و عارف بزرگ و فقید کشور استاد محمد عبدالعزیز مهجور

 

آخرین تصویر من و استاد فقید

یادش گرامی و نامش ستوده باد

با اندوه فراوان


احمد محمود امپراطور

دوشنبه 26 سرطان 1396 هجری خورشیدی

کابل/ افغانستان


[ دوشنبه 96/4/26 ] [ 8:36 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

این بـــــارگاه هستـــی، بس بیــــر و بار دارد تا عــــزتِ بیـــــابی، صـــــــد رنج خار دارد دنیا به کام خوبان، هرگــــــز نمیخورد چرخ پیمــــــان بی ثابتـــی، با غصـــــــه تار دارد جهل مرکب هر روز، امـــــواج تــــازه گیرد بر پایــــــه هـــــای دانش، خـود استوار دارد زین رهبران گم راه، زان رهــــروان بی راه غیـــر از خرابیء ملک، دیــگر چه کار دارد موج فاســــــد و کینه، رشــدش گرفتـــــه بالا تخــــــم خیـــانت اینجا، یک بـــر هزار دارد بی خاصیت فتــــاده، نیــکی و نیـک خویـی زشت و پلیــــد و هـــرزه، از ننگ عار دارد از دختـــــــران خوشــرو، تا بچه گان پر رو پیش وکیــــــل و قــــاضی، نـــان تیار دارد گویا که مـرز جنت، در سـر زمین ما هست هــــر روز وحشی چنـــــد، خود انتحار دارد نه شب به خواب مانند، نی روز در غریبی در شهــــر و کوچــــه و دهِ، بم انفجار دارد بابه کــــلان دزدان، منجی و رهبـــر ماست بــــر دور تختِ ظلمش ســــگ بیشمار دارد در شوهـــــرِ زمانـــــه، یاری نمی توان دید زن نیــــــز تاکه بینـــی، دلبنــــد و یار دارد رئیس کشــور مـــا، درد دلش زیـــــاد است ناخواستـــــــه کنارش، یک یــــار غار دارد شاعر شده فراوان، چون پشه بر ســر دوغ دیوان و دفتــــــرش نیست لیکن شعار دارد افکار پر تشنـــــج، کـــــردار پر ز تبعیض مشت رزیــل و احمــــق، خود اشتهار دارد از رنگ و بوی معنی چیـــزی نمی شناسد اما به قـدری جهل اش عنــــگ حمار دارد خود جو صفت ولیــکن، مانند مـــــاش لولد اینـــــــگونه بی مبـــــالات شوق دیار دارد معیـــــار آدمیِت، در جای و جای داد است انســـان نمی تـــوان گفت، بد روزگار دارد هر چیــــز را که بینی، جای خودش نباشد در خطـــــه ی که نـادان، دم ز اقتدار دارد تا زنده ی در عالـــم، قدر ات نمی شناسند بعـــد از وفــــات خاکت، سنگ مزار دارد بخت بلند محمود، در آتش جهـــان ســــوز در چـــار فصــل عالــــم، رنگ بهار دارد --------------------------------------- شنبه 24 سرطان ( تیر ) 1396 آفتابی که برابر میشود به 15 جولای 2017 ترسایی سرودم احمد محمود امپراطور

اشعار ناب کلاسیک و تصاویر تازه از شاعر و نویسنده جوان و مستعد محترم احمد محمود امپراطور از کشور افغانستان

