خورشید تابنده عشق
قالب وبلاگ
لینک دوستان

از غبار خاک تا افلاک عشق:

 

در پهنه‌ی بی‌انتها و سکوت ژرف آفرینش، آن دم که انسان چشمان جان را از خواب فراموشی می‌گشاید و پرده‌های سنگین غفلت را یکی‌یکی از آیینه‌ی دل می‌زداید، نسیمی از عالم قدس بر باغ جانش می‌وزد و افق‌های نادیده، پیش چشم دل، گشوده می‌گردد. 

در آن لحظه‌ی ناب، انسان درمی‌یابد که وجودش بازیچه‌ی حادثه و اسیر باد و خاک نیست، بلکه شراره‌ای از آتش جاودان حقیقت در نهاد او افروخته شده؛ نوری از سرچشمه‌ی ازلیت که از اقیانوس بی‌کران رحمت الهی در پیاله‌ی وجودش ریخته‌اند.

 

این انسانِ به ظاهر خاک‌نشین، حامل رازی ملکوتی است؛ رازی که فرشتگان از دریافت آن عاجزند و آسمان‌ها در برابر آن سر به تعظیم فرو می‌آورند. 

هرگاه که زنجیر تعلقات دنیایی از پای جان فرو افتد و دلبستگی‌های فانی به کناری نهاده شود، در پس این قالب خاکی، جلوه‌ای از حقیقتی بی‌پایان رخ می‌نماید. 

آدمی درمی‌یابد که خشت و گل وجودش تنها نقابی است بر سیمای نوری که از مشرق ازل بر دلش تابیده.

 

این سیر، سفری است از ظلمت‌سرای ناسوت به آستان قدس، از غوغای غفلت به آرامش وصال. 

سفرنامه‌ای است از خود تا خدا، از منیّت تا نیستی، تا جایی که سالک، در آغوش بی‌کرانه‌ی رحمت، قطره‌ای از اقیانوس وحدت گردد و از مستی ساغر وصل، جرعه‌ای از بقاء بنوشد.

 

سپاس و ستایش بی‌پایان شایسته‌ی آن معمار بی‌همتایی است که از خزانه‌ی بی‌پایان قدرت خویش، قطره‌ای هستی بر کویر عدم چکاند و با دم مسیحایی اراده‌اش، آفتاب خلقت را از پس حجاب عدم برآورد. 

همان خالقی که با قلم صنع بی‌نظیرش، نگین آفرینش را بر انگشت هستی نهاد و با نفخه‌ی روحانی‌اش، جان را در کالبد خاکی دمید تا مشتی غبار، منزلگاه نور گردد و لانه‌ی شعور سرمدی شود.

 

او که دل انسان را آیینه‌خانه‌ی تجلیات لایزال ساخت و جان را میدان عنایت‌های بی‌کرانه.

 هر ذره از وجود انسان پژواکی از نغمه‌ی ربانی، و هر نفسش دم مسیحایی از عالم قدس است.

 آن دانای حکیم که رشته‌ی هستی را با تارهای مهر و حقیقت در هم تنید، و انسان را گل سرسبد گلزار خلقت، مایه‌ی مباهات فرشتگان، و نشانه‌ی کمال خویش گردانید.

 

درود بی‌پایان بر آن ماه‌روی هدایت، پیام‌آور مهر و محبوب جان‌ها، که با جام یقین، دل‌های غبارگرفته را صیقل داد و جان‌های در بند را به سرچشمه‌ی هدایت فراخواند. 

آن جان‌فروز که با مشعل معرفت، شب‌های تیره‌ی جهل را روشن ساخت و با نسیم عشق، گلزار دل‌ها را شکوفا نمود. 

او که با کلام آسمانی‌اش، پرده‌های جهل را درید و راه بندگی و دلدادگی را پیش پای بشریت نهاد.

 

بدان ای سالک طریق حقیقت! 

