سفارش تبلیغ
صبا

خورشید تابنده عشق
قالب وبلاگ
لینک دوستان

درود به طراح چیره دست، بانوی فرهیخته محترمه نیلوفر نبی زاده

که با مهر معنوی شان سوانح مرا

به لسان آلمانی برگردان و تهیه دیدند و

همچنان این معلومات را ثبت برنامه هنری

و سیمنار علمی دانشگاه کشور آلمان نمودند.

که من با نغز ترین واژگان از ایشان تشکر و امتنان می نمایم.

موفق و مؤید باشید.

Biografie Ahmed Mahmoud Kaiser   Deutsch Sprache  Deutschland   schreibt sehr schone gedichte
Biografie Ahmed Mahmoud Kaiser  wude im jahr 1985 in kabul / afghanistan geboren . Als kind koran gelernt. dann war er Schulkind bis 3 klasse in habibya - schule in kabul / afghanistan laut sicherheitsprobleme in dem land mit seiner Familie in das Land seiner Vorfahren war die provinz Badakhshan

Biografie Ahmed Mahmoud Kaiser ... bis zehnten klasse in der schule/ Badakhshan dann kam er nach Kabul zuruck. Und dokumentieren seine Grundschulbildung von der High school zu hochgradigen erreicht Abdul Hadi Davy  Im jahre 2004 war AD Aufnahmeprufung sonnig umfasst und war auf dem Gebiet der Medizin erfolgreich  aufgrund gesundheitlicher Probleme konnte er nicht Medizin studieren . Akademische Einrichtungen auf dem Gebiet der Computertechnik Absolventen erhalten Im Jahr 2011 begann, Gedichte zu rezitieren
Schreibt Ahmed Mahmoud Kaiser  Dichter  Masnavi Sonett Vierzeiller In der kunst der  Kalligraphie und Computer Design
In der Kunst der Kalligraphie und Computer - Dasign
Dichter von  Ahmed Mahmoud Kaiser


[ شنبه 94/12/15 ] [ 12:51 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]
درود به شاعره گران سنگ، بانوی هنر و ادب،

نویسنده نغز نگار محترمه سوسن ترابی.!
که ایشان بمناسب روز تولدم سوانح مرا

به لسان انگلیسی ترجمه و دیزین نموده

و برایم ذریعه ایمیل از کشور انگلستان ارسال داشتند.
که من با بهترین و پسندیده ترین ابیات این لطف معنوی شانرا می ستایم

و از خداوند متعال برایشان طول عمر ، سلامتی کامل

و پیروزی ها و بهروزی های مستدام را استدعا دارم.

        Ahmad Mahmoud Imperator was born in 1985 in Kabul- Afghanistan.  He is the son of Shir Ahmad Yawar Kangorchi and grandchild of Wakil Nizamuddin. Mahmoud is descended to the poetry and litrature world generation by generation.  His root in poetry reaches to Damullah Arbab Mahzoun who was a well known poet of his time in Badakhshan (A province in North East of Afghanistan).  Mahmoud was yet a child on his early years of his age that was sent to learn religious studies. Next, he got admission to attend the school. He went to Lycee Habibbia up to year three before he fled Kabul for Badakhshan.  Due to worsening security situation in Kabul, Mahmoud had to flee the capital and head towards the historical district of Kashim in Badakhshan where he originally came from. He resided in Kangor Village of Kashim District and carried on with his primary and secondary school at Lycee Kashim up to year ten.  It was when Kabul was safe again for Mahmoud to return and obtain his baccalaureate from Lycee Abdulhadi-e-dawi in high grades.  In 2004 Mahmoud succeeded to pass the exam kankor and get the admission to University of Kabul - Faculty of Medicine. As Mahmoud’s health condition became threatening, sadly, he had to stop his undergraduate studies. Despite the struggle, Mahmoud never gave up and grabbed every opportunity to achieve. He added to his general knowledge, made some research in poetry and litrature and more     importantly, he undertook his higher education as a result of which he became an information technology engineer. It was then, that he discovered his aspirations of poetry.  In 2010 Mahmoud started saying poems. His first poem was in form of Masnawi (Poetry consisting of distiches riming between themselves, couplet poems) which was said in praise of Badakhshan and its Poets. Afterwards, he wrote poems in form of Mukhamas (Limerick). Most of his Mukhams poems reflect on Hazrat Abulmahani Bidil

Ahmad Mahmoud Imperator was born in 1985 in Kabul- Afghanistan.  He is the son of Shir Ahmad Yawar Kangorchi and grandchild of Wakil Nizamuddin. Mahmoud is descended to the poetry and litrature world generation by generation.  His root in poetry reaches to Damullah Arbab Mahzoun who was a well known poet of his time in Badakhshan (A province in North East of Afghanistan).

Mahmoud was yet a child on his early years of his age that was sent to learn religious studies. Next, he got admission to attend the school. He went to Lycee Habibbia up to year three before he fled Kabul for Badakhshan.  Due to worsening security situation in Kabul, Mahmoud had to flee the capital and head towards the historical district of Kashim in Badakhshan where he originally came from. He resided in Kangor Village of Kashim District and carried on with his primary and secondary school at Lycee Kashim up to year ten.  It was when Kabul was safe again for Mahmoud to return and obtain his baccalaureate from Lycee Abdulhadi-e-dawi in high grades.

In 2004 Mahmoud succeeded to pass the exam kankor and get the admission to University of Kabul - Faculty of Medicine. As Mahmoud’s health condition became threatening, sadly, he had to stop his undergraduate studies. Despite the struggle, Mahmoud never gave up and grabbed every opportunity to achieve. He added to his general knowledge, made some research in poetry and litrature and more

 

importantly, he undertook his higher education as a result of which he became an information technology engineer. It was then, that he discovered his aspirations of poetry.

In 2010 Mahmoud started saying poems. His first poem was in form of Masnawi (Poetry consisting of distiches riming between themselves, couplet poems) which was said in praise of Badakhshan and its Poets. Afterwards, he wrote poems in form of Mukhamas (Limerick). Most of his Mukhams poems reflect on Hazrat Abulmahani Bidil"s Ghazals (Sonnet). In addition to Masnawi and Mukhams, Imperator writes his poems in form of Ghazal, Musadas (Verse composed of six lines, hexameter) Rubahi (Quatrain verses) and Mustaszad (Echo verse). In poetry, Mahmoud is a follower of Bidil"s Style and School. However he challenges the style with a touch of modernity.

Imperator"s poems have vastly conquered the social media. Soon his collection of poems will be published and in access to the fans of Farsi Language Poetry and Literature.

It worth mentioning, that Imperator has done remarkable work in electronic design and calligraphy using his excellent IT skills. One of the examples of his work is double verse poems of Bidil which is written in different styles of Persian Fonts.