این بـــــارگاه هستـــی، بس بیــــر و بار دارد

تا عــــزتِ بیـــــابی، صـــــــد رنج خار دارد

دنیا به کام خوبان، هرگــــــز نمیخورد چرخ

پیمــــــان بی ثابتـــی، با غصـــــــه تار دارد

جهل مرکب هر روز، امـــــواج تــــازه گیرد


بر پایــــــه هـــــای دانش، خـود استوار دارد

زین رهبران گم راه، زان رهــــروان بی راه

غیـــر از خرابیء ملک، دیــگر چه کار دارد

موج فاســــــد و کینه، رشــدش گرفتـــــه بالا

تخــــــم خیـــانت اینجا، یک بـــر هزار دارد

بی خاصیت فتــــاده، نیــکی و نیـک خویـی

زشت و پلیــــد و هـــرزه، از ننگ عار دارد

از دختـــــــران خوشــرو، تا بچه گان پر رو

پیش وکیــــــل و قــــاضی، نـــان تیار دارد

گویا که مـرز جنت، در سـر زمین ما هست

هــــر روز وحشی چنـــــد، خود انتحار دارد

نه شب به خواب مانند، نی روز در غریبی

در شهــــر و کوچــــه و دهِ، بم انفجار دارد

بابه کــــلان دزدان، منجی و رهبـــر ماست

بــــر دور تختِ ظلمش ســــگ بیشمار دارد

در شوهـــــرِ زمانـــــه، یاری نمی توان دید

زن نیــــــز تاکه بینـــی، دلبنــــد و یار دارد

رئیس کشــور مـــا، درد دلش زیـــــاد است

ناخواستـــــــه کنارش، یک یــــار غار دارد

شاعر شده فراوان، چون پشه بر ســر دوغ

دیوان و دفتــــــرش نیست لیکن شعار دارد

افکار پر تشنـــــج، کـــــردار پر ز تبعیض

مشت رزیــل و احمــــق، خود اشتهار دارد

از رنگ و بوی معنی چیـــزی نمی شناسد

اما به قـدری جهل اش عنــــگ حمار دارد

خود جو صفت ولیــکن، مانند مـــــاش لولد

اینـــــــگونه بی مبـــــالات شوق دیار دارد

معیـــــار آدمیِت، در جای و جای داد است

انســـان نمی تـــوان گفت، بد روزگار دارد

هر چیــــز را که بینی، جای خودش نباشد

در خطـــــه ی که نـادان، دم ز اقتدار دارد

تا زنده ی در عالـــم، قدر ات نمی شناسند

بعـــد از وفــــات خاکت، سنگ مزار دارد

بخت بلند محمود، در آتش جهـــان ســــوز

در چـــار فصــل عالــــم، رنگ بهار دارد

---------------------------------------

شنبه 24 سرطان ( تیر ) 1396 آفتابی


که برابر میشود به 15 جولای 2017 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور


[ شنبه 96/4/24 ] [ 8:35 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

نگاره های خاطره انگیز احمد محمود امپراطور

تصاویر احمد محمود امپراطور در سفر رویایی و زیبا دُبی
موزه کشور دُبی تصویر از احمد محمود امپراطور
دُبِی (به عربی: دبیّ) (به انگلیسی: Dubai) یکی از شهرهای کشور امارات متحده عربی است. این شهر در جنوب کشور ایران و در پیرامون خلیج فارس و در شبه جزیره عربستان قرار دارد. دبی بزرگ‌ترین شهر کشور امارات نیز می‌باشد.  نخستین اشاره‌های تاریخی در دبی از سال 1095 میلادی ثبت شده‌است و نخستین نشانه‌های شهرسازی در دبی به سال 1799 برمی‌گردد. دبی در سال 1833 به دست شیخ مکتوم بن بطی بن سهیل آل مکتوم به طور رسمی به عنوان یک شهر بنیان نهاده شد. جایگاه جغرافیایی مهم این شهر، باعث شد تا در قرن بیستم به یک بندر مهم تبدیل شود. در سال 1966 و با کشف نفت در دبی، دبی و کشور قطر تصمیم به راه‌اندازی یک واحد پولی جدید بنام «مجلس نقد قطر و دبی»، به جای «روپیه? خلیج» که پیش از این پول رایج بود گرفتند. کشف نفت منجر شد تا کارگران خارجی برای کار در این شهر به سرعت به آن نقل مکان کنند به طوری که در مدت بسیار کوتاهی 300 درصد به جمعیت آن افزوده شد و آن را به یکی از منابع مهم جهانی نفت تبدیل کرد. دبی جدید از زمانی که بریتانیا آن را در سال 1971 ترک کرد شروع به شکل گرفتن کرد. در این زمان، دبی به همراه ابوظبی و 4 شیخ‌نشین دیگر کشور امارات متحده عربی را پایه‌گذاری کردند. یک سال بعد شیخ‌نشین رأس‌الخیمه به کشور امارات پیوست اما قطر و بحرین تصمیم گرفتند که هرکدام یک کشور خودکفا باشند. در سال 1973 درهم امارات به عنوان واحد پولی رسمی امارات معرفی شد و به این ترتیب دبی و قطر اتحادیه? پولی بین خود را منحل کردند. در سال 1979 در یکی از محله‌های دبی با نام جبل علی یک منطقه? آزاد تجاری ساخته شد که به شرکت‌های خارجی اجازه واردات و صادرات بدون محدودیت را می‌داد. با شروع جنگ خلیج فارس در سال 1990 سرمایه‌داران و تاجران پول‌ها و دارایی‌های خود را از این شهر خارج کردند که باعث شد اوضاع اقتصادی این شهر برای مدتی بحرانی بشود اما با دگرگونی فضای سیاسی، دوباره رونق خود را به دست آورد.  امروزه دبی به عنوان یک شهر جهانی و بازرگانی موفق و مهم در منطقه جای خود را پیدا کرده‌است. اگرچه اقتصاد دبی با صنعت نفت رشد کرد اما بیشتر درآمد دبی از منطقه آزاد جبل علی، فروش ملک به شهروندان خارجی در مناطق آزاد، اعطای اقامت، صدور دوباره کالا، ترانزیت مسافر و کالا و همچنین قسمت بزرگی نیز از گردشگری و دیگر خدمات مالی و بازرگانی تأمین می‌شود. دبی به تازگی توجه جهانیان را از راه ساخت و سازهای بزرگ و همین‌طور رویدادهای تفریحی و ورزشی هیجان‌انگیز به خود جلب کرده‌است.  در سال‌های پایانی دهه? 2000 میلادی به خاطر بحران‌های مالی گسترده در جهان، ساخت و ساز املاک در دبی برای مدت 3 سال با دشواری جدی روبه‌رو شد. هر چند دبی توانست بنا بر یک برنامه تدریجی و مداوم خود را بهبود بخشد. در سال 2012 دبی 22مین شهر گران‌قیمت جهان و گران‌قیمت‌ترین شهر خاورمیانه معرفی شد.  در سال 2013 دبی توانست حقِ داشتن و برگزاریِ اِکسپو 2020 را به دست آورد. اِکسپو سومین رویداد مهم دنیا پس جام جهانی فوتبال و المپیک است و به «المپیک کشورهت» مشهور است. این نخستین بار است که یک شهر از خاورمیانه توانست میزبانی این مهم‌ترین نمایشگاه جهان را به‌دست‌آورد. پیش‌بینی‌ها نشان می‌دهد اکسپو 2020 برای دبی بیش از 23 میلیارد دلار سود خواهد داشت. { شهرهای اطراف دوبی} 1- از سمت شمال شهر دوبی اولین شهر شارجه است که این شیخ نشین بسیار شهر مذهبی است و حتی در هتلهای ان اجازه موسیقی زنده در ان را ندارند و از نظر اجاره منزل برای کسانی که ترافیک صبح شارجه به دوبی را به جون می‌خرند بسیار فرق دارد واز تظر اقتصادی بهتر. علی سامره و جواد نکونام از جمله بازیکنان ایرانی فوتبال بودند که در سال‌های 2006–2007 درتیم الشارجه بازی می‌کردند. 2- از سمت شمال بعد از شهر شارجه عجمان است. این شیخ نشین حدود 30 تا 40 دقیقه رانندگی از دوبی فاصله دارد؛ و از نظر اجاره منزل از شارجه نیز ارزان‌تر است. مسعود شجاعی، جواد کاظمیان از جمله بازیکنانی بودند که حضور در این شهر و بازی در تیم عجمان را تجربه کردند. 3- از سمت شمال عجمان که پشت سر گذاشته می‌شود شهر کوچک ام القوین است که جمعیت کمی در آنجا ساکن هستند در این شهر باشگاه فوتبال این شهر در لیگ دسته یک امارات حضور دارند. 4- مسیر شمال را که ادامه دهید به شهر راس الخیمه می‌رسید که جمعیت قابل توجهی دارد و با شارجه برابری می‌کند. این شهر تا دوبی 2 ساعت رانندگی زمان می‌برد؛ که از 2 مسیر آزاد راه الامارات مسیر مستقیم و سریع ان است و از راه مسیر شهری که دوبی به شارجه، عجمان، ام القوین و راس الخیمه است. این مسیر به دلیل داخل شهر بودن و وجود ترافیک 3 ساعت زمان می‌برد، رضا عنایتی، پژمان نوری، مازیار زارع، رجب زاده، از جمله بازیکنانی بودند که در تیم این شهر در لیگ امارات بازی می‌کردند. 5. شهر الذید که در سمت شرق دوبی است و حدود 30 دقیقه رانندگی از سمت جاده فرودگاه شارجه می‌باشد. شهری کوچک با یک میدان داخل شهر و مردمانی آرام. 6- بعد از شهر الذید حدود 90 کیلومتر تا شهر مسافی فاصله است به سمت شرق - شهر مسافی یک میدان کوچک دارد و اکثر جمعیت ان در همان نقطه ساکن هستند. در سمت چپ میدان باشگاه فوتبال المسافی هست که در لیگ یک امارات حضور دارد. نوید فریدی از بازیکنان ایرانی این تیم در سال‌های 2009 تا 20011 در این باشگاه حضور داشت. 7- بعد از مسافی با 30 دقیقه فاصله به فجیره می‌رسید. این شیخ نشین در زمینه دادو ستد با عمان بسیار فعال است به دلیل نزدیکی با عمان و وصل بودن به دریای عمان. 8 - فجره به سمت شرق دریای عمان است و به سمت شمال شرقی که پیش می‌روید به شهر العروبی می‌رسید. این شهر شهر بسیار آرامی است و مردمانی بسیار میهمان نواز. این شهر نیز در لیگ یک امارات سالهاست که تیم دارد و بهشاد یاور زاده از جمله بازیکنان ایرانی ان شهر در سال 2010 بوده است.
Dubai (/du??ba?/ doo-BY; Arabic: دبی‎‎ Dubayy, Gulf pronunciation: [d??b?j]) is the largest and most populous city in the United Arab Emirates (UAE).[4] It is located on the southeast coast of the Persian Gulf and is the capital of the Emirate of Dubai, one of the seven emirates that make up the country. Abu Dhabi and Dubai are the only two emirates to have veto power over critical matters of national importance in the country
Image by Ahmad Mahmoud Emperor Country United Arab Emirates Dubai Museum احمد محمود امپراطور در امارات متحده عربی شهر دُبی
احمد محمود امپراطور شهر دُبی کشور امارات متحده عربی
تصاویر احمد محمود امپراطور در سفر رویایی و زیبا دُبی عکس های خاطره انگیز
Image by AHMAD MAHMOOD IMPERATOR on plane to Afghanistan