که روح تو شراره‌ای از مشعل ازلی است؛ شعله‌ای که از افق بی‌کران حقیقت برخاسته و در قفس ناسوت، در حسرت پرواز به مأوای نخستین خویش بی‌قرار است. 

این گوهر نایاب که در تار و پود وجودت نهاده‌اند، ودیعتی است که از ملکوت به امانت گرفته‌ای؛ تاج کرامتی که از خزانه‌ی قدس بر فرق انسان نهاده شده و پرتوی از خورشید بی‌زوال در ژرفنای جانت تابیده است.

 

اما این کالبد خاکی، خانه‌ای است ناپایدار و سایه‌ای است گذرا؛ سرایی که در معرض طوفان حوادث، همواره لرزان و رو به زوال است. 

آن‌که راز جان را دریابد و غبار وابستگی‌های فانی را از آینه‌ی دل بزداید، می‌داند که این شعله‌ی سرمدی اگر از بند زنجیرهای دنیا رها گردد، از ساغر وحدت، شراب بی‌خودی خواهد نوشید؛ و در خلوت دل، خویشتن را فانی خواهد ساخت تا در محضر معشوق جاودانه گردد.

 

آری، روح آدمی نوری است از آفتاب حقیقت که بی‌قرار دیدار است. 

خوشا آن دل بیدار که آیینه‌ی وجودش را از زنگ هوا و هوس صیقل دهد، و پروانه‌وار، گرد شمع جمال دوست بسوزد تا در مسیر فنا، به منزلگاه بقاء جاودانه رسد.

 

رستگار آن است که قدر این ودیعت ربانی را بداند، گوهر جان را به بهای زنجیرهای خاک نفروشد و دست در دامن راهنمایی آگاه سپارد. 

قدم در وادی سیر و سلوک نهد، تا پرده‌ها از پیش چشم جان کنار رود، نقاب‌ها یکی‌یکی فرو افتد و در میخانه‌ی عشق، ساغر وصال از دست ساقی ازل بنوشد. تا در بارگاه انس، مأوای جاودانه‌ی خویش را باز یابد.

 

ای مسافر این کاروانسرای فانی! 

دریاب که آنچه ماندگار و جاویدان است، نه این قالب خاکی، بلکه شراره‌ی فروزان روح است.

 پس بکوش که دل خویش را از زنگار دلبستگی‌های فانی بزدایی و در آغوش مهر بی‌کران الهی، آرام گیری.

 

سعی کن نقاب‌ها را یک‌یک فروگذاری، از غوغای کثرت برهی و به خلوت وحدت گام نهی. آنگاه، در آستان بی‌نهایت حقیقت، خود را آن‌گونه خواهی دید که پیش از هبوط به این خاکدان بودی:

 نوری بی‌حجاب، روحی بی‌مرز، و قطره‌ای که با اقیانوس یکی شده است.

 

پروردگار بی‌همتا!

آغاز و انجام هستی به اشارت توست و جان‌ها در قبضه‌ی مهر و حکمت تو سیر می‌کنند. 

دل‌های ما را از زنگار غفلت پاک گردان و آیینه‌ی وجودمان را به نور معرفتت صیقل ده. 

ما را از وابستگی‌های فانی برهان و در سایه‌سار رحمت بی‌کرانت پناه ده. بینایی عطا کن تا جمال بی‌مثالت را در هر ذره ببینیم 

و گوشی ده که ندای حق را از پسِ هر حادثه بشنویم. 

توفیق ده که ودیعت نورت را پاس داریم و در مسیر عشق و فنا، به لقای تو برسیم. 

شعله‌ی جانمان را خاموش مگردان و در وادی حیرت، دست‌گیر ما باش. 

ما را از خود، از منیّت، از غفلت، از هر آنچه میان ما و تو حجاب است، رها فرما تا چون پروانه‌ای سوخته در آتش عشق تو، از خود بگذریم و در دریای بیکران وصالت غرق شویم.