 

Translated by

Sosan Torabi 3rd March 2016





[ جمعه 94/12/14 ] [ 6:16 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

یادی از خاطرات سالروز تولدم که هرگز تکرار نخواهد شد.! _________________________  یکسال گذشت  از آنروز که بهار سی و یکمین سال تولدم را با حضور داشت  بهترینی زندگی، استاد کمال، رهبر مدبر که سیر افکار و  سخنش عالم علم و معرفت و اعمال و طرز زندگیش کاملاً منحصر به فرد....  او کهکشان قناعت و ایمان داری بود و  بعد از آفریدگار هستی برایم امید میداد، جشن گرفتم.  هر سال چند روز پیش از تاریخ تولدم نگاه میکردم  که در اتاق خود تنها است و کاری انجام میدهد  بعد معلوم میشد که تحفه ای برای من تهیه نموده و  با قلم سحر آفرینش اسم مرا روی آن نوشته و برایم  آرزوی سعادت و نیک بختی کرده است.  پدر.!  چقدر بزرگ بودی و خداوند ج را سپاس که من بزرگیت را میدانستم.  اما سال که گذشت آن هوای سال های قبل را نداشت احساس میکرد  که دیگر به انجام ماموریت اش رسیده  فکر میکردم که امسال شاید آخرین سال باشد  که با هم هستیم و این بودن مان دیگر تکرار نخواهد شد.  صبح روز 13 حوت 1393 هجری خورشیدی بود  که به اتاقم آمد اتاق ها مان کنار هم بود.  گفت:  محمود خوب هستی بچیم.!  لحظه ای مکث کردم چون در سیمایش خزانی اش نور معنویت  و ملکوتی رامیدیدم فقط جسمش با ما بود مرغ روحش  از این قفس تنگ راه آزادی می جست، محو نگاهش شدم  دوباره پرسید شب خوب بودی؟  گفتم بلی صاحب خوب بودم.  جسارت کردم و پرسیدم شما هم خوب بودین  سرش را تکان داد به نشانه ای رضایت  بعد داخل اتاق شد و روی چوکی که در کنار پنجره بود نشست  انگشتانش را بهم حلقه زد چشمانش را بست و  آه سردی کشید و گفت امشب پدرم را خوب دیدم..  بعد خاموش ماند برای چند لحظه  منتظر بودم تا خوابش را حکایه کند  گفت:  در همان خانه های قدیمی مان در بدخشان هستم وقتی بیرون میشوم  که تمام دشت و کوه را انسان گرفته و لباس  های سفید بر تن دارند و در میان شان پدرمم است  پیش میشوم سلام میدهم اما دیگران را اصلاً نمیشناسم  همه ناآرام اند.  من در زیر درخت چنار در همان بلندی ایستاده میشوم  ( منظورش درخت بود که در نزدیک آرامگاه پدرش بود )  سوره رحمن را با آواز بلند تلاوت میکنم و تا جای که می بینم  انسانها است با شنیدن آواز من همه قرار میگیرند و گوش میدهند.  اینرا گفت و خاموش شد.  دستمالش را از جیب اش بیرون آورد و نم دیدگانش را خشک کرد  و بطرف من گفت که همین چشمم کمی در مقابل نور احساس شده.  به نوع عقده ای دل و نم چشمانش را از پنهان کرد.  خواست هوای سخن را عوض کند  گفت امروز که سالگره میکنی ؟  گفتم بلی  کسی دیگه ام می آید؟  گفتم صرف دوستم حسین می آید و بس.  گفت برای شب است؟  گفتم نی صاحب به عصر پیش بین هستم.  از جایش بلند شد و گفت من روی حویلی میروم.  عقربه های ساعت روز را به سرعت پیمود  میز را با گلهای تازه ، میوه و کیک ترتیب کردم  و به ساعت 4:30 دقیقه همه چیز آماده بود  و حسین هم از راه رسید  خودم را مرتب کردم  رفتم به اتاق شان سلام کردم  تبسم معنی دار کرد  گفت دعوت هستیم؟  گفتم بلی صاحب.!  گفت می آیم  من از اتاق بیرون شدم و در سالون با مادرم و  شیر جان برادر زاده و حسین دوستم منتظر ماندیم  چند دقیقه نگذشت که صدای زمزمه ها و قدم هایش را شنیدیم در را گشود  سلام کردیم  گفت چه گلهای تازه و چه میز خوب درست کردی  رو بطرف برادر زاده ام کرد گفت برو  بالا به روی میز چیزی گذاشته ام بیاور.  او همان هدیه اش بود یعنی کتاب چهار  عنصر حضرت ابوالمعانی بیدل رح  همه ساله در روز جشن تولدم یک جلد کتاب برایم با قلم  خودش یک فرد یا یک رباعی می نوشت و  امضاء میکرد و سهم دنیا و معنا را به من میداد.  آری.!  امسال را نمیدانم که چگونه از سال روز تولدم تجلیل کنم  دست که را ببوسم.؟  هدیه معنوی را از که دریافت کنم.؟  پیش که زانو بزنم.؟  با دستان که نوازش شوم.؟  امسال پای عکس بیجانت گلهای تازه میگذارم  شمع را بیاد خاطرات فراموش ناشدنیت روشن می کنم  و بیاد دستان گرم و پر نوازشت با  روح ملکوتی ات خودم را نوازش میکنم  سوره رحمن تلاوت میکنم که کلام خداوندی  و صدایت پیچیده در آن آیات است  سرم را سر زنوای مادرم میگذارم و به بزرگی خداوند شکر میکنم.  عزیزان ..!  واقعاً داغ محرومی داغیست که تا قیامت از دل برود  از جان نرود، از جان برود از روح نرود.  پس لطفاً  قدر پدر و مادر تان را بدانید  عطرشان را استشمام کنید  با عشق نگاه شان کنید  بودن شان را عزیز بدارید  هر چیزی دارید فدای گرد قدم هاشان کنید  به حرفهای من یقین داشته باشید که عطش نبود شان  را هیچ آب بقایی رفع کرده نمیتواند.  و هیچ کسی جایشان را گرفته نمیتواند  تا داری نمیدانی  وقتی نداری در آرمانی.....  پدر روحت شاد نامت ستوده باد. ----------------------------------  چهارشنبه 12 حوت ( اسفند ) 1394 هجری آفتابی  که برابر میشود به 02 مارچ 2016 میلادی  احمد محمود امپراطور  کابل/افغانستان
یادی از خاطرات سالروز تولدم که هرگز تکرار نخواهد شد.! _________________________  یکسال گذشت از آنروز که بهار سی و یکمین سال تولدم را با حضور داشت بهترینی زندگی، استاد کمال، رهبر مدبر که سیر افکار و سخنش عالم علم و معرفت و اعمال و طرز زندگیش کاملاً منحصر به فرد.... او کهکشان قناعت و ایمان داری بود و بعد از آفریدگار هستی برایم امید میداد، جشن گرفتم. هر سال چند روز پیش از تاریخ تولدم نگاه میکردم که در اتاق خود تنها است و کاری انجام میدهد بعد معلوم میشد که تحفه ای برای من تهیه نموده و با قلم سحر آفرینش اسم مرا روی آن نوشته و برایم آرزوی سعادت و نیک بختی کرده است. پدر.! چقدر بزرگ بودی و خداوند ج را سپاس که من بزرگیت را میدانستم. اما سال که گذشت آن هوای سال های قبل را نداشت احساس میکرد که دیگر به انجام ماموریت اش رسیده فکر میکردم که امسال شاید آخرین سال باشد که با هم هستیم و این بودن مان دیگر تکرار نخواهد شد. صبح روز 13 حوت 1393 هجری خورشیدی بود که به اتاقم آمد اتاق ها مان کنار هم بود. گفت: محمود خوب هستی بچیم.! لحظه ای مکث کردم چون در سیمایش خزانی اش نور معنویت و ملکوتی رامیدیدم فقط جسمش با ما بود مرغ روحش از این قفس تنگ راه آزادی می جست، محو نگاهش شدم دوباره پرسید شب خوب بودی؟ گفتم بلی صاحب خوب بودم. جسارت کردم و پرسیدم شما هم خوب بودین سرش را تکان داد به نشانه ای رضایت بعد داخل اتاق شد و روی چوکی که در کنار پنجره بود نشست انگشتانش را بهم حلقه زد چشمانش را بست و آه سردی کشید و گفت امشب پدرم را خوب دیدم.. بعد خاموش ماند برای چند لحظه منتظر بودم تا خوابش را حکایه کند گفت: در همان خانه های قدیمی مان در بدخشان هستم وقتی بیرون میشوم که تمام دشت و کوه را انسان گرفته و لباس های سفید بر تن دارند و در میان شان پدرمم است پیش میشوم سلام میدهم اما دیگران را اصلاً نمیشناسم همه ناآرام اند. من در زیر درخت چنار در همان بلندی ایستاده میشوم ( منظورش درخت بود که در نزدیک آرامگاه پدرش بود ) سوره رحمن را با آواز بلند تلاوت میکنم و تا جای که می بینم انسانها است با شنیدن آواز من همه قرار میگیرند و گوش میدهند. اینرا گفت و خاموش شد. دستمالش را از جیب اش بیرون آورد و نم دیدگانش را خشک کرد و بطرف من گفت که همین چشمم کمی در مقابل نور احساس شده. به نوع عقده ای دل و نم چشمانش را از پنهان کرد. خواست هوای سخن را عوض کند گفت امروز که سالگره میکنی ؟ گفتم بلی کسی دیگه ام می آید؟ گفتم صرف دوستم حسین می آید و بس. گفت برای شب است؟ گفتم نی صاحب به عصر پیش بین هستم. از جایش بلند شد و گفت من روی حویلی میروم. عقربه های ساعت روز را به سرعت پیمود میز را با گلهای تازه ، میوه و کیک ترتیب کردم و به ساعت 4:30 دقیقه همه چیز آماده بود و حسین هم از راه رسید خودم را مرتب کردم رفتم به اتاق شان سلام کردم تبسم معنی دار کرد گفت دعوت هستیم؟ گفتم بلی صاحب.! گفت می آیم من از اتاق بیرون شدم و در سالون با مادرم و شیر جان برادر زاده و حسین دوستم منتظر ماندیم چند دقیقه نگذشت که صدای زمزمه ها و قدم هایش را شنیدیم در را گشود سلام کردیم گفت چه گلهای تازه و چه میز خوب درست کردی رو بطرف برادر زاده ام کرد گفت برو بالا به روی میز چیزی گذاشته ام بیاور. او همان هدیه اش بود یعنی کتاب چهار عنصر حضرت ابوالمعانی بیدل رح همه ساله در روز جشن تولدم یک جلد کتاب برایم با قلم خودش یک فرد یا یک رباعی می نوشت و امضاء میکرد و سهم دنیا و معنا را به من میداد. آری.! امسال را نمیدانم که چگونه از سال روز تولدم تجلیل کنم دست که را ببوسم.؟ هدیه معنوی را از که دریافت کنم.؟ پیش که زانو بزنم.؟ با دستان که نوازش شوم.؟ امسال پای عکس بیجانت گلهای تازه میگذارم شمع را بیاد خاطرات فراموش ناشدنیت روشن می کنم و بیاد دستان گرم و پر نوازشت با روح ملکوتی ات خودم را نوازش میکنم سوره رحمن تلاوت میکنم که کلام خداوندی و صدایت پیچیده در آن آیات است سرم را سر زنوای مادرم میگذارم و به بزرگی خداوند شکر میکنم. عزیزان ..! واقعاً داغ محرومی داغیست که تا قیامت از دل برود از جان نرود، از جان برود از روح نرود. پس لطفاً قدر پدر و مادر تان را بدانید عطرشان را استشمام کنید با عشق نگاه شان کنید بودن شان را عزیز بدارید هر چیزی دارید فدای گرد قدم هاشان کنید به حرفهای من یقین داشته باشید که عطش نبود شان را هیچ آب بقایی رفع کرده نمیتواند. و هیچ کسی جایشان را گرفته نمیتواند تا داری نمیدانی وقتی نداری در آرمانی..... پدر روحت شاد نامت ستوده باد. ---------------------------------- چهارشنبه 12 حوت ( اسفند ) 1394 هجری آفتابی که برابر میشود به 02 مارچ 2016 میلادی احمد محمود امپراطور کابل/افغانستان
یادی از خاطرات سالروز تولدم که هرگز تکرار نخواهد شد.! _________________________  یکسال گذشت از آنروز که بهار سی و یکمین سال تولدم را با حضور داشت بهترینی زندگی، استاد کمال، رهبر مدبر که سیر افکار و سخنش عالم علم و معرفت و اعمال و طرز زندگیش کاملاً منحصر به فرد.... او کهکشان قناعت و ایمان داری بود و بعد از آفریدگار هستی برایم امید میداد، جشن گرفتم. هر سال چند روز پیش از تاریخ تولدم نگاه میکردم که در اتاق خود تنها است و کاری انجام میدهد بعد معلوم میشد که تحفه ای برای من تهیه نموده و با قلم سحر آفرینش اسم مرا روی آن نوشته و برایم آرزوی سعادت و نیک بختی کرده است. پدر.! چقدر بزرگ بودی و خداوند ج را سپاس که من بزرگیت را میدانستم. اما سال که گذشت آن هوای سال های قبل را نداشت احساس میکرد که دیگر به انجام ماموریت اش رسیده فکر میکردم که امسال شاید آخرین سال باشد که با هم هستیم و این بودن مان دیگر تکرار نخواهد شد. صبح روز 13 حوت 1393 هجری خورشیدی بود که به اتاقم آمد اتاق ها مان کنار هم بود. گفت: محمود خوب هستی بچیم.! لحظه ای مکث کردم چون در سیمایش خزانی اش نور معنویت و ملکوتی رامیدیدم فقط جسمش با ما بود مرغ روحش از این قفس تنگ راه آزادی می جست، محو نگاهش شدم دوباره پرسید شب خوب بودی؟ گفتم بلی صاحب خوب بودم. جسارت کردم و پرسیدم شما هم خوب بودین سرش را تکان داد به نشانه ای رضایت بعد داخل اتاق شد و روی چوکی که در کنار پنجره بود نشست انگشتانش را بهم حلقه زد چشمانش را بست و آه سردی کشید و گفت امشب پدرم را خوب دیدم.. بعد خاموش ماند برای چند لحظه منتظر بودم تا خوابش را حکایه کند گفت: در همان خانه های قدیمی مان در بدخشان هستم وقتی بیرون میشوم که تمام دشت و کوه را انسان گرفته و لباس های سفید بر تن دارند و در میان شان پدرمم است پیش میشوم سلام میدهم اما دیگران را اصلاً نمیشناسم همه ناآرام اند. من در زیر درخت چنار در همان بلندی ایستاده میشوم ( منظورش درخت بود که در نزدیک آرامگاه پدرش بود ) سوره رحمن را با آواز بلند تلاوت میکنم و تا جای که می بینم انسانها است با شنیدن آواز من همه قرار میگیرند و گوش میدهند. اینرا گفت و خاموش شد. دستمالش را از جیب اش بیرون آورد و نم دیدگانش را خشک کرد و بطرف من گفت که همین چشمم کمی در مقابل نور احساس شده. به نوع عقده ای دل و نم چشمانش را از پنهان کرد. خواست هوای سخن را عوض کند گفت امروز که سالگره میکنی ؟ گفتم بلی کسی دیگه ام می آید؟ گفتم صرف دوستم حسین می آید و بس. گفت برای شب است؟ گفتم نی صاحب به عصر پیش بین هستم. از جایش بلند شد و گفت من روی حویلی میروم. عقربه های ساعت روز را به سرعت پیمود میز را با گلهای تازه ، میوه و کیک ترتیب کردم و به ساعت 4:30 دقیقه همه چیز آماده بود و حسین هم از راه رسید خودم را مرتب کردم رفتم به اتاق شان سلام کردم تبسم معنی دار کرد گفت دعوت هستیم؟ گفتم بلی صاحب.! گفت می آیم من از اتاق بیرون شدم و در سالون با مادرم و شیر جان برادر زاده و حسین دوستم منتظر ماندیم چند دقیقه نگذشت که صدای زمزمه ها و قدم هایش را شنیدیم در را گشود سلام کردیم گفت چه گلهای تازه و چه میز خوب درست کردی رو بطرف برادر زاده ام کرد گفت برو بالا به روی میز چیزی گذاشته ام بیاور. او همان هدیه اش بود یعنی کتاب چهار عنصر حضرت ابوالمعانی بیدل رح همه ساله در روز جشن تولدم یک جلد کتاب برایم با قلم خودش یک فرد یا یک رباعی می نوشت و امضاء میکرد و سهم دنیا و معنا را به من میداد. آری.! امسال را نمیدانم که چگونه از سال روز تولدم تجلیل کنم دست که را ببوسم.؟ هدیه معنوی را از که دریافت کنم.؟ پیش که زانو بزنم.؟ با دستان که نوازش شوم.؟ امسال پای عکس بیجانت گلهای تازه میگذارم شمع را بیاد خاطرات فراموش ناشدنیت روشن می کنم و بیاد دستان گرم و پر نوازشت با روح ملکوتی ات خودم را نوازش میکنم سوره رحمن تلاوت میکنم که کلام خداوندی و صدایت پیچیده در آن آیات است سرم را سر زنوای مادرم میگذارم و به بزرگی خداوند شکر میکنم. عزیزان ..! واقعاً داغ محرومی داغیست که تا قیامت از دل برود از جان نرود، از جان برود از روح نرود. پس لطفاً قدر پدر و مادر تان را بدانید عطرشان را استشمام کنید با عشق نگاه شان کنید بودن شان را عزیز بدارید هر چیزی دارید فدای گرد قدم هاشان کنید به حرفهای من یقین داشته باشید که عطش نبود شان را هیچ آب بقایی رفع کرده نمیتواند. و هیچ کسی جایشان را گرفته نمیتواند تا داری نمیدانی وقتی نداری در آرمانی..... پدر روحت شاد نامت ستوده باد. ---------------------------------- چهارشنبه 12 حوت ( اسفند ) 1394 هجری آفتابی که برابر میشود به 02 مارچ 2016 میلادی احمد محمود امپراطور کابل/افغانستان
یادی از خاطرات سالروز تولدم که هرگز تکرار نخواهد شد.! _________________________  یکسال گذشت از آنروز که بهار سی و یکمین سال تولدم را با حضور داشت بهترینی زندگی، استاد کمال، رهبر مدبر که سیر افکار و سخنش عالم علم و معرفت و اعمال و طرز زندگیش کاملاً منحصر به فرد.... او کهکشان قناعت و ایمان داری بود و بعد از آفریدگار هستی برایم امید میداد، جشن گرفتم. هر سال چند روز پیش از تاریخ تولدم نگاه میکردم که در اتاق خود تنها است و کاری انجام میدهد بعد معلوم میشد که تحفه ای برای من تهیه نموده و با قلم سحر آفرینش اسم مرا روی آن نوشته و برایم آرزوی سعادت و نیک بختی کرده است. پدر.! چقدر بزرگ بودی و خداوند ج را سپاس که من بزرگیت را میدانستم. اما سال که گذشت آن هوای سال های قبل را نداشت احساس میکرد که دیگر به انجام ماموریت اش رسیده فکر میکردم که امسال شاید آخرین سال باشد که با هم هستیم و این بودن مان دیگر تکرار نخواهد شد. صبح روز 13 حوت 1393 هجری خورشیدی بود که به اتاقم آمد اتاق ها مان کنار هم بود. گفت: محمود خوب هستی بچیم.! لحظه ای مکث کردم چون در سیمایش خزانی اش نور معنویت و ملکوتی رامیدیدم فقط جسمش با ما بود مرغ روحش از این قفس تنگ راه آزادی می جست، محو نگاهش شدم دوباره پرسید شب خوب بودی؟ گفتم بلی صاحب خوب بودم. جسارت کردم و پرسیدم شما هم خوب بودین سرش را تکان داد به نشانه ای رضایت بعد داخل اتاق شد و روی چوکی که در کنار پنجره بود نشست انگشتانش را بهم حلقه زد چشمانش را بست و آه سردی کشید و گفت امشب پدرم را خوب دیدم.. بعد خاموش ماند برای چند لحظه منتظر بودم تا خوابش را حکایه کند گفت: در همان خانه های قدیمی مان در بدخشان هستم وقتی بیرون میشوم که تمام دشت و کوه را انسان گرفته و لباس های سفید بر تن دارند و در میان شان پدرمم است پیش میشوم سلام میدهم اما دیگران را اصلاً نمیشناسم همه ناآرام اند. من در زیر درخت چنار در همان بلندی ایستاده میشوم ( منظورش درخت بود که در نزدیک آرامگاه پدرش بود ) سوره رحمن را با آواز بلند تلاوت میکنم و تا جای که می بینم انسانها است با شنیدن آواز من همه قرار میگیرند و گوش میدهند. اینرا گفت و خاموش شد. دستمالش را از جیب اش بیرون آورد و نم دیدگانش را خشک کرد و بطرف من گفت که همین چشمم کمی در مقابل نور احساس شده. به نوع عقده ای دل و نم چشمانش را از پنهان کرد. خواست هوای سخن را عوض کند گفت امروز که سالگره میکنی ؟ گفتم بلی کسی دیگه ام می آید؟ گفتم صرف دوستم حسین می آید و بس. گفت برای شب است؟ گفتم نی صاحب به عصر پیش بین هستم. از جایش بلند شد و گفت من روی حویلی میروم. عقربه های ساعت روز را به سرعت پیمود میز را با گلهای تازه ، میوه و کیک ترتیب کردم و به ساعت 4:30 دقیقه همه چیز آماده بود و حسین هم از راه رسید خودم را مرتب کردم رفتم به اتاق شان سلام کردم تبسم معنی دار کرد گفت دعوت هستیم؟ گفتم بلی صاحب.! گفت می آیم من از اتاق بیرون شدم و در سالون با مادرم و شیر جان برادر زاده و حسین دوستم منتظر ماندیم چند دقیقه نگذشت که صدای زمزمه ها و قدم هایش را شنیدیم در را گشود سلام کردیم گفت چه گلهای تازه و چه میز خوب درست کردی رو بطرف برادر زاده ام کرد گفت برو بالا به روی میز چیزی گذاشته ام بیاور. او همان هدیه اش بود یعنی کتاب چهار عنصر حضرت ابوالمعانی بیدل رح همه ساله در روز جشن تولدم یک جلد کتاب برایم با قلم خودش یک فرد یا یک رباعی می نوشت و امضاء میکرد و سهم دنیا و معنا را به من میداد. آری.! امسال را نمیدانم که چگونه از سال روز تولدم تجلیل کنم دست که را ببوسم.؟ هدیه معنوی را از که دریافت کنم.؟ پیش که زانو بزنم.؟ با دستان که نوازش شوم.؟ امسال پای عکس بیجانت گلهای تازه میگذارم شمع را بیاد خاطرات فراموش ناشدنیت روشن می کنم و بیاد دستان گرم و پر نوازشت با روح ملکوتی ات خودم را نوازش میکنم سوره رحمن تلاوت میکنم که کلام خداوندی و صدایت پیچیده در آن آیات است سرم را سر زنوای مادرم میگذارم و به بزرگی خداوند شکر میکنم. عزیزان ..! واقعاً داغ محرومی داغیست که تا قیامت از دل برود از جان نرود، از جان برود از روح نرود. پس لطفاً قدر پدر و مادر تان را بدانید عطرشان را استشمام کنید با عشق نگاه شان کنید بودن شان را عزیز بدارید هر چیزی دارید فدای گرد قدم هاشان کنید به حرفهای من یقین داشته باشید که عطش نبود شان را هیچ آب بقایی رفع کرده نمیتواند. و هیچ کسی جایشان را گرفته نمیتواند تا داری نمیدانی وقتی نداری در آرمانی..... پدر روحت شاد نامت ستوده باد. ---------------------------------- چهارشنبه 12 حوت ( اسفند ) 1394 هجری آفتابی که برابر میشود به 02 مارچ 2016 میلادی احمد محمود امپراطور کابل/افغانستان