 


[ سه شنبه 96/4/20 ] [ 12:17 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

چه عاشقانه سرودی، چه دلبرانه ربودی پیام هر نگه ات را، حریم پیرهنت را امپراطور


چه عاشقانه سرودی، چه دلبرانه ربودی

پیـــــام هر نگه ات را، حریم پیرهنت را


امپراطور


[ جمعه 96/4/16 ] [ 11:12 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

  در رهــی عشق تو از تاب و توان کم نشوی  از جمعِ خوب ترین هـــــای جهان کم نشوی  دست بــــردار تو هرگــــز نشوم بـــــاور کن  از نــگاهی من بی دست و زبـــان کم نشوی  روح تو در فلکستــــــان ادب بــــــــاد همیش  تاکه هستی ست ز شیرازه ی جان کم نشوی  می پاک سخنت در قدحی لالــــــــه ی سرخ  از خــــرامِ چمــــنِ سبـــــــزِ زمان کم نشوی  قــد بر فــراشتـــی و جلوه ی شمشـــــاد کنی  از نـــوازشــــگریی ســـــرو روان کم نشوی  نیمــــی ایمـــــای تو آتش فکنــــد عالـــــم را  از طـــــرازِ نگاهـــــی راز نهــــان کم نشوی  است در سلســــله ی زنــدگی انــــواع خطـر  هوشــــداری که تو از تیـر و کمان کم نشوی  بیــدل و مولــوی و حافـظ و سعــــدی خوانی  از ســــرِ ذکــــری کلیـــم همـــــدان کم نشوی  ســــــوره ی عشق تو دایــــــم ز لبم میجوشد  از دعــــای لبِ هر پستـــــــه دهان کم نشوی  گرچــــه از یاد تو امــــروز فراموش هستـــم  لیـــــک از دفتـــــــر محمود جوان کم نشوی ----------------------------------------  بامداد پنجشنبه 15 سرطان 1396 آفتابی  که برابر میشود به 06 جولای 2017 ترسایی  سرودم  احمد محمود امپراطور  کابل /افغانستان


در رهــی عشق تو از تاب و توان کم نشوی

از جمعِ خوب ترین هـــــای جهان کم نشوی

دست بــــردار تو هرگــــز نشوم بـــــاور کن

از نــگاهی من بی دست و زبـــان کم نشوی

روح تو در فلکستــــــان ادب بــــــــاد همیش

تاکه هستی ست ز شیرازه ی جان کم نشوی

می پاک سخنت در قدحی لالــــــــه ی سرخ

از خــــرامِ چمــــنِ سبـــــــزِ زمان کم نشوی

قــد بر فــراشتـــی و جلوه ی شمشـــــاد کنی

از نـــوازشــــگریی ســـــرو روان کم نشوی

نیمــــی ایمـــــای تو آتش فکنــــد عالـــــم را

از طـــــرازِ نگاهـــــی راز نهــــان کم نشوی

است در سلســــله ی زنــدگی انــــواع خطـر

هوشــــداری که تو از تیـر و کمان کم نشوی

بیــدل و مولــوی و حافـظ و سعــــدی خوانی

از ســــرِ ذکــــری کلیـــم همـــــدان کم نشوی

ســــــوره ی عشق تو دایــــــم ز لبم میجوشد

از دعــــای لبِ هر پستـــــــه دهان کم نشوی

گرچــــه از یاد تو امــــروز فراموش هستـــم

لیـــــک از دفتـــــــر محمود جوان کم نشوی
----------------------------------------