آمین رب العالمین

 

با مهر و فروتنی

نویسنده: احمد محمود امپراطور


[ سه شنبه 03/12/28 ] [ 11:57 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

 

آنان که از گوهر اصالت و جوهر شرافت تهی‌اند، اگر هزار جامه‌ی فضل و فرزانگی بر تن ک

بر بلندای جبروت و اقتدار جلوس نمایند،

یا خزائن عالم را به چنگ آورند، از زندان طینتِ خویش گریزی نخواهند یافت.

 عظمت را نه به جلال و شکوه می‌توان سنجید،

نه به زخارف دنیا، و نه به علمی که در کوره‌ راه‌ های دنائت، آتش‌افروز شرارت گردد.

 شکوه راستین، در بلندی همت، صلابت اندیشه و طهارت جان نهفته است، نه در زرق‌ و برقِ قدرتی که بر دوش وهم و تزویر استوار باشد.

فرومایگان، چنان ماران زهرآلودند که اگر به سندس و استبرق پیچیده شوند، از نیشِ ذاتی‌ شان کاسته نخواهد شد. 

اگر بر سریرِ سلطه تکیه زنند، عدالت را به مذبح خودکامگی می‌برند؛ اگر به زر و سیم دست یابند، آن را جز در مسیر تباهی و تبه‌کاری صرف نمی‌کنند؛ و اگر به علم آراسته گردند، از آن شمشیری برای فریب و مکر می‌سازند. 

اینان نه طلایه‌ داران فضیلت‌اند، نه پیشاهنگان معرفت، که در سایه‌ی حیله و ریا، شالوده‌ی اخلاق را سست می‌کنند و خرمن ارزش‌های انسانی را به تند باد هلاکت می‌سپارند.

حضور چنین عناصر تباه‌ سرشت در پیکره‌ی اجتماع، همچون طوفانی است که اساس انسانیت را در هم می‌شکند و خرابه‌ای از امید و آرزو بر جای می‌نهد. 

هرچه بر گستره‌ی قدرتشان افزوده شود، دامنه‌ی فساد و

دهشت‌افکنی‌ شان ژرف‌تر خواهد شد.

 نه مرهمی بر زخم‌های عمیق بشری‌اند، نه فروغی در ظلماتِ اندوه، که چنان سایه‌ های وهم و نکبت، روشنی را می‌ بلعند و تیرگی می‌ پراکنند.

اما تاریخ، این داور بی‌طرف و حقیقت‌گویِ روزگاران، همواره شهادت داده است که نه تاجِ سلطنت، خسیسان را به بزرگی می‌رساند، نه سیم و زری که در چنگال آزمندی فشرده شود، اصالت می‌آفریند، و نه قدرتی که بر ویرانه‌ی تقوا بنا گردد، دوام می‌یابد. 

آنان که از گوهرِ عزت و بلندای همت محروم‌ اند، هرچه گرد آورند، جز باری گران بر دوش انسانیت نخواهند افزود، و سرانجام، در گردابی که از حرص، تزویر و ستم گسترده‌اند، خویشتن را خواهند بلعید.

 و این است فرجامِ محتومِ آنان که بر بستر نخوت و شرارت، بنای اقتدار خویش نهاده‌اند.

با مهر و آزادی..

شاعر و نویسنده: احمد محمود امپراطور 

حوت 1403 خورشیدی 

 


[ پنج شنبه 03/12/23 ] [ 8:13 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

 

ای گیتی فروز 

ای نور دیدگانم 

مقامت چنان بلند افتادست که زیر سایه خدا می بینمت

و هنگامیکه روی لوح عرش نوشتند فرشته گان نام محمد "ص" را، از آن روز روشنی علم گسترد به پهنای آسمان

و پس از آنکه فرستاد خدا معلمی بر زمین،گیتی بشد روشن از نامت

ای ابر که تشنه گان علم را از باران دانش سیراب کرده یی

اسمت چقدر مقدس است????