یادی از خاطرات سالروز تولدم که هرگز تکرار نخواهد شد.!
_________________________

یکسال گذشت

از آنروز که بهار سی و یکمین سال تولدم را با حضور داشت

بهترینی زندگی، استاد کمال، رهبر مدبر که سیر افکار و

سخنش عالم علم و معرفت و اعمال و طرز زندگیش کاملاً منحصر به فرد....

او کهکشان قناعت و ایمان داری بود و

بعد از آفریدگار هستی برایم امید میداد، جشن گرفتم.

هر سال چند روز پیش از تاریخ تولدم نگاه میکردم

که در اتاق خود تنها است و کاری انجام میدهد

بعد معلوم میشد که تحفه ای برای من تهیه نموده و

با قلم سحر آفرینش اسم مرا روی آن نوشته و برایم

آرزوی سعادت و نیک بختی کرده است.

پدر.!

چقدر بزرگ بودی و خداوند ج را سپاس که من بزرگیت را میدانستم.

اما سال که گذشت آن هوای سال های قبل را نداشت احساس میکرد

که دیگر به انجام ماموریت اش رسیده

فکر میکردم که امسال شاید آخرین سال باشد

که با هم هستیم و این بودن مان دیگر تکرار نخواهد شد.

صبح روز 13 حوت 1393 هجری خورشیدی بود

که به اتاقم آمد اتاق ها مان کنار هم بود.

گفت:

محمود خوب هستی بچیم.!

لحظه ای مکث کردم چون در سیمایش خزانی اش نور معنویت

و ملکوتی رامیدیدم فقط جسمش با ما بود مرغ روحش

از این قفس تنگ راه آزادی می جست، محو نگاهش شدم

دوباره پرسید شب خوب بودی؟

گفتم بلی صاحب خوب بودم.

جسارت کردم و پرسیدم شما هم خوب بودین

سرش را تکان داد به نشانه ای رضایت

بعد داخل اتاق شد و روی چوکی که در کنار پنجره بود نشست

انگشتانش را بهم حلقه زد چشمانش را بست و

آه سردی کشید و گفت امشب پدرم را خوب دیدم..

بعد خاموش ماند برای چند لحظه

منتظر بودم تا خوابش را حکایه کند

گفت:

در همان خانه های قدیمی مان در بدخشان هستم وقتی بیرون میشوم

که تمام دشت و کوه را انسان گرفته و لباس

های سفید بر تن دارند و در میان شان پدرمم است

پیش میشوم سلام میدهم اما دیگران را اصلاً نمیشناسم

همه ناآرام اند.

من در زیر درخت چنار در همان بلندی ایستاده میشوم

( منظورش درخت بود که در نزدیک آرامگاه پدرش بود )

سوره رحمن را با آواز بلند تلاوت میکنم و تا جای که می بینم

انسانها است با شنیدن آواز من همه قرار میگیرند و گوش میدهند.

اینرا گفت و خاموش شد.

دستمالش را از جیب اش بیرون آورد و نم دیدگانش را خشک کرد

و بطرف من گفت که همین چشمم کمی در مقابل نور احساس شده.

به نوع عقده ای دل و نم چشمانش را از پنهان کرد.

خواست هوای سخن را عوض کند

گفت امروز که سالگره میکنی ؟

گفتم بلی

کسی دیگه ام می آید؟

گفتم صرف دوستم حسین می آید و بس.

گفت برای شب است؟

گفتم نی صاحب به عصر پیش بین هستم.

از جایش بلند شد و گفت من روی حویلی میروم.

عقربه های ساعت روز را به سرعت پیمود

میز را با گلهای تازه ، میوه و کیک ترتیب کردم

و به ساعت 4:30 دقیقه همه چیز آماده بود

و حسین هم از راه رسید

خودم را مرتب کردم

رفتم به اتاق شان سلام کردم

تبسم معنی دار کرد

گفت دعوت هستیم؟

گفتم بلی صاحب.!

گفت می آیم

من از اتاق بیرون شدم و در سالون با مادرم و

شیر جان برادر زاده و حسین دوستم منتظر ماندیم

چند دقیقه نگذشت که صدای زمزمه ها و قدم هایش را شنیدیم در را گشود

سلام کردیم

گفت چه گلهای تازه و چه میز خوب درست کردی

رو بطرف برادر زاده ام کرد گفت برو

بالا به روی میز چیزی گذاشته ام بیاور.

او همان هدیه اش بود یعنی کتاب چهار

عنصر حضرت ابوالمعانی بیدل رح

همه ساله در روز جشن تولدم یک جلد کتاب برایم با قلم

خودش یک فرد یا یک رباعی می نوشت و

امضاء میکرد و سهم دنیا و معنا را به من میداد.

آری.!

امسال را نمیدانم که چگونه از سال روز تولدم تجلیل کنم

دست که را ببوسم.؟

هدیه معنوی را از که دریافت کنم.؟

پیش که زانو بزنم.؟

با دستان که نوازش شوم.؟

امسال پای عکس بیجانت گلهای تازه میگذارم

شمع را بیاد خاطرات فراموش ناشدنیت روشن می کنم

و بیاد دستان گرم و پر نوازشت با

روح ملکوتی ات خودم را نوازش میکنم

سوره رحمن تلاوت میکنم که کلام خداوندی

و صدایت پیچیده در آن آیات است

سرم را سر زنوای مادرم میگذارم و به بزرگی خداوند شکر میکنم.

عزیزان ..!

واقعاً داغ محرومی داغیست که تا قیامت از دل برود

از جان نرود، از جان برود از روح نرود.

پس لطفاً

قدر پدر و مادر تان را بدانید

عطرشان را استشمام کنید

با عشق نگاه شان کنید

بودن شان را عزیز بدارید

هر چیزی دارید فدای گرد قدم هاشان کنید

به حرفهای من یقین داشته باشید که عطش نبود شان

را هیچ آب بقایی رفع کرده نمیتواند.

و هیچ کسی جایشان را گرفته نمیتواند

تا داری نمیدانی

وقتی نداری در آرمانی.....