بامداد پنجشنبه 15 سرطان 1396 آفتابی

که برابر میشود به 06 جولای 2017 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور

کابل /افغانستان


[ پنج شنبه 96/4/15 ] [ 12:10 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

در سر زمین که افکار بزرگانش از باتلاق تعصب و افراطیت آب بخورد، حفظ یک ملت واحد عبور از مرز چندین سال خواهد بود. امپراطور


در سر زمین که افکار بزرگانش از باتلاق تعصب و افراطیت آب بخورد،

حفظ یک ملت واحد

عبور از مرز چندین سال خواهد بود.


امپراطور


[ یکشنبه 96/4/11 ] [ 8:25 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

یکبار مــرد همت خود باش و مــرد میـر در پیش چشم سفله ی دوران زبون مباش امپراطور


یکبار مــرد همت خود باش و مــرد میـر

در پیش چشم سفله ی دوران زبون مباش


امپراطور


[ یکشنبه 96/4/11 ] [ 6:9 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

آتش کشیــــــده اند بســــــــــرم یکهزار بار  با غـــــــم گرفتـــــــه اند خبرم یکهزار بار در ملکِ دلبـــــــرانه زدن تخــــــم کینه را بــــر بـــــاد داده انــــد ثمــــرم یکهزار بار شامم سیاه و، بخت نگون، روزگـــــار تلخ  دارم امیـــــــــد و مفتخــــــــرم یکهزار بار هر روز میتپــم بســر خاک و خون خویش خونآبــــه رفتــــــــــه از نظرم یکهزار بار  اینجـــا که زندگی کنم هر لحظه ماتم است  یعنـــی فتـــــــاده در خطـــــرم یکهزار بار نا بـــــاورم به سفله ی نامـــــرد و ناسپاس عـــاق پــدر به جو نخــــــــرم یکهزار بار نی رنج چوکی دارم و نه غصــــه ی مقام با هیــــچِ خویش معتبـــــــــرم یکهزار بار آزادگیست دیــن من و عشــق مذهبـــــــــم باشد مـــــرا چنیـــــن هنـــــرم یکهزار بار با، نو صد و نود و نو راندن مرا ز خویش  اینبــــــار نیـــــز در سفــــــرم یکهزار بار محمود با کمـــــال سخن شد غزلســـــــــرا صاحب به اینچنیــــن گهـــرم یکهزار بار --------------------------------------- پنجشنبه 08 سرطان ( تیر ) 1396 آفتابی  که برابر میشود به 29 جون 2017 ترسایی سرودم  احمد محمود امپراطور


آتش کشیــــــده اند بســــــــــرم یکهزار بار

با غـــــــم گرفتـــــــه اند خبرم یکهزار بار

در ملکِ دلبـــــــرانه زدن تخــــــم کینه را

بــــر بـــــاد داده انــــد ثمــــرم یکهزار بار

شامم سیاه و، بخت نگون، روزگـــــار تلخ

دارم امیـــــــــد و مفتخــــــــرم یکهزار بار

هر روز میتپــم بســر خاک و خون خویش

خونآبــــه رفتــــــــــه از نظرم یکهزار بار

اینجـــا که زندگی کنم هر لحظه ماتم است

یعنـــی فتـــــــاده در خطـــــرم یکهزار بار

نا بـــــاورم به سفله ی نامـــــرد و ناسپاس

عـــاق پــدر به جو نخــــــــرم یکهزار بار

نی رنج چوکی دارم و نه غصــــه ی مقام

با هیــــچِ خویش معتبـــــــــرم یکهزار بار

آزادگیست دیــن من و عشــق مذهبـــــــــم

باشد مـــــرا چنیـــــن هنـــــرم یکهزار بار

با، نو صد و نود و نو راندن مرا ز خویش

اینبــــــار نیـــــز در سفــــــرم یکهزار بار

محمود با کمـــــال سخن شد غزلســـــــــرا

صاحب به اینچنیــــن گهـــرم یکهزار بار

---------------------------------------

پنجشنبه 08 سرطان ( تیر ) 1396 آفتابی

که برابر میشود به 29 جون 2017 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور



[ پنج شنبه 96/4/8 ] [ 11:23 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 154
بازدید دیروز: 178
کل بازدیدها: 414765