ای آئینه نمای صداقت 

میدانم حقوق ماهانه ات بسنده نیاز هایت نیست 

 حله حریر برتن نداری؛ اما این تویی که به تاجگاه واقعی رسیده یی و امروز شاهان و رئیس جمهوران مدیون بودنت هستند..

 هدیه ات را در جهان بهایی نیست"علم" 

من پاسدار آن روز هایی هستم که زیر دستان مبارکت آموختم و هنوزهم خواهم آموخت.

 

من امروز از برکت خودت اینم 

و هر آنچه که روی علم استوار می بینم در روی زمین از برکت حضورت است

 

روزت گرامی باد

ارجمند ، عزیز و افتخار من.

احمد محمود امپراطور 

 

و من

 به زبان کودکی ام : معلم صاحب 

به زبان دوره دانشگاهی ام : استاد /آموزگار گرامی ام

روزت خجسته باد ! برای خودت و همه استادان گرامی ام

و تمام استادان گرامی به ویژه استادان فرهیخته خودم


[ جمعه 03/7/13 ] [ 11:31 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

 

اشعار و سروده های احمد محمود امپراطور

 

آفتاب ما به زیر ابر ها افتاده است 

نامه ای تقدیر بر دست بلا افتاده است 

دفتر گلزار را روزی که بلبل می سرود 

حسرتا امروز زیر دست و پا افتاده است 

بال پرواز همای آرزو بشکسته است 

کاروان گمراه و منزل ناکجا افتاده است

خاطر آسوده در افسانه ها باید که جست 

لقمه ای نان از کف شاه و گدا افتاده است

شیون زنجیر استبداد شد تا نوحه گر 

ناله ای مظلوم بر باد صبا افتاده است

ارزش خورد و کلان دیگر ندارد جایگاه 

از وقار مرد و زن شرم و حیا افتاده است

آدمی غرق است در ابحار تشویش و جنون 

چار اطراف جهان در ماجرا افتاده است

تا قرار داد طبیب و قبر کن شد پایدار 

شد مرض بسیار و تاثیر از دوا افتاده است

نی تواضع نی تحمل نی مروت نی وفاق

پای اختاپوس وحشت هر کجا افتاده است  

گویی بمباران اسرائیل و جنگ غزه است 

هر طرف از چارچوب خود خطا افتاده است 

نیست فرجود به جز از درگه ای پروردگار 

شوربختی بسکه از ارض و سما افتاده است 

از چنین  فرعونیان محمود باید داشت بیم

چون که از دست کلیم الله عصا افتاده است

-------------------------------

دوشنبه 02 دلو 1402 خورشیدی

که برابر میشود به January 22, 2024

سرودم 

#احمد_محمود_امپراطور 

 

 

 

 


[ دوشنبه 02/11/2 ] [ 3:6 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

  دلِ را که مه چهره مولا شود  زند شهپر و همچو عنقا شود  ز سعی عرق ریز شبنم به باغ  گلابِ محبت چو مینا شود  کند صبر آغاز و انجامِ کار  جمعِ قطره امواج دریا شود  لبِ باده پر نوشِ لعلین یار  سخن گوید و نشئه معنا شود  بلند گر شود دامن مبهمی  جهان یکجهان رفته رسوا شود  ز هوشیارِ این گیتی نه آید وفا  بگردم که دیوانه پیدا شود  تک و تازِ عشق است خونِ جگر  گهر از تپش ها هویدا شود  نماند به کس روز بد تا ابد  نگون بخت روزی توانا شود  جهان دست بوس است اسباب عیش  عصا کور را چشمِ بینا شود  خطر از خری که کشد چنگ و شاخ  حذر از گدایی که دارا شود  ببند دیده و سیری عالم نما  از این پرده نقشِ مهیا شود  ابد خفتگانِ رهی محشریم  قدم نهی که تا چشمِ ما وا شود  نیاید ز محمود صبر و قرار  تو را بیند و باز شیدا شود  -----------------------  جمعه 10 قوس 1402 خورشیدی  که برابر میشود به اول دسامبر 2023 ترسایی  سرودم  احمد محمود امپراطور  - عکس های احمد محمود امپراطور