پدر روحت شاد نامت ستوده باد.
----------------------------------

چهارشنبه 12 حوت ( اسفند ) 1394 هجری آفتابی


که برابر میشود به 02 مارچ 2016 میلادی

احمد محمود امپراطور

کابل/افغانستان


[ پنج شنبه 94/12/13 ] [ 2:4 صبح ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

یـــاری اگر به نیمـــه ای راه میکنی نکن  عــاشق شــــدن بـــــرای گناه میکنی نکن  از بهــــر ظلــم خــــدمت شاه میکنی نکن  با تــرک ســـر هوس به کلاه میکنی نکن  خود را به حرص رفتـــه تباه میکنی نکن ---------------------------------------  یک قصه است جشن خـــزان و شب بهار  چندین هـــــــزار پــاره ای کاغذ به یادگار  این زلف هستی نیست بمــا سایه ای چنار  با زشت و خوب هر دو جهانیــم سر دچار  احبـــــــاب را خیـــال سپــــاه میکنی نکن ---------------------------------------  جهد نمـــــــا که هر دم هستی قیامت است  در هــــر طپش طنین که آید تلاوت است  رنج ات اگر به کس نرسد آن عبادت است  خود بینی و تکبـــــر بیجـــــا حماقت است  این نفس زانی آیینـــــــه خواه میکنی نکن ---------------------------------------  با خدعــــه و فــریب اگـــــــر معتبر شوی  مالک به ملک و هستی بی پا و سر شوی  روزی به هر خیــــانت خود در بدر شوی  در زیــــر بـــار حرص نباید که خر شوی  رویت به پیش خلق سیــــــــاه میکنی نکن ---------------------------------------  یک حرف نیک از تو بعـالم سخاوت است  در هر قــــــــدم که ظلم نباشد عبادت است  فـــردا که نیستی ز تو هر جا روایت است  هر چنـــــد خامشی ز نشان رضایت است  پس گفتــــــه ای دروغ گـــواه میکنی نکن ---------------------------------------  پست و بلنــــد دهـــــر نباشد مـــرا خیــــال  از صبـــــح و شـــام میرسـدم روزی حلال  شرم است اگر خورم غم و اندوه ماه و سال  هـــر جــــا توکلـــم بــــود آن ذات متعـــال  محمـــود را به ســــردی نگاه میکنی نکن --------------------------------------- دوشنبه 10 حوت ( اسفند ) 1394 هجری خورشیدی  که برابر میشود 29 فبروی 2016 میلادی  سرودم  احمد محمود امپراطور  کابل/افغانستان


یـــاری اگر به نیمـــه ای راه میکنی نکن

عــاشق شــــدن بـــــرای گناه میکنی نکن

از بهــــر ظلــم خــــدمت شاه میکنی نکن

با تــرک ســـر هوس به کلاه میکنی نکن

خود را به حرص رفتـــه تباه میکنی نکن

---------------------------------------

یک قصه است جشن خـــزان و شب بهار

چندین هـــــــزار پــاره ای کاغذ به یادگار

این زلف هستی نیست بمــا سایه ای چنار

با زشت و خوب هر دو جهانیــم سر دچار

احبـــــــاب را خیـــال سپــــاه میکنی نکن
---------------------------------------

جهد نمـــــــا که هر دم هستی قیامت است

در هــــر طپش طنین که آید تلاوت است

رنج ات اگر به کس نرسد آن عبادت است

خود بینی و تکبـــــر بیجـــــا حماقت است

این نفس زانی آیینـــــــه خواه میکنی نکن
---------------------------------------

با خدعــــه و فــریب اگـــــــر معتبر شوی

مالک به ملک و هستی بی پا و سر شوی

روزی به هر خیــــانت خود در بدر شوی

در زیــــر بـــار حرص نباید که خر شوی

رویت به پیش خلق سیــــــــاه میکنی نکن
---------------------------------------

یک حرف نیک از تو بعـالم سخاوت است

در هر قــــــــدم که ظلم نباشد عبادت است

فـــردا که نیستی ز تو هر جا روایت است

هر چنـــــد خامشی ز نشان رضایت است

پس گفتــــــه ای دروغ گـــواه میکنی نکن
---------------------------------------

پست و بلنــــد دهـــــر نباشد مـــرا خیــــال

از صبـــــح و شـــام میرسـدم روزی حلال

شرم است اگر خورم غم و اندوه ماه و سال

هـــر جــــا توکلـــم بــــود آن ذات متعـــال

محمـــود را به ســــردی نگاه میکنی نکن
---------------------------------------

دوشنبه 10 حوت ( اسفند ) 1394 هجری خورشیدی

که برابر میشود 29 فبروی 2016 میلادی

سرودم

احمد محمود امپراطور

کابل/افغانستان


[ دوشنبه 94/12/10 ] [ 11:34 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

واعظــــا با می و مینــا تو چه مشکل داری با جنـــــونِ دل شیـــــدا تو چه مشکل داری بوســـــه و عشق و محبـت تو گناه بشماری نا بجا میدهی فتــــــــوا تو چه مشکل داری ز خــــداوند بلای دو جهان ساختـــــــــه ای به ســـر رحمت یکتـــا تو چه مشکل داری نه ترا گنــــج قنـــــاعت نه ثبــــات اعمــال خویش را میکنی رسوا تو چه مشکل داری دین بدنیــــا بفروشــــی و زنی لاف کمــــال میدهی وعـــده به عقبـا تو چه مشکل داری بیشــــتر راحت دنیـــا تو بخـــود میخــواهی پس به دارایــــی دنیــــا تو چه مشکل داری حرف ها داری تو از چادری و رکن حجاب به رخ و صورت زیبــا تو چه مشکل داری حــال و آینـــــده و تقــــدیر خــدا میـــــداند مرده ای در غــم فـردا تو چه مشکل داری پای را ز گلیــــــم خویش فـراتـــــر مگــذار در حق گفتــــه ای دانا تو چه مشکل داری هر کجا منطق و برهان و هنـر پا برجاست گــــر شود حلِ معمــــا تو چه مشکل داری هــــر که پای عمل خویش جـــزاء می بیند سر اندیشــــــه و معنــا تو چه مشکل داری گه مـــرا کافـر و گاه بیخود و ساحر خوانی همــــرهی محمود دلها تو چه مشکل داری --------------------------------------- پنجشنبه 06 حوت ( اسفند ) 1394 هجری خورشیدی که برابر میشود به 25 فبروری 2016 میلادی ســـــــرودم احمد محمود امپراطور کابل/افغانستان

 

واعظــــا با می و مینــا تو چه مشکل داری

با جنـــــونِ دل شیـــــدا تو چه مشکل داری

بوســـــه و عشق و محبـت تو گناه بشماری

نا بجا میدهی فتــــــــوا تو چه مشکل داری

ز خــــداوند بلای دو جهان ساختـــــــــه ای

به ســـر رحمت یکتـــا تو چه مشکل داری

نه ترا گنــــج قنـــــاعت نه ثبــــات اعمــال

خویش را میکنی رسوا تو چه مشکل داری

دین بدنیــــا بفروشــــی و زنی لاف کمــــال

میدهی وعـــده به عقبـا تو چه مشکل داری

بیشــــتر راحت دنیـــا تو بخـــود میخــواهی

پس به دارایــــی دنیــــا تو چه مشکل داری

حرف ها داری تو از چادری و رکن حجاب

به رخ و صورت زیبــا تو چه مشکل داری

حــال و آینـــــده و تقــــدیر خــدا میـــداند

مرده ای در غــم فـردا تو چه مشکل داری

پای را ز گلیــــــم خویش فـراتـــــر مگــذار

در حق گفتــــه ای دانا تو چه مشکل داری

هر کجا منطق و برهان و هنـر پا برجاست

گــــر شود حلِ معمــــا تو چه مشکل داری

هــــر که پای عمل خویش جـــزاء می بیند

سر اندیشــــــه و معنــا تو چه مشکل داری

گه مـــرا کافـر و گاه بیخود و ساحر خوانی

همــــرهی محمود دلها تو چه مشکل داری
---------------------------------------

پنجشنبه 06 حوت ( اسفند ) 1394 هجری خورشیدی

که برابر میشود به 25 فبروری 2016 میلادی

ســـــــرودم

احمد محمود امپراطور

کابل/افغانستان

[ پنج شنبه 94/12/6 ] [ 6:18 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

چه شود گــــر ترانه ام باشی  نغمــــــه ای عاشقانه ام باشی  در میــــــان شب های تنهایی  آشنـــــای یـــــــگانه ام باشی  به امیــــــــد تو عمر میگذرد  هـــــر نفس را بهانه ام باشی  مصرع چشم تست قند وعسل  غــــزل بیـــــــــدلانه ام باشی  سجده تکرار میـــــزنم بر دل  مسجد و دیــر و لانه ام باشی  میــروی از برم چه بی پروا  اشک هــــای روانه ام باشی  همچو فـــردوسِ آرزو هستی  مرغــــــزار و کرانه ام باشی  در سویدای دل جای تو هست  نکتـه ای محــــرمانه ام باشی  من به پایان عمر خواهم رفت  لیک هر جــــا فسانه ام باشی  امپــراطور هستــــم و محمود  تخت و تــــاجِ شهانه ام باشی ----------------------------  سه شنبه 04 حوت ( اسفند ) 1394 هجری خورشیدی  که برابر میشود به 23 فبروری 2015 میلادی  ســــــــرودم  احمد محمود امپراطور



چه شود گــــر ترانه ام باشی

نغمــــــه ای عاشقانه ام باشی

در میــــــان شب های تنهایی

آشنـــــای یـــــــگانه ام باشی

به امیــــــــد تو عمر میگذرد


هـــــر نفس را بهانه ام باشی

مصرع چشم تست قند وعسل

غــــزل بیـــــــــدلانه ام باشی

سجده تکرار میـــــزنم بر دل

مسجد و دیــر و لانه ام باشی

میــروی از برم چه بی پروا

اشک هــــای روانه ام باشی

همچو فـــردوسِ آرزو هستی

مرغــــــزار و کرانه ام باشی

در سویدای دل جای تو هست

نکتـه ای محــــرمانه ام باشی

من به پایان عمر خواهم رفت

لیک هر جــــا فسانه ام باشی

امپــراطور هستــــم و محمود

تخت و تــــاجِ شهانه ام باشی

----------------------------

سه شنبه 04 حوت ( اسفند ) 1394 هجری خورشیدی

که برابر میشود به 23 فبروری 2016 میلادی

ســــــــرودم

احمد محمود امپراطور

کابل/افغانستان


[ سه شنبه 94/12/4 ] [ 6:0 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

 سلام ...!  بازام منم همان دیوانه ای که سالهاست  تو فراموشش کردی و باز به یاد آوردی و  به دفتر خاطرات دور....  به حبس ابد افکندی و شکنجه هایت  را به دریغ در جرم عاشق بودنش روا داشتی...  آری این منم که مطیع تو و فرمان  بردار قلب سرکشم...  و در رزمگاه مرگ و زنده گی شتابان  بسوی تو میطپم، عجب مدار من  به این درد ها عادت کردم  و درد آشنا هستم،  تویی که از درد دادن و شکنجه کردن  به درد آمده ای تو آغاز کردی  ولی سرد شدی من حالا گرم شدم  و دوست دارم به انجام برسم ..  تو رفتی شبت را در کنار پنجره  و به نگاه کردن ستاره های آسمان گذشتاندی  و روز ات را در کنار ساحل تنهایی  با شنیدن آواهی پرندگان دریایی  و غرش امواج مست و سر کش  به پایان بردی بگو چه بدست آوردی  غیر از من و خدا؟  تو شکست خوردی و نقطه ای  ختمه گذاشتی من شکستم  را نقطه ای آغاز کامیابی هایم شمردم .  عزیزم..!  آسمان کوچک نیست،  سهم ما بسیار است،  تو فقط این همه را میدانی،  که دگر راهی نیست، من ازین  حرف تو هم در عجب....  بال پرواز خیالم ،نشناسد حدی،  تو خودت میدانی .. تو سفر  رفتی و من ، در وطن  با همه بیگانه شدم،  یعنی در ملک خودم غریب و آواره شدم  چقدر مشکل است تو خودت میدانی ،  چقدر پشت نوازش هایت ،  چقدر بهر ادا و نازت ،چقدر پاک و مصفا  که خودت نان و غذا های مرا به  دو دست با هزارن امید،  با هزاران حیا به منش لطف میکردی،  بیشتر زین عمل خودت لذت میبردی ،  بوسه ها از لب خود به لبم  هدیه فراوان کردی.  بخدا یاد از آن خاطرات مشکل است  تو فراموش نکن تو فراموش نکن  به امید تو نفس میکشم و این کافیست  انتظارت هستم انتظارت هستم انتظارت هستم  به تو باور دارم به تو امید دوباره دارم  که تو با من باشی  به همین خاطر به فردای تو .. من، زنده گی  می کنم و مینشینم ، زنده گی میکنم و می بینم..  گرچه تکراری است، ولی این واژه ای زیبا، زیباست  دوستت دارم میدانم که میدانی  دوستت دارم میدانی که میدانم...  احمد محمود امپراطور


سلام ...!

بازام منم همان دیوانه ای که سالهاست

تو فراموشش کردی و باز به یاد آوردی و

به دفتر خاطرات دور....

به حبس ابد افکندی و شکنجه هایت

را به دریغ در جرم عاشق بودنش روا داشتی...

آری این منم که مطیع تو و فرمان

بردار قلب سرکشم...

و در رزمگاه مرگ و زنده گی شتابان

بسوی تو میطپم، عجب مدار من

به این درد ها عادت کردم

و درد آشنا هستم،

تویی که از درد دادن و شکنجه کردن

به درد آمده ای تو آغاز کردی

ولی سرد شدی من حالا گرم شدم

و دوست دارم به انجام برسم ..

تو رفتی شبت را در کنار پنجره

و به نگاه کردن ستاره های آسمان گذشتاندی

و روز ات را در کنار ساحل تنهایی

با شنیدن آواهی پرندگان دریایی

و غرش امواج مست و سر کش

به پایان بردی بگو چه بدست آوردی

غیر از من و خدا؟

تو شکست خوردی و نقطه ای

ختمه گذاشتی من شکستم

را نقطه ای آغاز کامیابی هایم شمردم .

عزیزم..!

آسمان کوچک نیست،

سهم ما بسیار است،

تو فقط این همه را میدانی،

که دگر راهی نیست، من ازین

حرف تو هم در عجب....

بال پرواز خیالم ،نشناسد حدی،

تو خودت میدانی .. تو سفر

رفتی و من ، در وطن

با همه بیگانه شدم،

یعنی در ملک خودم غریب و آواره شدم

چقدر مشکل است تو خودت میدانی ،

چقدر پشت نوازش هایت ،

چقدر بهر ادا و نازت ،چقدر پاک و مصفا

که خودت نان و غذا های مرا به

دو دست با هزارن امید،

با هزاران حیا به منش لطف میکردی،

بیشتر زین عمل خودت لذت میبردی ،

بوسه ها از لب خود به لبم

هدیه فراوان کردی.