دلِ را که مه چهره مولا شود

زند شهپر و همچو عنقا شود

ز سعی عرق ریز شبنم به باغ

گلابِ محبت چو مینا شود

کند صبر آغاز و انجامِ کار

جمعِ قطره امواج دریا شود

لبِ باده پر نوشِ لعلین یار

سخن گوید و نشئه معنا شود

بلند گر شود دامن مبهمی

جهان یکجهان رفته رسوا شود

ز هوشیارِ این گیتی نه آید وفا

بگردم که دیوانه پیدا شود

تک و تازِ عشق است خونِ جگر

گهر از تپش ها هویدا شود

نماند به کس روز بد تا ابد

نگون بخت روزی توانا شود

جهان دست بوس است اسباب عیش

عصا کور را چشمِ بینا شود

خطر از خری که کشد چنگ و شاخ

حذر از گدایی که دارا شود

ببند دیده و سیری عالم نما

از این پرده نقشِ مهیا شود

ابد خفتگانِ رهی محشریم

قدم نهی که تا چشمِ ما وا شود

نیاید ز محمود صبر و قرار

تو را بیند و باز شیدا شود

-----------------------

جمعه 10 قوس 1402 خورشیدی

که برابر میشود به اول دسامبر 2023 ترسایی

سرودم

احمد محمود امپراطور


[ سه شنبه 02/9/28 ] [ 11:20 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

  از دلِ ما کسی خبر دارد  که غم و دردی بیشتر دارد  شهدِ این زندگی سم آلود است  کسی داند که او شکر دارد  جز خدا هر‌ که را بود دلدار  آسمانم به خود قمر دارد  است دنیایی دون دنی پرور  آدم است آنکه سیم و زر دارد  در به در هر کجا بود بسیار  دوستی کن به آنکه در دارد  نسخه های طبیب بی اثر است  عاشقی داروی دگر دارد  پول و زر می‌رود به باد فنا  خوش به حالیکه او هنر دارد  یارِ من هست یار بی پروا  جای دلدادگی تبر دارد  دوستان زبانی دوست مگو  روزِ بد بر تو گوش کر دارد  سگِ دیوانه میشود ز غرور  پشتِ سر هر که پاده خر دارد  حذر از کرگسان زشت نهاد  مارِ اندیشه شان دو سر دارد  هر که یوسف نمیشود به جهان  پسر نوح هم پدر دارد  خیر از چشم عالم افتادیم  خالق کل به ما نظر دارد  هیچ چیزی نمانده پا بر جا  شامِ این غصه ها سحر دارد  خورده محمود زخمه‌ ای مژگان  زان سبب دیدگان تر دارد  -----------------------  یکشنبه 26 قوس 1402 خورشیدی  که برابر میشود به December 17, 2023  سرودم  #احمد_محمود_امپراطور

از دلِ ما کسی خبر دارد

که غم و دردی بیشتر دارد

شهدِ این زندگی سم آلود است

کسی داند که او شکر دارد

جز خدا هر‌ که را بود دلدار

آسمانم به خود قمر دارد

است دنیایی دون دنی پرور

آدم است آنکه سیم و زر دارد

در به در هر کجا بود بسیار

دوستی کن به آنکه در دارد

نسخه های طبیب بی اثر است

عاشقی داروی دگر دارد

پول و زر می‌رود به باد فنا

خوش به حالیکه او هنر دارد

یارِ من هست یار بی پروا

جای دلدادگی تبر دارد

دوستان زبانی دوست مگو

روزِ بد بر تو گوش کر دارد

سگِ دیوانه میشود ز غرور

پشتِ سر هر که پاده خر دارد

حذر از کرگسان زشت نهاد

مارِ اندیشه شان دو سر دارد

هر که یوسف نمیشود به جهان

پسر نوح هم پدر دارد

خیر از چشم عالم افتادیم

خالق کل به ما نظر دارد

هیچ چیزی نمانده پا بر جا

شامِ این غصه ها سحر دارد

خورده محمود زخمه‌ ای مژگان

زان سبب دیدگان تر دارد

-----------------------

یکشنبه 26 قوس 1402 خورشیدی

که برابر میشود به December 17, 2023

سرودم

#احمد_محمود_امپراطور

 


[ سه شنبه 02/9/28 ] [ 11:9 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

  رند و عیارِ زمان و سرخوش و آزاده باش  دستگیر مستمند و مردمان ساده باش  مجلس نیکو کسان بنشین و بشنو اختلات  دور از نامردمان مفسد و بد زاده باش  قاف افکارت ببر تا عرش بی پایان عشق  با تواضع در قدوم اهل دانش جاده باش  پرسه زن همچون نسیم همدلی در بزم یار  آبرو و عزت معشوقه ای دلداده باش  پاک بازی کن تو دور حیات خویشتن  نشئه پرور در رگ تاک محبت باده باش  خانه و بنیاد ظالم را بکن سیلاب وار  سنگ تهداب رفاه را هر کجا بنهاده باش  غیرت و شان و شکوه خود ببر تا کهکشان  گرگ نا اهل هوس را دائما قلاده باش  آسمان آتش، زمین خونخوار و مردم کینه جو  گر تو از جایت نمی خیزی به مرگ آماده باش  همچو محمود هر کجا در بزم یاران کهن  با کمال راستبازی و ادب ایستاده باش  --------------------------------  دوشنبه 06 قوس 1402 خورشیدی  که برابر میشود به 27 نوامبر 2023  سرودم  احمد محمود امپراطور  ahmad mahmood imperator 2023

رند و عیارِ زمان و سرخوش و آزاده باش

دستگیر مستمند و مردمان ساده باش

مجلس نیکو کسان بنشین و بشنو اختلات

دور از نامردمان مفسد و بد زاده باش

قاف افکارت ببر تا عرش بی پایان عشق

با تواضع در قدوم اهل دانش جاده باش

پرسه زن همچون نسیم همدلی در بزم یار

آبرو و عزت معشوقه ای دلداده باش

پاک بازی کن تو دور حیات خویشتن

نشئه پرور در رگ تاک محبت باده باش

خانه و بنیاد ظالم را بکن سیلاب وار

سنگ تهداب رفاه را هر کجا بنهاده باش

غیرت و شان و شکوه خود ببر تا کهکشان

گرگ نا اهل هوس را دائما قلاده باش

آسمان آتش، زمین خونخوار و مردم کینه جو

گر تو از جایت نمی خیزی به مرگ آماده باش

همچو محمود هر کجا در بزم یاران کهن

با کمال راستبازی و ادب ایستاده باش

--------------------------------

دوشنبه 06 قوس 1402 خورشیدی

که برابر میشود به 27 نوامبر 2023

سرودم

احمد محمود امپراطور

 