بخدا یاد از آن خاطرات مشکل است

تو فراموش نکن تو فراموش نکن

به امید تو نفس میکشم و این کافیست

انتظارت هستم انتظارت هستم انتظارت هستم

به تو باور دارم به تو امید دوباره دارم

که تو با من باشی

به همین خاطر به فردای تو .. من، زنده گی

می کنم و مینشینم ، زنده گی میکنم و می بینم..

گرچه تکراری است، ولی این واژه ای زیبا، زیباست

دوستت دارم میدانم که میدانی

دوستت دارم میدانی که میدانم...

احمد محمود امپراطور


[ سه شنبه 94/12/4 ] [ 3:29 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

زانوی غـــم گرفتــــــه در آغـــــوش این منم در خاک و خون فتــــــاده و دور از وطن منم ســـــروِ چمن کبوتـــر عشقــــم شکنجـه کرد چون صید تیر خورده ای و گلگون کفن منم آســـــودگی کجـــــا خبــــر از حال من گرفت آهـــــوی وحشـی و قــــدح نـــوشِ دمن منم اطــــراف من پـــر است ز گل هــای کاغذی آنـــــکه ندیـــده لـــذت بـــاغ و چمـن و منم بر هــرکه داغ میـــرسد از من سـراغ جست داروی درد غصـــــــــه و رنــج و محن منم پیچیـــــده ام به حلقـــه ای زلفین مهوشان دودی چـــراغ نیمــــــه شبــــــی انجمن منم  محمود را بـکاری نرویـــــــد عزیـــــــــز دل  یــــار و رفیـــق خاطــــره هــای کهن منم -------------------------------------  دوشنبه 26 دلو 1394 هجری خورشیدی  که برابر میشود به 15 فبروی 2016 یلادی  سرودم  احمد محمود امپراطور  شهر بیم و اُمید  کابل/افغانستان


زانوی غـــم گرفتــــــه در آغـــــوش این منم

در خاک و خون فتــــــاده و دور از وطن منم

ســـــروِ چمن کبوتـــر عشقــــم شکنجـه کرد

چون صید تیر خورده ای و گلگون کفن منم

آســـــودگی کجـــــا خبــــر از حال من گرفت

آهـــــوی وحشـی و قــــدح نـــوشِ دمن منم

اطــــراف من پـــر است ز گل هــای کاغذی

آنـــــکه ندیـــده لـــذت بـــاغ و چمـن و منم

بر هــرکه داغ میـــرسد از من سـراغ جست

داروی درد غصـــــــــه و رنــج و محن منم

پیچیـــــده ام به حلقـــه ای زلفین مهوشان

دودی چـــراغ نیمــــــه شبــــــی انجمن منم

محمود را بـکاری نرویـــــــد عزیـــــــــز دل

یــــار و رفیـــق خاطــــره هــای کهن منم
-------------------------------------

دوشنبه 26 دلو 1394 هجری خورشیدی


که برابر میشود به 15 فبروی 2016 یلادی

سرودم

احمد محمود امپراطور

شهر بیم و اُمید

کابل/افغانستان


[ دوشنبه 94/11/26 ] [ 8:15 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

 

 


[ شنبه 94/11/24 ] [ 12:2 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]

وقتیـــکه نبــــاشی همـــــه دنیا بدلم نیست مستـــی و می و مطرب و مینا بدلم نیست یک سجــــده به درگاه تو کافیست برایــــم شوق حـــــرم و دیـــــر و کلیسا بدلم نیست من مُردم همـــــان روز که رفتی ز کنـــارم عمرِ خضر و نفخــــه ی عیسی بدلم نیست دیگر نفســــم سوختـــــه در خلوتِ شب هـا فریـــــاد بخون خفتــــه و، غوغا بدلم نیست روزیـــــکه لبــــم شربت لبهای تو نوشـیـــد ز آن روز مــــرا لــــذتِ خـــرما بدلم نیست پـــا آبله، تن خستــــــه و فـــکرم شده پاشان هــــــر سو بـروم سیــــر و تماشا بدلم نیست نه خســرو و مجنونـــم و نه وامق این شهـر شیـــرین رخ و لیـلی وش و عذرا بدلم نیست در حلقــــه ی گــرداب غــم و ماتـــم و دردم این زندگی یی بی ســـر و بی پـا بدلم نیست حرف همه کس مفت و متاعی همه کس خام در هیـــــچ سخن رنـــگ تمنــــــا بدلم نیست دیـگر دلــــم از گفت و شنــود آمــــده بر لب جـــــز دیــــــدنِ روی تــــو تسلا بدلم نیست در پیش من از قافیــــــــه یی نغــــز بفـــرما ابیـــــــــــات پراکنــــده و بیجــــا بدلم نیست انســــان نیـــــکو خصلت و والا به پسنـدم بی معــــــــرفت و آدم رســــــوا بدلم نیست امـــــروز مــــرا گرمی آغــــوش تــو خواند بر خیـــــز بیا وعــــده ی فــــردا بدلم نیست هر جــــا بدل و دیـــــده ی محمود تو باشی باغ و چمــــن و دامن صحــــــرا بدلم نیست ----------------------------------------- جمعه 23 دلو 1394 هجری خورشیدی که برابر میشود به 12 فبروی 2016 میلادی ســـــرودم احمد محمود امپراطور کابل/افغانستان  AHMAD MAHMOOD IMPERATOR


وقتیـــکه نبــــاشی همـــــه دنیا بدلم نیست

مستـــی و می و مطرب و مینا بدلم نیست

یک سجــــده به درگاه تو کافیست برایــــم

شوق حـــــرم و دیـــــر و کلیسا بدلم نیست

من مُردم همـــــان روز که رفتی ز کنـــارم

عمرِ خضر و نفخــــه ی عیسی بدلم نیست

دیگر نفســــم سوختـــــه در خلوتِ شب هـا

فریـــــاد بخون خفتــــه و، غوغا بدلم نیست

روزیـــــکه لبــــم شربت لبهای تو نوشـیـــد

ز آن روز مــــرا لــــذتِ خـــرما بدلم نیست

پـــا آبله، تن خستــــــه و فـــکرم شده پاشان

هــــــر سو بـروم سیــــر و تماشا بدلم نیست

نه خســرو و مجنونـــم و نه وامق این شهـر

شیـــرین رخ و لیـلی وش و عذرا بدلم نیست

در حلقــــه ی گــرداب غــم و ماتـــم و دردم

این زندگی یی بی ســـر و بی پـا بدلم نیست

حرف همه کس مفت و متاعی همه کس خام

در هیـــــچ سخن رنـــگ تمنــــــا بدلم نیست

دیـگر دلــــم از گفت و شنــود آمــــده بر لب

جـــــز دیــــــدنِ روی تــــو تسلا بدلم نیست

در پیش من از قافیــــــــه یی نغــــز بفـــرما

ابیـــــــــــات پراکنــــده و بیجــــا بدلم نیست

انســــان نیـــــکو خصلت و والا به پسنـدم

بی معــــــــرفت و آدم رســــــوا بدلم نیست

امـــــروز مــــرا گرمی آغــــوش تــو خواند

بر خیـــــز بیا وعــــده ی فــــردا بدلم نیست

هر جــــا بدل و دیـــــده ی محمود تو باشی

باغ و چمــــن و دامن صحــــــرا بدلم نیست
-----------------------------------------
جمعه 23 دلو 1394 هجری خورشیدی

که برابر میشود به 12 فبروی 2016 میلادی

ســـــرودم

احمد محمود امپراطور

کابل/افغانستان

[ جمعه 94/11/23 ] [ 7:1 عصر ] [ احمد محمود امپراطور ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 141
بازدید دیروز: 206
کل بازدیدها: 504321