[ شنبه 02/9/11 ] [ 3:22 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

  ای خان و بیک دبدبه و نان تان چه شد  باغ و زمین و کرو فرو شان تان چه شد  ای آنکه بود در همه عالم شکوه تان  امروز نام و غیرتِ افغان تان چه شد  ای بام دار قله‌ای پامیر افتخار  آن لاجورد و لعلِ بدخشان تان چه شد  ای آنکه آتشین نفسِ شرق بوده اید  آن وسعت کبیر خراسان تان چه شد  ای آنکه اجنبی ز شما بود در هراس  کوه پایه های عزت و وجدان تان چه شد  یک سر به اشک و ناله و زاری فتاده اید  همت کجا و چهره ای خندان تان چه شد  در حیرتم که در گروی زاغ و کرگس اید  در حسرتم که هیبت شیران تان چه شد  رفتید یک به یک همه غربت گزیده اید  پاس وطن پرستی و ایمان تان چه شد  فرهنگ و تاریخ کهن خود چه کرده اید  در راه علم طفل دبستان تان چه شد  تنها به زنده بودن اگر کرد زندگی  پس چشمه چشمه خون شهیدان تان چه شد  محمود سخت گفته ولی است ناگزیر  پیر و کهول تازه جوانان تان چه شد  -------------------------------  سه شنبه 09 عقرب 1402 خورشیدی  که برابر میشود به October 31, 2023  سرودم  احمد محمود امپراطور - شاعران بدخشان

ای خان و بیک دبدبه و نان تان چه شد

باغ و زمین و کرو فرو شان تان چه شد

ای آنکه بود در همه عالم شکوه تان

امروز نام و غیرتِ افغان تان چه شد

ای بام دار قله‌ای پامیر افتخار

آن لاجورد و لعلِ بدخشان تان چه شد

ای آنکه آتشین نفسِ شرق بوده اید

آن وسعت کبیر خراسان تان چه شد

ای آنکه اجنبی ز شما بود در هراس

کوه پایه های عزت و وجدان تان چه شد

یک سر به اشک و ناله و زاری فتاده اید

همت کجا و چهره ای خندان تان چه شد

در حیرتم که در گروی زاغ و کرگس اید

در حسرتم که هیبت شیران تان چه شد

رفتید یک به یک همه غربت گزیده اید

پاس وطن پرستی و ایمان تان چه شد

فرهنگ و تاریخ کهن خود چه کرده اید

در راه علم طفل دبستان تان چه شد

تنها به زنده بودن اگر کرد زندگی

پس چشمه چشمه خون شهیدان تان چه شد

محمود سخت گفته ولی است ناگزیر

پیر و کهول تازه جوانان تان چه شد

-------------------------------

سه شنبه 09 عقرب 1402 خورشیدی

که برابر میشود به October 31, 2023

سرودم

احمد محمود امپراطور


[ سه شنبه 02/8/16 ] [ 2:29 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

  همچون پلنگ گشنه‌ ای بیدادگر بیا  چون آهویی رمیده ز دام سحر بیا  من عاشقم دوا نکند بهر من اثر  درمان درد عاشق شوریده سر بیا  بر من بهار و تیره مه فرقی نمی‌کند  ای چار فصل آرزوی دیده تر بیا  با عطر لیموی بدنت تازه کن مرا  در کام من چو لذت شیر و شکر بیا  در جاده های دل شده ام چشم انتظار  یکبار در تپشکده ام بی خبر بیا  ای هفت خوان حادثه، ای اوج ناتمام  داخل اگر نشد تو به بیرون در بیا  پیچیده ای چو کندالینی در وجود من  بر بند بهر فتح خیالم کمر بیا  یکبار درب کلبه ای محمود را بزن  یکبار در خرابه ای بی گنج و زر بیا  -----------------------  شنبه 08 میزان 1402 خورشیدی  که برابر میشود بهSeptember 30, 2023  سرودم  احمد محمود امپراطور

همچون پلنگ گشنه‌ ای بیدادگر بیا

چون آهویی رمیده ز دام سحر بیا

من عاشقم دوا نکند بهر من اثر

درمان درد عاشق شوریده سر بیا

بر من بهار و تیره مه فرقی نمی‌کند

ای چار فصل آرزوی دیده تر بیا

با عطر لیموی بدنت تازه کن مرا

در کام من چو لذت شیر و شکر بیا

در جاده های دل شده ام چشم انتظار

یکبار در تپشکده ام بی خبر بیا

ای هفت خوان حادثه، ای اوج ناتمام

داخل اگر نشد تو به بیرون در بیا

پیچیده ای چو کندالینی در وجود من

بر بند بهر فتح خیالم کمر بیا

یکبار درب کلبه ای محمود را بزن

یکبار در خرابه ای بی گنج و زر بیا

-----------------------

شنبه 08 میزان 1402 خورشیدی

که برابر میشود بهSeptember 30, 2023

سرودم

احمد محمود امپراطور


[ دوشنبه 02/7/17 ] [ 11:7 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

  در خزان آمدی و یار بهارم کردی  قد بر افراشتی و آیینه دارم کردی  گل فردوس برین را زدی بر جیب خیال  عطر گیسو بفشاندی و شکارم کردی  چون عروسان ختن دیدمت ای سرو چمن  به جنونم زدی بی صبر و قرارم کردی  نشئه ام ساختی و مستی دوچندانم شد  ز خمار نگه ات باز خمارم کردی  منی بی طاقت نادیده ای سرآسیمه  به نظر بازی خود سحر هزارم کردی  آتش عشق چنان کرد مرا نا آرام  پنجه ای شوق گشودی به کنارم کردی  جام لب بر لبِ می تشنه ای من بنهادی  ز هرچه اندوه ای فلک بود فرارم کردی  دکمه ای چاک یخن را به رخم بکشادی  بیخود از خوردن همروت و انارم کردی  در سرایی دل دیوانه‌ی از خود بیزار  دست و پا بستی و در بین شرارم کردی  تا دلم خواست که بوسم کف پاهای تو را  ساق سیمین خودت حلقه ای دارم کردی  بردی در قلزم سرچشمه ای دریا وجود  هرچه در ساغر آن‌ بود نثارم کردی  تا شدیم محو ازان رغبت هنگامه پذیر  سایه ای پیکر نیلوفری بارم کردی  تو به محمود ببخشیدی همه عالم را  همرهی تار محبت تو حصارم کردی ------------------------  بامداد دوشنبه 10 میزان 1402 خورشیدی  که برابر میشود به October 2, 2023  سرودم  احمد محمود امپراطور

در خزان آمدی و یار بهارم کردی

قد بر افراشتی و آیینه دارم کردی

گل فردوس برین را زدی بر جیب خیال

عطر گیسو بفشاندی و شکارم کردی

چون عروسان ختن دیدمت ای سرو چمن

به جنونم زدی بی صبر و قرارم کردی

نشئه ام ساختی و مستی دوچندانم شد

ز خمار نگه ات باز خمارم کردی

منی بی طاقت نادیده ای سرآسیمه

به نظر بازی خود سحر هزارم کردی

آتش عشق چنان کرد مرا نا آرام

پنجه ای شوق گشودی به کنارم کردی

جام لب بر لبِ می تشنه ای من بنهادی

ز هرچه اندوه ای فلک بود فرارم کردی

دکمه ای چاک یخن را به رخم بکشادی

بیخود از خوردن همروت و انارم کردی

در سرایی دل دیوانه‌ی از خود بیزار

دست و پا بستی و در بین شرارم کردی

تا دلم خواست که بوسم کف پاهای تو را

ساق سیمین خودت حلقه ای دارم کردی

بردی در قلزم سرچشمه ای دریا وجود

هرچه در ساغر آن‌ بود نثارم کردی

تا شدیم محو ازان رغبت هنگامه پذیر

سایه ای پیکر نیلوفری بارم کردی

تو به محمود ببخشیدی همه عالم را

همرهی تار محبت تو حصارم کردی
------------------------

بامداد دوشنبه 10 میزان 1402 خورشیدی

که برابر میشود به October 2, 2023

سرودم

احمد محمود امپراطور


[ دوشنبه 02/7/17 ] [ 10:59 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 17
بازدید دیروز: 84
کل بازدیدها: 1267797